- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
عنوان: «میهمانِ طبقه بالا»
«بهروز» به خانهای قدیمی و ارزانقیمت در حاشیهی شهر نقلمکان کرده بود. صاحبخانه قبل از رفتن، با لبخندی عجیب به او گفته بود: «شبها اگر صدایِ کشیده شدنِ چیزی رویِ سقف شنیدی، به هیچوجه بالا نرو. این خونه یه... میهمانِ قدیمی داره که از سر و صدا بدش میاد.»
بهروز که به خرافات اعتقادی نداشت، شبِ اول اهمیتی نداد. اما ساعت ۳ بامداد، صدایی او را از خواب پراند؛ صدایِ کشیده شدنِ ناخنهای بلند رویِ گچِ سقف، دقیقاً بالای سرش. صدا آنقدر واقعی بود که حتی دانههای گچ از سقف روی صورتش میریخت. بهروز عصبانی از تخت بلند شد. با خودش فکر کرد شاید گربهای در فضایِ پشتِ بام گیر کرده است.
با چراغقوه به سمت راهرویِ تاریکِ منتهی به پلههای طبقه بالا رفت. هرچه به پلهها نزدیکتر...
«بهروز» به خانهای قدیمی و ارزانقیمت در حاشیهی شهر نقلمکان کرده بود. صاحبخانه قبل از رفتن، با لبخندی عجیب به او گفته بود: «شبها اگر صدایِ کشیده شدنِ چیزی رویِ سقف شنیدی، به هیچوجه بالا نرو. این خونه یه... میهمانِ قدیمی داره که از سر و صدا بدش میاد.»
بهروز که به خرافات اعتقادی نداشت، شبِ اول اهمیتی نداد. اما ساعت ۳ بامداد، صدایی او را از خواب پراند؛ صدایِ کشیده شدنِ ناخنهای بلند رویِ گچِ سقف، دقیقاً بالای سرش. صدا آنقدر واقعی بود که حتی دانههای گچ از سقف روی صورتش میریخت. بهروز عصبانی از تخت بلند شد. با خودش فکر کرد شاید گربهای در فضایِ پشتِ بام گیر کرده است.
با چراغقوه به سمت راهرویِ تاریکِ منتهی به پلههای طبقه بالا رفت. هرچه به پلهها نزدیکتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.