داستان داستان | وحشت خاطرات غریبه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 1
  • بازدیدها بازدیدها 29
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
این داستان درباره‌ی پدیده‌ای است که در شهرِ کوچکِ «سایه‌سار» رخ می‌دهد؛ جایی که مردم صبح‌ها با خاطراتی از خواب بیدار می‌شوند که متعلق به خودشان نیست.
فصل اول: بیداری در بدنِ دیگران

آرش اولین کسی نبود که این را حس کرد، اما اولین کسی بود که آن را یادداشت کرد.
ساعت ۶ صبح بود که آرش چشم‌هایش را باز کرد. تا اینجا همه چیز عادی بود؛ همان سقفِ گچی ترک‌خورده، همان بوی نمِ همیشگی اتاقش. اما وقتی دستش را سمتِ لیوان آب برد، حرکتِ دستش برایش غریبه بود. انگار دستِ خودش نبود؛ این دست، «ماهرتر» بود، «قوی‌تر» بود و از همه مهم‌تر، در حافظه‌ی عضلانی‌اش، جایِ زخمی بود که اصلاً روی پوستِ آرش وجود نداشت.

آرش به آینه نگاه کرد. صورتِ خودش بود، اما وقتی به چشمانش خیره شد، در عمقِ عنبیه‌اش خاطره‌ای مثل یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #2
:

فصل دوم: بازگشتِ سایه‌ها
مردِ غریبه، با چهره‌ای که انگار از جنسِ خودِ سایه‌ها بود، به آرش نزدیک شد. چشمانش، برخلافِ چشمانِ خودِ آرش که پر از وحشت بود، آرامشی وهم‌آور داشت، گویی تمامِ خاطراتِ جهان را در خود جای داده بود. انگشتانش به پیشانیِ آرش رسیدند؛ لمسی سرد و لیز، نه شبیه لمسِ انسان. آرش احساس کرد چیزی در درونش در حالِ چرخش است، گویی خاطراتِ هزاران نفر در حالِ بازپس‌گیری بودند، اما نه به شکلی که او انتظار داشت.

او صدایِ مردِ پنجاه سال پیش را نمی‌شنید، بلکه صدایِ «تمامِ مردگان» شهر بود که در ذهنش طنین‌انداز می‌شد. صدایِ نجواهایِ ترسیده، فریادهایِ خشمگین، و زمزمه‌هایِ عاشقانه‌یِ سال‌ها پیش. آرش احساس کرد که دارد غرق می‌شود، نه در آب، بلکه در دریایی از خاطراتِ ناآشنا.

مردِ غریبه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا