- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
رازِ حلقههای خاکستری
تا پیش از آن شب، «مهتاب» باور داشت ترس واقعی وجود ندارد؛ فقط مغز، از تاریکی داستان میسازد. او این را از پشت شیشهی مغازهاش در محلهای که همه چیزش بوی کهنگی میداد، بارها گفته بود. اما وقتی یک نامهی بدون نشانی به دستش رسید، حرفهایش مثل شمعی کمجان لرزید.
نامه فقط یک جمله داشت:
«اگر صدای دهم را شنیدی، نخواب. حلقهها را نشمار.»
نه اسم داشت، نه امضا. کاغذش هم عجیب بود؛ انگار از درون صندوقچهای که زمان را نگه میدارد بیرون آمده باشد. مهتاب نامه را چند ساعت زیر نور چراغ مطالعه نگه داشت، تا بلکه منطقی برایش پیدا کند. آخرش خندید. «شوخی بدی بوده.»
ولی همان شب، اتفاقی افتاد که خنده را قورت داد.
ساعت نزدیک یک بود. از پنجرهی مغازه صدای باد میآمد، اما...
تا پیش از آن شب، «مهتاب» باور داشت ترس واقعی وجود ندارد؛ فقط مغز، از تاریکی داستان میسازد. او این را از پشت شیشهی مغازهاش در محلهای که همه چیزش بوی کهنگی میداد، بارها گفته بود. اما وقتی یک نامهی بدون نشانی به دستش رسید، حرفهایش مثل شمعی کمجان لرزید.
نامه فقط یک جمله داشت:
«اگر صدای دهم را شنیدی، نخواب. حلقهها را نشمار.»
نه اسم داشت، نه امضا. کاغذش هم عجیب بود؛ انگار از درون صندوقچهای که زمان را نگه میدارد بیرون آمده باشد. مهتاب نامه را چند ساعت زیر نور چراغ مطالعه نگه داشت، تا بلکه منطقی برایش پیدا کند. آخرش خندید. «شوخی بدی بوده.»
ولی همان شب، اتفاقی افتاد که خنده را قورت داد.
ساعت نزدیک یک بود. از پنجرهی مغازه صدای باد میآمد، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.