داستان داستان | لالایی شوم

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 14
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
خانه پدربزرگ پر از خاطرات بود، اما یک اتاق خاص همیشه حس عجیبی داشت. اتاق کودکی که سال‌ها قبل در آن مرده بود. همیشه می‌گفتند شب‌ها از آن اتاق صدای لالایی می‌آید. یک شب، کنجکاوی بر من غلبه کرد. به سمت اتاق رفتم. در نیمه‌باز بود و تاریکی عمیقی درونش موج می‌زد. صدایی ضعیف، شبیه لالایی، از داخل می‌آمد. به آرامی در را باز کردم. اتاق خالی بود، جز یک گهواره قدیمی که آرام تاب می‌خورد. لالایی بلندتر شد. روی گهواره خم شدم. خالی بود، اما حس کردم هوای سردی به صورتم خورد. سپس، دستی کوچک و یخ‌زده، انگشتانم را گرفت.

نویسنده:فائزه کاظمی پور
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا