- تاریخ ثبتنام
- 30/1/21
- ارسالیها
- 1,936
- پسندها
- 7,033
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 15
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #1
خانه پدربزرگ پر از خاطرات بود، اما یک اتاق خاص همیشه حس عجیبی داشت. اتاق کودکی که سالها قبل در آن مرده بود. همیشه میگفتند شبها از آن اتاق صدای لالایی میآید. یک شب، کنجکاوی بر من غلبه کرد. به سمت اتاق رفتم. در نیمهباز بود و تاریکی عمیقی درونش موج میزد. صدایی ضعیف، شبیه لالایی، از داخل میآمد. به آرامی در را باز کردم. اتاق خالی بود، جز یک گهواره قدیمی که آرام تاب میخورد. لالایی بلندتر شد. روی گهواره خم شدم. خالی بود، اما حس کردم هوای سردی به صورتم خورد. سپس، دستی کوچک و یخزده، انگشتانم را گرفت.
نویسنده:فائزه کاظمی پور
نویسنده:فائزه کاظمی پور