معرفی رمان های به نام .

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
  • بیچارگان

بیچارگان

رمان بیچارگان اولین رمان داستایفسکی است که آن را در ۲۰ سالگی نوشت. داستایفسکی با این اثر توانست وارد محافل ادبی روشنفکران مطرح زمان خود شود و راه را برای رسیدن به موفقیت هموار کند. داستایفسکی شهرت زیادی کسب کرد و داستان اینکه منتقدان چگونه این رمان را کشف کردند یکی از ماجراهای مشهور در تاریخ ادب روسیه است.
قسمتی از ماجرای کشف شدن این رمان در پشت جلد بیچارگان آمده است:

بیچارگان رمانی کوتاه در قالب مکاتبه، در زمستان ۴۵ – ۱۸۴۴ نوشته و بازنویسی شد. در ماه مه داستایفسکی نسخه دستنویس رمان را به گریگاروویچ به امانت داد. گریگاروویچ دستنویس را نزد دوستش نکراسوف برد. هر دو باهم شروع به خواندن دستنویس کردند و سپیده‌دم آن را به پایان رساندند و ساعت ۴ صبح رفتند داستایفسکی را بیدار کردند و برای شاهکاری که آفریده بود به او تبریک گفتند. نکراسوف ان را با این خبر که «گوگول تازه‌ای ظهور کرده است» نزد بلینسکی برد و آن منتقد مشهور پس از لحظه‌ای تردید بر حکم نکراسوف مهر تایید زد. روز بعد بلینسکی با دیدار داستایفسکی فریاد زد: «جوان، هیچ می‌دانی چه نوشته‌ای؟… تو با بیست‌سال سن ممکن نیست خودت بدانی.» داستایفسکی سی‌سال بعد این صحنه را «شگفت‌انگیزترین لحظه حیاتش» خواند.
بعد از این رمان و تعریف‌های بسیاری که در محافل ادبی از داستایفسکی می‌شد، او در نامه‌ای به تاریخ نوامبر ۱۸۴۵ به برادرش چنین نوشت (این قسمت از کتاب داستایفسکی جدال شک و ایمان آمده است):

خوب برادر، گمان نمی‌کنم دیگر هرگز بدین پایه از شهرت و افتخار برسم. همه‌جا با احترام و کنجکاوی بی‌حساب روبرو می‌شوم… شاهزاده آدویفسکی التماس می‌کند به دیداری مفتخرش کنم و کنت س. از ناامیدی یقه چاک می‌زند. پانایف به آنها گفته است نابغه‌ای ظهور کرده که همه در برابرش با خاک برابرند… همه مرا به چشم اعجوبه‌ای می‌نگرند. کافی است دهان باز کنم تا فورا شایع شود که داستایفسکی چنین گفته است یا داستایفسکی می‌خواهد چنان کند… ذهنم سرشار از اندیشه است، اما همین که یکی از آنها را حتی به تورگنیف بگویم، فردا در چهار گوشه پطرزبورگ می‌پیچد که داستایفسکی مشغول نوشتن فلان چیز است. برادر، اگر می‌خواستم شرح همه موفقیتهایم را برایت بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شد…

]
بیچارگان اثر داستایفسکی
خلاصه کتاب بیچارگان

بیچارگان داستان زندگی آدم‌های بدبخت و‌ درمانده‌‌ای‌ست که از فرط بیچارگی به مرگشان راضی شده‌اند.
این رمان تماماً شامل نامه‌هایی است که یک مرد مسن به نام «ماکار آلکسییویچ» به عشقش «واروارا آلکسییونا» می‌نویسد که همسن دخترش است و پاسخ آن را نیز مرتب دریافت می‌کند؛ نامه‌هایی که ابتدا با شرح حال تنگدستی‌شان آغاز می‌شوند و کم‌کم با توصیفِ خاطراتِ کودکی دختر و شرایط دردناک پیرمرد ادامه می‌یابند؛ از مرگ پدرِ واروارا و کوچ ناگهانی و اجباری خانواده‌اش از یک روستای زیبا به سن‌پترزبورگ و بی‌سرپناه‌شدن آن‌ها برای پس‌دادن بدهی پدر می‌گویند و در نهایت با یک اتفاق تلخ تمام می‌شود!
سبک رمان بیچارگان ناتورالیستی است و وضعیت فعلی دو شخصیت اصلی داستان آن‌قدر ملال‌انگیز است که بارها و بارها مخاطب را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
در رمان‌های ناتورالیستی صحنه داستان به‌جای کشوری خیالی یا دوردست در زمانی بعید، روسیه معاصر است. دختر یا زنِ قهرمان داستان تقریبا بدون استثناء از طبقات پایین جامعه هستند. شعار این مکتب چنین است: «ستمدیده‌ترین و پست‌ترین افراد بشر هم بشرند و خود را برادر تو می‌دانند.» داستانی که این مکتب را خلق کرد داستان شنل گوگول بود که در ۱۸۴۲ چاپ شد. در رمان بیچارگان هم اشاره کوتاهی به این رمان می‌شود. در این میان، به گفته منتقدان قهرمان مرد داستان بیچارگان – ماکار آلکسییویچ – که کارمند فقیری است مستقیما از میان نوشته‌های گوگول بیرون آمده است.
در رمان، آدم‌های بیچاره‌‌تری نیز در همسایگی پیرمرد زندگی می‌کنند که هیچ ندارند، و از شدت بی‌پولی در بستر بیماری به‌سر می‌برند و شاهد مرگ عزیزانشان هستند، اما دست از مطالعه برنمی‌دارند؛ کتاب‌ می‌خوانند و به هم قرض می‌دهند.

ادبیات چیز شگفتی است، وارنکا، یک چیز خیلی شگفت. من این را پریروز در کنار این آدمها کشف کردم. ادبیات چیز عمیقی است! ادبیات دل آدم‌ها را قوی می‌کند و‌ به آنها خیلی چیزها یاد می‌دهد – و در هر کتاب کوچکی که اینها دارند چیزهای شگفت زیادی هست. چه عالی نوشته شده‌اند! ادبیات یک تصویر است، یا به تعبیری هم یک تصویر است هم یک آینه؛ بیان احساسات است، شکل ظریفی از انتقاد است، یک درس پند‌آموز و یک سند است. (کتاب بیچارگان – صفحه ۸۴)
اوج اختلاف طبقاتی در جامعه را زمانی متوجه می‌شویم که پیرمرد برای قدم‌زدن به یکی از خیابان‌های ثروتمندان می‌رود و آنجا را توصیف می‌کند: از ساختمان‌های مجلل گرفته تا زن‌های زیبایی که سوار کالسکه‌های اشرافی خود شده‌اند و آن‌وقت است که آنها را با دلبرکش مقایسه می‌کند و افسوس می‌‌خورد.
ماکار بارها و بارها از جانب اطرافیان تحقیر می‌شود، بی‌حوصله می‌شود، طرد می‌شود، درمانده می‌شود اما تنها به عشق واروارا زندگی می‌کند و ناگهان با خبری از جانب او روبه‌رو می‌شود و از هم می‌پاشد!
آخرین نامه از طرف پیرمرد نوشته شده است که مالامال از اندوه و غم است.
بیچارگان صرفاً شرح حال اهالی بی‌بضاعت سن‌پترزبورگ نیست؛ گویا تصویری واقعی‌ست از زندگی بسیاری از مردمان سرزمین خودمان
که شاید هرگز نتوان درد و رنجشان را درک کرد؛ که شاید آنها هم مثل پیرمرد داستان با قدم‌زدن در خیابان‌های پُر زرق‌و‌برق در حسرت زندگی تجملاتی هم‌وطنانشان مانده‌اند.
با اینکه همه منتقدان اعتقاد دارن که داستایفسکی تا قبل از رفتن به سیبری جوانی خام بیش نبود اما کتاب بیچارگان او را یک رمان مهم تلقی می‌کنند. رمانی که می‌توان آن را مهم‌ترین اثر او تا قبل از خلق شاهکارهایش بعد از بازگشت از سیری دانست. بنابراین اگر قصد دارید داستایفسکی بخوانید و نمی‌دانید از کدام کتاب او شروع کنید، رمان بیچارگان با ترجمه بسیار خوب خشایار دیهیمی مناسب‌ترین گزینه خواهد بود
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
رمان بیچارگان


جملاتی از متن رمان بیچارگان
دیروز خوشبخت بودم – بی‌اندازه و بیش از تصور خوشبخت بودم! چون تو دخترک لجبازم، برای یک‌بار هم که شده، کاری را کردی که من خواسته بودم. شب، حدود ساعت هشت، بیدار شدم (مامکم، می‌دانی که بعد از انجام‌دادن کارهایم چقدر دوست دارم یکی دو ساعتی چرتی بزنم). شمعی پیدا کردم و دسته کاغذی برداشتم، و داشتم قلمم را می‌تراشیدم که یک‌دفعه تصادفاً چشم بلند کردم – و راست می‌گویم دلم از جا کنده شد! پس تو بالاخره فهمیده بودی این دل بیچارهٔ من چه می‌خواهد! دیدم گوشهٔ پردهٔ پنجره‌ات را بالا زده‌ای و به گلدان گل حنا بسته‌ای، دقیقاً، دقیقاً همان‌طوری که بار آخری که دیدمت گفته بودم؛ فوراً چهرهٔ کوچولویت در برابر پنجره برای لحظه‌ای از نظرم گذشت که از آن اتاق کوچولویت مرا این پایین نگاه می‌کردی و به فکر من بودی. و آه، کبوترکم، چقدر دلم گرفت که نتوانستم چهرهٔ دوست‌داشتنیِ کوچولویت را درست ببینم! (کتاب بیچارگان – صفحه ۷)
چه به سرم خواهد آمد، سرنوشتم چیست؟ بدتر از همه این است که هیچ یقینی ندارم، آینده‌ای ندارم، و حتی نمی‌توانم حدس بزنم چه بر سرم خواهد آمد. به گذشته هم می‌ترسم نگاه کنم. گذشته چنان پر از بدبختی است که فقط یادش کافی است تا دلم را پاره‌پاره کند. (کتاب بیچارگان – صفحه ۱۶)
چقدر خوب می‌بود اگر الان در خانه بودم! در اتاق کوچکمان می‌نشستم، کنار سماور، همراه اعضای خانواده‌ام؛ محیطمان چقدر گرم می‌بود، چقدر خوب. چقدر آشنا. با خودم فکر می‌کردم چه تنگ مادرم را در آغوش می‌گرفتم. فکر می‌کردم و فکر می‌کردم، و آهسته از فرط دلشکستگی گریه می‌کردم، اشک‌هایم را فرو‌می‌خوردم، و همهٔ لغاتی که یاد گرفته بودم از یاد می‌بردم. (کتاب بیچارگان – صفحه ۳۶)
بهتر است پایت را جایی که دعوت نشده‌ای نگذاری. (کتاب بیچارگان – صفحه ۵۳)
خاطرات، چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند؛ دست‌کم برای من که چنین است؛ اما حتی این عذاب هم شیرین است. و وقت‌هایی که دل آدم پُر است، بیمار است، در رنج است و غصه‌دار، آن وقت خاطرات تروتازه‌اش می‌کنند، انگار که یک قطرهٔ شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت می‌افتد و گل بیچارهٔ پژمرده را که آفتاب تند بعدازظهر تفته‌اش کرده شاداب می‌کند. (کتاب بیچارگان – صفحه ۵۸)
از من زیاد دلگیر نباشید که دیروز آنقدر غمگین بودم؛ احساس خیلی خوبی داشتم؛ خیلی احساس راحتی می‌کردم – اما نمی‌دانم چرا در چنین لحظه‌هایی از زندگی‌ام که بهترین احساس را دارم همیشه احساس غم می‌کنم. (کتاب بیچارگان – صفحه ۷۲)
ماندن در گوشه‌ای که به آن عادت کرده‌ای یک‌جورهایی بهتر است، حتی اگر نیمی از اوقات به غم و‌ غصه‌خوردن بگذرد. (کتاب بیچارگان – صفحه ۹۲)
ممکن است آدم یک عمر زندگی کند و نفهمد که کنار دستش یک کتاب هست که کل زندگی‌اش را به سادگی یک ترانه بیان می‌کند. وقتی آدم شروع به خواندن چنین داستانی می‌کند کم‌کم خیلی چیزها یادش می‌افتد، حدس می‌زند، و آنچه تابه‌حال برایش مبهم و‌ گنگ بوده روشن می‌شود. (کتاب بیچارگان – صفحه ۱۰۱)
بدبختی یک بیماری واگیردار است. آدم‌های بیچاره و بدبخت بایستی از هم دوری کنند تا بدبختی‌شان به هم سرایت نکند و‌ بیشتر نشود. (کتاب بیچارگان – صفحه ۱۱۴)
آدمهای بیچاره بوالهوسند – یعنی طبیعت آنها را اینطوری ساخته است. این بار اولی نیست که چنین چیزی را احساس می‌کنم. آدم بیچاره همیشه مظنون است، به دنیای خداوند از زاویه دیگری نگاه می‌کند و پنهانی هر آدمی را که می‌بیند گز می‌کند، با نگاه خیره مشوشی او را نگاه می‌کند، و با دقت به هر کلمه‌ای که به گوشش می‌رسد گوش می‌دهد – آیا دارند درباره او حرف می‌زنند؟ آیا دارند می‌گویند که به چیزی نمی‌ارزد، و آیا فکر می‌کنند که این آدم چه احساساتی دارد و از این منظر و آن منظر به چه می‌ماند؟ و وارنکا، همه می‌دانند که یک آدم بیچاره از یک تکه‌گلیم پاره‌پوره هم بی‌ارزشتر است و نمی‌تواند امیدی به جلب احترام دیگران داشته باشد، و هرچه هم این نویسنده، این آدمهای قلم‌انداز، هرچه که بنویسند! آدم بیچاره همیشه همان خواهد ماند که از اول بوده است. (کتاب بیچارگان – صفحه ۱۲۱)
چرا اصلاً همیشه باید آدم‌های خوب در بدبختی به سر ببرند، درحالی‌که خوشبختی ناخواسته به سراغ آدم‌های دیگر می‌رود؟ (کتاب بیچارگان – صفحه ۱۵۹)
آدم‌های ثروتمند از فقیرهایی که به صدای بلند از بختشان شکوه و شکایت می‌کنند خوششان نمی‌آید – می‌گویند اینها سمج هستند و مزاحمشان می‌شوند! بله، فقر همیشه سمج است – شاید غرولُند این گرسنه‌ها خواب را از سر ثروتمند بپراند! (کتاب بیچارگان – صفحه ۱۶۴)
مشخصات کتاب
  • عنوان: بیچارگان
  • نویسنده: فیودور داستایفسکی
  • ترجمه: خشایار دیهیمی
  • انتشارات: نی
  • تعداد صفحات: ۲۰۸
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
  • رنج‌های ورتر جوان

رنج‌های ورتر جوان

رمان عاشقانه رنج‌های ورتر جوان که در سال ۱۷۷۴ منتشر شد اثر یوهان ولفگانگ فون گوته، شاعر، نمایش‌نامه‌نویس، رمان‌نویس، طبیعت‌پژوه آلمانی و نویسنده تراژدی فاوست و دیوان غربی – شرقی است. گوته زبان گویای روزگار پرتلاطم خود بود، پایه‌گذار ادبیات نوین جهانی شد و بیش‌تر آثارش هم به ادبیات جهانی راه یافته است.
مترجم کتاب – محمود حدادی – درباره جنبه‌ای از کتاب رنج‌های ورتر جوان که در سطح جهانی پیشگام و راه‌گشا بوده است، در مقدمه خود چنین می‌نویسد:
بازنمایی دنیای درون انسانی که خلق و خویی سوای رفتار رایج روز دارد و خوش‌تر دارد زندگی را در حاشیه‌ی اجتماع بگذراند، بیش از دویست سال است که در ادبیات آلمانی و اروپایی – و اگر که به بوف کوربیندیشیم، در این میان در داستان‌سرایی فارسی هم – گاه و بی‌گاه تکرار می‌شود و به‌ویژه در دوران‌های بحرانی رواجی بیش‌تر می‌یابد، خواهی مقصود از آن ارائه تعریفی تازه از انسان باشد، یا کوشش در راهِ گشودن روزنه‌هایی نو بر درک درون انسان، یا پیچیدگی‌های زندگی اجتماعی‌اش.
پشت جلد این رمان عاشقانه نیز آمده است:

رنج‌های ورتر جوان – در تاریخ ادبیات آلمانی – نخستین داستان تراژدیک از نوع مدرن است. این تراژدی، که از عملکرد گناه و عامل شر خالی است، اثری پیشگام در مبارزه با کهنه‌اندیشی قرون وسطایی و به سهم خود راهگشای فکری انقلاب بزرگ فرانسه شمرده می‌شود. این رمان بزرگ‌ترین موفقیت ادبی گوته به شمار می‌رود و در میان آثار این ادیب بزرگ آلمانی بیش‌ترین ترجمه را به خود دیده است. متن فرانسوی این اثر را ناپلئون بیش از هفت بار خوانده است.
شاید جالب باشد بدانید که گوته، رنج‌های ورتر جوان را – یعنی رمانی که گفته می‌شود بزرگ‌ترین موفقیت ادبی اوست – در ۲۴ سالگی نوشته است. گوته در پیری خود گفته است: «کسی که در بیست و چهار سالگی ورتر را نوشته باشد، برگ چغندر نیست.»

رمان رنج‌های ورتر جوان
همان‌طور که از عنوان کتاب هم پیداست، گوته از رنج‌های جوانی به نام ورتر می‌نویسد که بی‌شباهت به دوران جوانی خودش نیست؛ از دنیای درون انسانی با رفتاری متفاوت، کمی پیچیده و البته شدیداً عاشق‌پیشه می‌نویسد. ورتر رنج می‌کشد، چون عاشق بانویی به ناملوته است که نامزد دارد. رنج می‌کشد چون دستش به او نخواهد رسید. توصیفات بی‌نظیری که از رنج درونی راوی داستان ارائه شده است، آن‌قدر زیباست که این اثر کوتاه را به شاهکاری در ادبیات تبدیل کرده است.
داستان این کتاب از روز چهارم ماه مه در سال ۱۷۷۱ آغاز می‌شود. بخش عمده کتاب به شکل نامه‌هایی است که شخصیت اصلی کتاب خطاب به دوستش، ویلهلم نوشته است و از عشق نافرجامش می‌گوید. از آدم‌هایی که با بدخلقی به همدیگر آزار می‌رسانند و پیوسته در خاطرات ناگوار گذشته غرق شده‌اند.
اولین جملهٔ این رمان خوشحالی ورتر را از اینکه گذاشته و رفته است وصف می‌کند. اما چه چیزی را گذاشته و رفته است؟

چه‌قدر خوشحالم که گذاشته‌ام و رفته‌ام! دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست! من، تویی را که دوست دارم و دلبسته‌اش هستم می‌گذارم و می‌روم و خوشحالم! می‌دانم که تو می‌بخشی‌ام. آخر مگر آشنایی‌های دیگرم را هم سرنوشت برای آن دستچین نکرده بود که به دل مثل منی رنج برساند؟ (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۳)
ورتر در حقیقت قلبش، روحش، جسمش و تمام دلبستگی‌هایش را رها کرده است. از خودش می‌نالد، از تقدیرش که راه گریزی نیست. او تلاش می‌کند به حال فکر کند و گذشته را که چون کوهی بر دوشش گذاشته شده، فراموش کند اما نمی‌تواند. ورتر برای استراحت و آرامش فکری در آبادی‌ای ساکن می‌شود و بعد که در یک مهمانی شرکت می‌کند، لوته را می‌بیند. کسی که به شدت عاشق‌اش می‌شود. لوته هم‌صحبت خوبی برای او می‌شود. اما نفر سوم داستان، آلبرت – نامزد لوته – مانعی برای رسیدن آنها به هم است. گفته می‌شود که نویسنده تمام جزئیات مربوط به معشوقه‌اش را در این کتاب بدون کوچک‌ترین تغییری به‌تصویر می‌کشد و این باعث رنجش‌خاطر زوج جوان می‌شود.
ورتر برای معشوقه‌اش هم نامه می‌نویسد. از یک جایی به بعد، از آشنایی‌اش با لوته در مهمانی، حضورش در داستان پُررنگ می‌شود و ورتر از او و خطاب به او می‌نویسد. از مردمی بیگانه می‌گوید که در کنارش در آن روستا زندگی می‌کنند. او را نمی‌فهمند. ذهنش خشکیده است و مدام رنج می‌کشد. حس می‌کند نیرویی که او را به زندگی تشویق کند، دیگر در وجودش نیست و آرزو می‌کند لوته در آن لحظه کنارش باشد و یک زندگی بی‌آلایش را با او‌ تجربه ‌کند.
اما ورتر احساس گناه می‌کند. از اینکه به زنی دلبسته است که نامزد دارد. انگار همه‌چیز برآشفته‌اش می‌کند و بیمِ آن دارد که اهالی روستا طبل رسوایی‌اش را بکوبند و رازش آشکار شود. ورتر نقاش است و یکی از دلایلی هم که به این روستا آمده این است تا بتواند از طبیعت الهام بگیرد، اما سرانجام آن‌قدر حال‌ و روزش بد می‌شود که به‌ناچار آنجا را ترک می‌کند. اما اندکی بعد دوباره بازمی‌گردد ولی این بار با صحنه‌ای تلخ روبه‌رو می‌شود.
مترجم کتاب، درباره نام ورتر توضیحاتی در آخر کتاب ارائه می‌کند که جالب توجه است:

ورتر از حیث صوت و آوا القاکننده‌ی دو معنی در زبان آلمانی است. یکی «جزیره» (جزیره‌ای در میانه‌ی رودخانه) و دیگر «ارزشمندتر». و این هر دو واژه گویای گوشه‌هایی از شخصیت ورترند. هم انزوا و فردگرایی او را نشان می‌دهند، هم آرمان‌گرایی او، و وارستگی‌اش را از زخارف دنیوی.
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
رنج‌های ورتر جوان

درباره رمان رنج‌های ورتر جوان
‌سرتاسر این رمان غم و اندوه ورتر است که طی نامه‌های مکرر خواننده را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، اما از صفحهٔ ۱۳۳ کتاب با عنوان «سخن ناشر خطاب به خواننده» راوی داستان را تغییر می‌دهد. راوی جدید از تلاش‌های بی‌وقفهٔ ورتر می‌گوید که برای نجاتش از دام عشق است. از حال این نگون‌بخت می‌گوید که حتی از خودش هم می‌ترسد. ورتر عشقش را پاک می‌انگارد، اما درعین‌حال خودش را سزاوار مجازات می‌داند، چرا که از نظر خودش و دیگران گناه است.
از حال لوته و زندگی‌اش می‌نویسد. از اینکه تنها یک روح لطیف و زنانه می‌تواند شرایط او را درک کند. اما این روح لطیف نمی‌تواند مرهمی بر دل خسته و بیمار ورتر باشد، تاجایی‌که دیگر تحمل دیدن لوته را در کنار همسرش آلبرت ندارد. و درنهایت داستان با حادثه‌ای ناگوار به پایان می‌رسد؛ پایانی تلخ که بعید است از ذهن خواننده پاک شود.
با خواندن رنج‌های ورتر جوان ممکن است تا مدت‌ها به فکر فرو روید. دلتان به حال ورتر خواهد سوخت و چه بسا با او همذات‌پنداری خواهید کرد، اما واقعیت این است که یک عشق نافرجام همواره جاوادن خواهد ماند.
از نقطه‌نظر سیاسی گفته می‌شود که زمانی که این کتاب نوشته شده، فضای فرهنگی اروپا دستخوش حوادثی بوده است که بی‌شک در این داستان نمود داشته است. به فضای مذهبی حاکم بر جامعه هم اشاره‌ای شده است، شکایت از اختلافات طبقاتی میان افراد در نامه‌های ورتر مشهود است و گاهاً عملکرد دولت را نیز به چالش می‌کشد، چنان‌که در ابتدای کتاب می‌خوانیم:

صاحبان منصب و مقام چنان سرد و بی‌اعتنا با مردم عادی رفتار می‌کنند که انگاری معاشرت با آنها شأنشان را بر باد می‌دهد. وانگهی برخی مسخره‌پردازان تهی‌مغز هم هستند که صرفاً به‌ظاهر، و برای آن با مردم همسویی نشان می‌دهند تا در عمل هرچه بیشتر ناز بفروشند و با نخوتشان کام این بینوایان را تلخ کنند. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۸)
خرید کتاب رنج‌های ورتر جوان
این رمان جنبه‌های دارد که پرداختن به همه آن‌ها در اینجا امکان‌پذیر نیست. اما در پایان رمان مقاله‌ای از توماس مان – نویسنده بزرگ و برنده جایزه نوبل ادبی در سال ۱۹۲۹ – آمده است که به بررسی رنج‌های ورتر جوان و بخش‌هایی از زندگی گوته که به رمان مربوط است می‌پردازد. توماس مان این کتاب را بزرگ‌ترین، پردامنه‌ترین و جنجالی‌ترین موفقیت گوته می‌داند و درباره داستان عاشقی گوته می‌نویسد:
سرگذشت پایه‌ی الهام داستان ورتر، قصه‌ی شاعرانه و با این حال دردآمیز عشق خود گوته به لوته بوف، دختر دوست‌داشتنیِ فرماندار شاهی شهر وتسلار بر ساحل رود لام، شهرتی بسا به اندازه‌ی خود رمان دارد، آن‌هم به حق. چرا که بخشی بزرگ از این کتاب با واقعیت در انطباقی کامل، و بازنوشت دقیق و بی‌کم و کاست آن است.
ورتر یک رمان عاشقانه متفاوت است، احتمالا متفاوت‌تر از هر رمان عاشقانه‌ای که تا به حال خوانده‌اید. از خوب و عمیق بودن این کتاب هرچقدر بنویسیم کم است. بنابراین ما این رمان را در لیست کتاب‌های پیشنهادی کافه‌بوک برای مطالعه قرار می‌دهیم و امیدواریم همه عزیزانی که این کتاب را می‌خوانند از خواندن آن لذت ببرند.
قسمتی از متن رنج‌های ورتر جوان
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
جملاتی از متن کتاب رنج‌های ورتر جوان
آدم‌ها که خدا می‌داند چرا چنین خمیره‌ای دارند، بسیار کمتر رنج می‌بردند اگر که این‌قدر به خیال تن نمی‌سپردند و از تلخی‌های گذشته یاد نمی‌کردند، یا به‌جای بی‌خیالی و پرداختن به اکنون، در حال و هوای خاطرات ناگوار گذشته غرق نمی‌شدند. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۴)
صاحبان منصب و مقام چنان سرد و بی‌اعتنا با مردم عادی رفتار می‌کنند که انگاری معاشرت با آنها شأنشان را بر باد می‌دهد. وانگهی برخی مسخره‌پردازان تهی‌مغز هم هستند که صرفاً به‌ظاهر، و برای آن با مردم همسویی نشان می‌دهند تا در عمل هرچه بیشتر ناز بفروشند و با نخوتشان کام این بینوایان را تلخ کنند. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۸)
همهٔ بزرگان و آموزگاران و مربیان معتقدند بچه خودش نمی‌داند برای چه این یا آن چیز را می‌خواهد. ولی اینکه بزرگ‌ترها هم مثل بچه در دامان زمین تاتی می‌کنند و مثل بچه نمی‌دانند از کجا آمده‌اند و به کجا می‌روند، و در کار و کردارشان حتی آن هدف راستین و روشنِ بچه هم نیست و مثل بچه هم به حکومت با ابزار نان‌قندی و توسری تن درمی‌دهند، واقعیتی‌ست که بسا بسیاری نپذیرند، حالی که به‌گمان من این واقعیت روشنی روز را دارد! (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۲۲)
دل من سخت می‌گیرد وقتی می‌بینم آدم‌ها به همدیگر آزار می‌رسانند، و به‌ویژه جوانان، جایی که می‌توانند در بهار زندگی‌شان در قبال همهٔ شادی‌ها بیشترین گشاده‌رویی را داشته باشند، این چند روزه‌ی شیرین را با بدخلقی برای هم خراب می‌کنند و روزی می‌فهمند چه گوهر جبران‌ناپذیری از دستشان رفته که دیگر دیر شده است. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۴۷)
امان از دست شما جماعت عاقل. احساس‌زدگی! مستی! جنون! شما آدم‌های منزه و پاک، خونسردید و بی‌اعتنا. و با همین خونسردی و بی‌اعتنایی م**س.ت را سرزنش می‌کنید و دیوانه را تحقیر. مثل زاهد دامن می‌کشید و رد می‌شوید و مثل واعظ شکر می‌کنید که خداوند شما را مثل آنها نیافریده‌است. من بیشتر از یک‌بار م**س.ت بوده‌ام و شوریدگی‌ام با جنون خیلی فاصله نداشته‌است. از هیچ‌کدام این حالات هم پشیمان نبوده‌ام. با معیارهایی که دارم، عمیقن فهمیده‌ام که مردم هر آدم فوق معمولی را که به کاری بزرگ یا در ظاهر ناممکن دست زده، از قدیم و ندیم با انگ مستی یا دیوانگی بدنام کرده‌اند. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۶۷)
اینها چه آدم‌هایی هستند که همهٔ جانشان به تشریفات بند است، و تمامی فکر و ذکرشان در طول سال به اینکه از چه راه می‌توانند شده حتی یک صندلی به شاه نزدیک‌تر بنشینند! تو نه خیال کنی که هیچ کار و باری ندارند. نه! برعکس، دارند. منتها کارهاشان سر این خرده بدقلقی‌‌ها ناکرده می‌ماند و تلنبار می‌شود. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۹۳)
این مردم چیزی نیست که در یکدیگر نبینند و خرابش نکنند؛ سلامتی، خوش‌نامی، دوستی، آسایش! و دلیل عمدهٔ آن‌هم بلاهت است و کج‌فهمی و تنگ‌نظری. چون که وقتی پای حرفشان می‌نشینی، به‌راستی هیچ منظور بدی نداشته‌اند. گاهی‌وقت‌ها دلم می‌خواهد به پایشان بیفتم و تمنا کنم این‌قدر دیوانه‌وار توی دل و رودهٔ هم نکاوند. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۹۶)
سکوت را بر گفتن از آنچه قاطبهٔ مردم درباره‌اش دید و دانشی به‌مراتب کمتر از من دارند، ترجیح می‌دهم. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۲۴)
تو خیال می‌کنی اگر که دولت هلند حقوقت را می‌پرداخت، چه آدمی بودی؟ راستی که رستگار است اویی که می‌تواند نقص و‌ نبود خوشبختی‌اش را به یک مانع زمینی ربط بدهد! تو نمی‌فهمی، نمی‌فهمی که بیچارگی‌ات از آن دل خراب و آن مغز پریشان خودت سرچشمه می‌گیرد و در چارهٔ کار تو همهٔ پادشاهان زمین هم حیران می‌مانند. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۳۰)
کاش خوشبختی آن را داشتم که در راه تو بمیرم! خود را فدای تو کنم! اگر که بتوانم آرامش و شادی زندگی‌ات را دوباره به تو برگردانم، با شجاعت و خوشحالی می‌میرم. ولی افسوس که سعادتِ ایثارِ خون در راه خویشان، و برافروختن زندگی‌ای هزارگانه برای دوستان در پرتو گذشتن از جان، تنها ارزانی شماری اندک از سعادتمندان می‌شود. (رمان رنج‌های ورتر جوان – صفحه ۱۷۶)
مشخصات کتاب
  • عنوان: رنج‌های ورتر جوان
  • نویسنده: یوهان ولفگانگ فون گوته
  • ترجمه: محمود حدادی
  • انتشارات: ماهی
  • تعداد صفحات: ۲۲۴
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران

  • انسان خداگونه


انسان خداگونه

انسان خداگونه – تاریخ مختصر آینده – با عنوان انگلیسی Homo Deus: A Brief History of Tomorrow کتابی در ادامه کتاب انسان خردمنداثر یووال نوح هراری است. انسان خردمند نشان داد که از کجا آمده‌ایم و انسان خداگونه نشان می‌دهد که به کجا می‌رویم.
این اثر یووال نوح هراری نیز، درست مانند انسان خردمند، با استقبال بسیار زیادی روبه‌رو شد و همواره در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌ها قرار گرفته است. در ایران هم چند روز پس از چاپ اول در تیرماه ۹۷ (با شمارگان ۲۲۰۰ نسخه) چاپ دوم آن منتشر شد.
دکتر یووال نوح هراری از دانشگاه آکسفورد دکترای تاریخ دارد و در دانشگاه بیت‌المقدس تاریخ جهان تدریس می‌کند. بیش از ۶۵۰۰۰ نفر در دوره اینترنتی تدریس تاریخ مختصر بشر او ثبت نام کرده‌اند. کتاب انسان خردمند او که در سال ۲۰۱۵ انتشار یافت به یک پدیده بین‌المللی تبدیل شد و آن را به ۴۰ زبان ترجمه کرده‌اند.
مترجم کتاب – زهرا عالی – در مقدمه خود بر کتاب انسان خداگونه می‌نویسد:

کتاب انسان خداگونه – تاریخ مختصر آینده – درواقع ادامه کتاب پیشین همین نویسنده است به نام انسان خردمند – تاریخ مختصر بشر. نویسنده در این کتاب نیز کمابیش همان آرایی را پی می‌گیرد که در کتاب پیشین مطرح کرده است. تاریخ را از منظری کلان می‌نگرد، دوران‌های تاریخی را می‌کاود و سه انقلابِ کلی را در تاریخ بشر مشخص می‌کند.

انسان خداگونه

خلاصه کتاب انسان خداگونه

انسان خداگونه تاریخ مختصر آینده است، اما نه آینده‌ای دور. آینده‌ای که یووال نوح هراری در این کتاب در مورد آن صحبت می‌کند ۵۰ سال بعد و یا حداکثر ۲۰۰ سال بعد است. چه‌بسا هراری در مورد همین ۲۰۰ سال هم به شکل قطعی نظر نمی‌دهد و فقط احتمالات را بررسی می‌کند. جریان‌هایی را بررسی می‌کند که ممکن است در آینده رخ دهند. به طور کلی می‌توان گفت هیچ کدام از مسائل مطرح شده در کتاب انسان خداگونه قطعی نیست مگر این مورد که آینده بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی خواهد بود که هر کدام از ما ممکن است تصور کنیم.
انسان خداگونه در سه بخش اصلی به شرح زیر نوشته شده است:
  1. انسان خردمند جهان را تسخیر می‌کند
  2. انسان خردمند به جهان معنا می‌بخشد
  3. انسان خردمند سلطه‌اش را از دست می‌دهد
اما نویسنده قبل از پرداختن به بخش‌های اصلی کتاب، یک فصل تحت عنوان «دستور کار نوین انسان» در ابتدای کتاب گنجانده است که در آن در مورد موفقیت‌های انسان خردمند و همچنین در مورد اهدافی که انسان خردمند قصد دارد به آن برسد، صحبت می‌کند. در این مقدمه نویسنده اشاره می‌کند که انسان امروز در مواجه با ناکامی‌ها خوشبخت‌تر از هر زمان دیگری است.

در طول تاریخ، اولین بار است که انسان‌ها بیشتر بر اثر پرخوری می‌میرند تا فقر غذایی؛ بیشتر بر اثر کهولت می‌میرند تا بیماری‌های واگیردار؛ و بیشتر از آنکه به دست سربازان و تروریست‌ها و جنایتکاران کشته شوند، خودکشی می‌کنند. در ابتدای قرن بیست‌ویکم، احتمال مرگ انسان‌های عادی از زیاده‌روی در خوردن همبرگرهای مک‌دونالد به‌مراتب بیشتر از خشکسالی یا ویرویس اِبولا یا حمله القاعده است. (انسان خداگونه – صفحه ۴)

در سال ۲۰۱۰ قحطی و سوءتغذیه روی‌هم جان حدوداً یک میلیون نفر را گرفت، در حالی که چاقی سه میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد. (انسان خداگونه – صفحه ۹)
هدف نویسنده از نوشتن این موافقیت‌ها و غلبه بر ناکامی و به طور کلی این مقدمه، قبل از شروع بحث اصلی کتاب، این است که سوالات مهمی را در ذهن خواننده بگنجاند تا در ادامه کتاب بیشتر در مورد آن صحبت کند. سوالاتی مثل:
قرار است با خودمان چه کنیم؟ خلاقیت ما قرار است متوجه چه چیزی باشد؟ با این همه قدرت و توانایی چه خواهیم کرد؟
و اما مسائلی که در سه بخش اصلی کتاب مطرح می‌شود.

بخش اول کتاب انسان خداگونه
در این بخش نویسنده با نگاهی چالشی این موضوع را بررسی می‌کند که چطور گونه انسان توانسته زمین را به کنترل خود درآورد و اصولا برتری گونه انسان نسبت به دیگر حیوانات چیست. این بخش در دو فصل نوشته شده است: عصر سلطه انسان و جوهر انسان. یووال در این مورد می‌نویسد:

شاید بعضی خوانندگان از این‌همه توجه به حیوانات در کتابی راجع به آینده تعجب کنند. به نظر من، نمی‌توان درباره طبیعت و آینده انسان بحثی جدی پیش کشید و آن بحث را با حیواناتِ همتای انسان آغاز نکرد. انسان خردمند همه تلاش خود را می‌کند تا این واقعیت را به فراموشی بسپارد، اما وقتی می‌خواهیم خود را به خداگونگی برسانیم اهمیتی مضاعف دارد که خاستگاهمان را به خاطر داشته باشیم. هیچ تحقیقی درباره آینده خداگونه ما نمی‌تواند گذشته‌مان را نادیده انگارد، یعنی زمانی را که ما با دیگر حیوانات پیوند داشتیم، زیرا رابطه انسان و حیوان بهترین الگویی است که از رابطه آینده اَبَرانسان و انسان در دست داریم. (انسان خداگونه – صفحه ۸۸)
نویسنده در بخش اول سه سوال مطرح می‌کند:
  1. فرق بین انسان‌ها و دیگر حیوانات چیست؟
  2. گونه زیستیِ ما چه‌طور جهان را تسخیر کرد؟
  3. آیا انسان خردمند گونه زیستیِ برتر است یا فقط «قُلدُر محله»؟
بخش دوم کتاب انسان خداگونه
بخش دوم تحت عنوان: انسان خردمند به جهان معنا می‌بخشد، براساس نتایج بخش اول است. این بخش به بررسی جهانی می‌پردازد که انسان خردمند خلق کرده است. مسیری که ما را به نقطه فعلی رسانده است. این بخش شامل چهار فصلِ داستان‌بافان، زوج عجیب، قرارداد جدید و انقلاب اومانیستی است. سوالاتی که در نویسنده در ابتدای بخش دوم مطرح می‌کند چنین است:
  1. انسان چه نوع جهانی خلق کرد؟
  2. انسان چگونه اطمینان یافت که علاوه بر مهار جهان به آن معنا نیز می‌بخشد؟
  3. اومانیسم – ستایش انسان – چگونه به مهم‌ترین آیینِ زمان بدل شد؟
بخش سوم کتاب انسان خداگونه
در این بخش که بخش آخر کتاب نیز می‌‌باشد، نویسنده به اوایل قرن ۲۱‌-ام برمی‌گردد و با توجه به مفاهیمی که تا به حال مطرح کرده است و همچنین با توجه به موضوعاتی که درباره انسان خردمند به بحث گذاشته است، چالش‌های فعلی و چالش‌هایی که در آینده احتمالا با آن‌ها روبه‌رو خواهیم بود را مطرح می‌کند. بخش سوم نیز در چهار فصل نوشته شده است: بمب ساعتی در آزمایشگاه، جداسازی بزرگ، اقیانوس شعور/آگاهی و کیش اطلاعات.
سوالات مطرح شده در ابتدای بخش سوم:
  1. آیا انسان همچنان می‌تواند جهان را اداره کند و به آن معنا ببخشد؟
  2. فناوری زیستی و هوش مصنوعی چگونه اومانیسم را تهدید می‌کنند؟
  3. وارث احتمالیِ نوع بشر چه کسی خواهد بود و احتمالا چه باور جدیدی جایگزین اومانیسم خواهد شد؟

انسان خداگونه در پروژه‌ها و آرزوها و کابوس‌هایی کاوش می‌کند که قرن بیست و یکم را شکل می‌بخشد – از غلبه بر مرگ تا خلق زیست مصنوعی.
انسان خداگونه این پرسش‌های بنیادین را پیش روی ما می‌گذارد:
از اینجا به کجا می‌رویم؟ و این جهان شکننده کنونی را چگونه در برابر توانایی‌های نابودگرمان محافظت می‌کنیم.
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
کتاب انسان خداگونه

درباره انسان خداگونه
در ابتدا اشاره کنیم که ما این کتاب را بدون هیچ تردیدی در میان کتاب‌های پیشنهادی کافه‌بوک قرار داده‌ایم. انسان خداگونه کتابی است آگاهی‌بخش و تکان‌دهنده، کتابی که می‌تواند جرقه‌ای در ذهن همه باشد. کافه‌بوک خواندن این اثر ماندگار را به‌شدت پیشنهاد می‌کند.
همان‌طور که در قسمت خلاصه کتاب بیان شد، انسان در طول تاریخ به موفقیت‌های زیادی دست یافته و از عهده بسیاری از مسائل برآمده است. مواردی که باعث شد انسان خوارک‌جو به انسان خردمند ارتقاء پیدا کند. اما تبدیل شدن به انسان خردمند پایان کار نیست و ما انسان‌های خردمند، اکنون وارد مرحله تازه‌ای شده‌ایم. مرحله‌ای که در آن قصد داریم به انسان خداگونه تبدیل شویم. موفقیت‌های که تا به امروز کسب کرده‌ایم، فقط باعث جاه‌طلبی‌ بیشتر شده و دستاوردهای اخیر، بشر را برای به دست آوردن بسیاری از موارد دیگر جسورتر کرده است. اکنون انسان اهدافی مانند، نامیرایی، خوشبختی و خداگونگی را دنبال می‌کند.

انسانی که از مرگ‌ومیرِ ناشی از گرسنگی و بیماری و خشونت کاسته است اکنون هدفش غلبه بر سالخوردگی و حتی خودِ مرگ است. انسانی که از چنگ بدبختی و فلاکتِ نکبت‌بار نجات یافته است اکنون هدفش رسیدن به خوشبختیِ کامل است. و انسانی که از سطح امر حیوانیِ تنازع بقا فراتر رفته است اکنون هدفش تبدیلِ «انسان خردمند» به «انسان خداگونه» است. (انسان خداگونه – صفحه ۲۹)
در میان همه اهداف جدید انسان، به اعتقاد من، هدف رسیدن به خوشبختی و بحث‌های پیرامون آن، یکی از جذاب‌ترین و خواندنی‌ترین مباحث این کتاب است. یکی از سوالاتی که در هراری در انسان خداگونه به آن پاسخ می‌دهد این است که، در تمام طول تاریخ، قدرت انسان همواره بیشتر و بیشتر شده است اما آیا در زمینه خوشبختی پیشرفتی داشته است؟
به شکل کلی، یووال نوح هراری، در کتاب انسان خداگونه به ما می‌گوید که در حال حاضر در تاریخ چه جایگاهی داریم، با چه مسائلی روبه‌رو هستیم و با چه مسائلی روبه‌رو خواهیم بود. در مورد اینکه چه جایگاهی داریم و با چه مسائلی روبه‌رو هستیم با دلیل و مدرک بسیار صحبت می‌کند و بارها و بارها از منابع و تحقیقات مختلف استفاده می‌کند و در مورد اینکه با چه مسائلی روبه‌رو هستیم از تمامی شواهدی که در دست داریم بهره برده تا به ما نشان دهد که آینده چقدر می‌تواند متفاوت باشد. هراری در این کتاب در مورد هیچ‌چیزی با قطعیت صحبت نمی‌کند و تنها علاقه دارد دید مخاطب را گسترده‌تر کند و او را به فکر کردن تشویق می‌کند. در آخر کتاب نیز، با وجود بررسی‌های بسیار زیاد، باز هم سه سوال کلیدی را مطرح می‌کند و امیدوار است خواننده کتاب تا مدت‌ها به آن‌ها فکر کند. در صفحات آخر کتاب، یووال نوح هراری می‌گوید:

این کتاب ریشه‌های وضع کنونیِ بشر را کاوید تا ما را از قید آنها رها سازد و به ما امکان دهد درباره آینده به شیوه‌های بسیار خلاقانه‌تری بیندیشیم. هدف این کتاب این است که – به جای محدود کردن افق‌های دیدمان با پیش‌بینیِ فقط یک سناریوی قطعی – چشم‌اندازهای وسیع‌تری پیش رویمان بگشاید و ما را از طیف بسیار گسترده‌تری از گزینه‌ها آگاه کند. همان‌طور که بارها تاکید کرده‌ام، هیچ‌کس واقعا نمی‌داند بازار کار یا نظام خانواده یا زیست‌بوم در سال ۲۰۵۰ چه وضعی خواهد داشت یا چه دین و آیین یا نظام اقتصادی یا ساختار سیاسی بر جهان حاکم خواهد بود. (انسان خداگونه – صفحه ۴۹۳)
اما آینده‌ای که پیش رو داریم، روشن است یا تاریک؟ در کتابی که درباره تاریخ آینده است، چگونه آینده‌ای ترسیم شده است؟ زهرا عالی مترجم کتاب – که ترجمه خوبی از کتاب ارائه داده است – در مقدمه خود در این باره به خوبی توضیح می‌دهد که:
نویسنده به‌روشنی پاسخ نمی‌دهد. نه هشدار می‌دهد که سرعت کم کنیم و نگذاریم آنچه خود می‌سازیم بر ما حاکم شود، نه می‌گوید پیش به سوی آینده، به‌تاخت! می‌گوید آینده چنین چیزی خواهد بود. نه الزاماً آینده زندگان جوان و میان‌سال و پیر، بلکه – تا حدودی – آینده فرزند دبستانیِ منِ میان‌سال، و بیشتر از فرزند من، فرزندِ فرزندِ من. مگر همین حالا هم بشر نمی‌کوشد اتومبیل خودران بسازد؟ و بسیار چیزهای دیگر که طلیعه آن دورانند؟
قبل از خواندن این کتاب پیشنهاد می‌کنم حتما کتاب انسان خردمند را مطالعه کنید. برای اینکه بدانیم آینده چگونه خواهد بود، لازم است بدانیم که از چه گذشته‌ای آمده‌ایم. این‌طور نیست که بدون خواندن انسان خردمند، هیچ کدام از مفاهیم انسان خداگونه را متوجه نشوید و اصلا درک نکنید که کتاب از چه چیزی صحبت می‌کند اما بدون شک وضعیت مطلوب و ایده‌آل این است که ابتدا انسان خردمند را بخوانید.
در کنار خواندن این کتاب‌ها، مصاحبه و سخنرانی‌های یووال نوح هراری را در سایت موسسه تد TED نیز نگاه کنید. . در این مصاحبه جذاب و دیدنی هراری در مورد هر دو کتاب انسان خردمند و انسان خداگونه صحبت می‌کند. لازم به ذکر است که این ویدیوها با زیرنویس فارسی هم در دسترس هستند.
قطعا مفاهیم و موضوعات زیادی درباره این کتاب وجود دارد که می‌شود درباره آن صبحت کرد، اما بهترین کار این است که کتاب‌های هراری را خواند و بارها و بارها مفاهیم آن مرور کرد. کتاب‌هایی که در حاشیه نیز مفاهیم و موضوعات بسیار ارزشمند و عمیقی به مخاطب تقدیم می‌کند و بدون شک باعث می‌شود دید بهتری نسبت به تاریخ و وضعیت کنونی خود داشته باشیم و سرانجام غرق در تفکر شویم.
شاید جالب باشد بدانید در کتاب انسان خداگونه به بسیاری از آثار شکسپیر و این کتاب‌ها اشاره شده است:
  • در غرب خبری نیست
  • دنیای قشنگ نو
  • ۱۹۸۴
  • دن کیشوت
  • بینوایان
نکته پایانی اینکه، در کتاب عکس‌های مختلفی وجود دارد که برخی از آن‌ها رنگی است. همین موضوع باعث شده است که قیمت این کتاب ۵۵۲ صفحه‌ای ۶۴۰۰۰ تومان باشد. شاید قیمت کتاب زیاد باشد اما قطعا ارزش کتاب بسیار بیشتر از این مقدار است.
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
قسمتی از متن کتاب انسان خداگونه


جملاتی از متن انسان خداگونه
در اصل، تروریسم نمایش است. تروریست‌ها نمایشِ وحشت‌آورِ خشونت به‌راه می‌اندازند که تخیل ما را به خود معطوف می‌کند و باعث می‌شود احساس کنیم داریم به آشوب و هرج و مرج قرون وسطی باز می‌گردیم. در نتیجه دولت‌ها اغلب خود را مجبور می‌بینند در مقابل صحنه‌آراییِ تروریسم با تظاهر به امنیت واکنش نشان دهند و نمایش‌های عظیم قدرت به راه اندازند، مثلا با آزار و اذیت همه مردم یا حمله به کشورهای خارجی. در غلب موارد، این واکنش‌ شدید به تروریسم برای امنیت ما تهدیدِ به‌مراتب بزرگ‌تری است تا خودِ تروریست‌ها. (انسان خداگونه – صفحه ۲۶)
جستجوی کور کورانه پول و شهرت و لذت فقط آدمی را به فلاکت می‌اندازد. (انسان خداگونه – صفحه ۴۴)
دانشی که رفتار را تغییر ندهد بی‌فایده است. (انسان خداگونه – صفحه ۷۷)
چرا جوان‌ها در رانندگی بی‌احتیاط هستند و درگیر بحث‌وجدل‌های خشونت‌آمیز می‌شوند و سایت‌های اینترنتیِ محرمانه را هک می‌کنند؟ چون از فرمان‌های ژنتیکیِ کهنی پیروی می‌کنند که شاید امروز بیهوده باشند و حتی نتایج منفی به‌بار آورند ولی ۷۰۰۰۰ سال قبل از منظر تکامل، معقول و مناسب بودند. شکارگر جوانی که زندگی‌اش را در تعقیب ماموت به خطر می‌انداخت بر همه رقبایش پیشی می‌گرفت و می‌توانست دست در دست دختر زیبای محل بگذارد؛ و اکنون ما گرفتار ژن‌های جاهل‌مآب هستیم. (انسان خداگونه – صفحه ۱۰۵)
انسان در طی آن ۲۰۰۰۰ سال، از شکار ماموت با نیزه‌های سنگی به کاوش در منظومه شمسی با فضاپیما رسید اما نه به مددِ شکل گرفتن دستانی ماهرتر یا مغزی بزرگ‌تر (ظاهراً مغز ما امروزه به‌واقع کوچک‌تر شده است). برعکس، عامل اصلیِ چیرگی ما بر جهان توانایی‌مان در پیوند دادنِ بسیاری از انسان‌ها با یکدیگر بود. (انسان خداگونه – صفحه ۱۷۰)
در تاریخ، هیچ عدالتی نیست. وقتی که مصیبتی به‌بار می‌آید، تقریبا همیشه فقرا به‌مراتب بیش از ثروتمندان گرفتارش می‌شوند، حتی اگر در وهله اول ثروتمندان مسبب آن فاجعه بوده باشند. (انسان خداگونه – صفحه ۲۶۳)
آن‌گاه که هوش مصنوعی اغلبِ وظایف شناختی را بهتر از انسان‌ها انجام دهد تکلیف بازار کار چه می‌شود؟ شکل گرفتن طبقه بزرگ جدیدی شامل آدم‌هایی به‌لحاظ اقتصادی بی‌مصرف چه پیامدهای سیاسی خواهد داشت؟ زمانی که نانوفناوری و داروهای باززاینده و حیات‌بخش انسان‌های هشتاد ساله را به پنجاه سالگی برگردانند چه بر سر روابط بشری و خانواده‌ها و صندوق‌های بازنشستگی می‌آید؟ آن‌گاه که فناوری زیستی به ما امکان دهد بچه طراحی‌شده داشته باشیم، و شکافی بی‌سابقه بین فقیر و غنی پدید آوریم، جامعه بشری راه به کجا خواهد برد؟ (انسان خداگونه – صفحه ۳۳۳)
اگر واقعا من خودم صاحب افکار و تصمیم‌هایم هستم، آیا می‌توانم تصمیم بگیرم ظرف یک دقیقه آینده اصلا به هیچ چیز فکر نکنم؟ (انسان خداگونه – صفحه ۳۵۳)
اگر بتوانیم انسان‌ها را از راندن تاکسی و ماشین به‌کلی بازداریم و انحصار عبور و مرور را به الگوریتم‌های کامپیوتری بسپاریم، می‌توانیم همه وسایل نقلیه را به شبکه واحدی وصل کنیم و به این ترتیب تصادف اتومبیل را عملا ناممکن کنیم. (انسان خداگونه – صفحه ۳۸۶)
ممکن است چهار سالِ متوالی از نخست‌وزیر و سیاست‌هایش شاکی باشم و به هرکس که می‌رسم بگویم او «همه ما را نابود خواهد کرد». اما، چند ماه مانده به انتخابات، دولت مالیات را کاهش می‌دهد و دست‌ودل‌بازانه پول خرج می‌کند. حزب حاکم بهترین آگهی‌نویسان را برای به‌راه انداختن کارزار انتخاباتیِ تمام‌عیار به‌خدمت می‌گیرد، همراه با مجموعه‌ای متعادل از وعده‌ها و تهدیدهایی که مستقیما کانون ترس و نگرانی مغز من را هدف می‌گیرند. صبح روز انتخابات، سرماخورده از خواب بیدار می‌شوم و همین مساله بر پردازش‌های ذهنی‌ام اثر می‌گذارد و باعث می‌شود امنیت و ثَبات را به همه ملاحظات دیگر ترجیح دهم. و همین دیگر! دوباره با رای خود همان کسی را برای چهار سال بر سر کار می‌فرستم که «همه ما را نابود خواهد کرد».
فقط کافی بود کار را به گوگل بسپارم تا به جایم رای دهد و من را از چنین سرنوشتی برهاند. می‌دانید که، گوگل تازه همین دیروز متولد نشده است. نه تنها کاهش مالیات و وعده‌های انتخاباتیِ اخیر از چشمش دور نمی‌ماند بلکه تمام اتفاقات چهار سال گذشته را هم به‌یاد دارد. او می‌داند هر بار که روزنامه‌های صبح را می‌خواندم فشار خونم چه‌قدر بود و به اخبار بعدازظهر که گوش می‌دادم هورمون دوپامینِ مغزم چه مقدار پایین می‌آمد. گوگل می‌داند چه‌طور توخالی بودنِ شعارهای کسانی را که متخصص ماست‌مالی کردنِ رویدادهای سیاسی به نفع حزب و گروه خود هستند نشان دهد. این را هم می‌داند که بیماری تا حدی گرایش به جناح راست و محافظه‌کار را در رای‌دهندگان موجب می‌شود، این را جبران می‌کند. (انسان خداگونه – صفحه ۴۲۰)
تا اوایل سال ۲۰۱۶، ثروت ۶۲ نفر از ثروتمندترین افراد دنیا برابر با دارایِ ۳/۶ میلیارد نفر از فقیرترین افراد بود! معنایش این است که با توجه به جمعیتِ ۷/۲ میلیارد نفریِ دنیا این ۶۲ میلیاردر سرجمع به اندازه نیمی از انسان‌های فرودست دنیا ثروت دارند. (انسان خداگونه – صفحه ۴۳۱)
اگر به هند بروید و فیلی ببینید، حین نگاه کردن به فیل از خود نمی‌پرسید «چه حسی دارم؟» – می‌گردید تلفن هوشمندتان را پیدا کنید تا از فیل عکس بگیرید و در صفحه فیسبوک‌تان بگذارید و بعد هر دو دقیقه یک‌‌بار صفحه‌تان را وارسی کنید تا ببینید چند «لایک» گرفته است. نوشتن روزنامه خاطرات شخصی – که در میان نسل‌های پیشینِ بشری بسیار رایج بود – در نظر بسیاری از نوجوان‌های امروزی کاملا عبث و بیهوده است. چرا باید چیزی بنویسیم که هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند بخواند؟ شعار جدید این است: «اگر چیزی را تجربه کردی، ثبت و ضبطش کن. اگر چیزی را ثبت و ضبط کردی، وارد اینترنتش کن. اگر چیزی را وارد اینترنت کردی، به اشتراک بگذارش.» (انسان خداگونه – صفحه ۴۸۱)
در زمان‌های دور، قدرت داشتن به معنی دسترسی به اطلاعات بود. اکنون قدرت یعنی آگاهی بر اینکه از چه چیزی باید چشم پوشید. (انسان خداگونه – صفحه ۴۹۴)
مشخصات کتاب
  • عنوان اصلی: انسان خداگونه
  • عنوان فرعی: تاریخ مختصر آینده
  • نویسنده: یووال نوح هراری
  • ترجمه: زهرا عالی
  • انتشارات: نو
  • تعداد صفحات: ۵۵۲
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
حرمسرای قذافی

کتاب حرمسرای قذافی که برنده جایزه بزرگ باشگاه بین‌المللی مطبوعات است، درباره جنایت‌های جنسی دیکتاتور لیبی، معمر قذافی است. این کتاب زندگی‌نامه ثریا است. «ثریا و چشمان سیاهش، دهان محزونش و خنده‌های بلند و پرسروصدایش.» ثریایی که «ل**ب‌های پروپیمانش آدم را به یاد آنجلینا جولی می‌انداخت و موقعی که می‌خندید نشاطی کودک‌وار بر چهره‌اش نمایان می‌شد؛ چهره‌ای که به رغم آثار رنج‌های پیشین هنوز زیبا بود.» و همچنین داستان افرادی است که توسط قذافی مورد آزار جنسی قرار گرفته‌اند.
منتقدان درباره این کتاب بسیار نوشته‌اند که اینجا به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:
پابلیشرز ویکلی:
هشداری آگاهی‌بخش درباره هزینه‌های شخصی‌ای که مردم در ذیل نظام توتالیتر متحمل می‌شوند.
دی ولت:
غرب مسحور زنان آمازونی قذافی بود. غربی‌ها خبر نداشتند که در پشت دیوارهای قصر قذافی چه خشونت وحشتناکی علیه زنان در جریان است… این کتاب بی‌شک یک دستاورد بزرگ ژورنالیستی است.
اکسپرس:
کتاب از سوءاستفاده‌های جنسی گسترده قذافی طی بیش از چهار دهه حکمرانی‌اش پرده برداشته است… کوژان صفحه به صفحه اسامی و چهره‌های تازه‌ای را معرفی می‌کند و به قربانیان صدایی برای گفتن می‌دهد.
بیژن اشتری – مترجم کتاب – که ترجمه روانی از کتاب ارائه کرده است، در مقدمه خود بر کتاب نوشته است:

حرمسرای قذافی زندگینامه قذافی نیست و خواننده نباید به این کتاب همچون زندگینامه سیاسی قذافی نگاه کند. این کتاب، در واقع فقط به یک وجه هولناک از زندگی قذافی می‌پردازد؛ وجهی که عملا تبدیل به جزئی از ساختار حکومتیِ رژیم قذافی شده بود. نویسنده کتاب برایمان شرح داده چگونه قذافی تعرض جنسی را تبدیل به ابزاری برای استیلا بر دیگران کرده بود.

خلاصه کتاب حرمسرای قذافی
این کتاب در دو بخش نوشته شده است. در بخش اول داستان ثریا روایت می‌شود که با افشاگری‌هایش علیه قذافی عامل اصلی شکل‌گیری کتاب است.
ثریا دختری زیبا و شاد بود که آرزوهای بزرگی در سر داشت و می‌خواست در آینده پزشک شود. در ۱۵ سالگی هنگامی که خبر آمد معمر قذافی قصد بازدید از مدرسه آن‌ها را دارد، مدیر مدرسه با هیجان این خبر مهم را به دانش‌آموزان داد و سپس ثریا و چند دختر دیگر را انتخاب کرد تا به هنگام بازدید قذافی از او استقبال کنند و دسته‌گل‌هایی تقدیم او کنند. در هنگام بازدید، قذافی متوجه زیبایی ثریا می‌شود و پس از گرفتن دسته‌گل دستش را روی شانه ثریا و بعد روی سرش کشید. دستی که بر سر ثریا کشیده شد، زندگی او را برای همیشه تغییر داد. آمازون‌های قذافی (محافظان مونت قذافی) هنگامی که او دستش را بر سر ثریا کشید، علامت را دریافت کردند و فردا به سراغ ثریا رفتند تا به او خبر خوبی بدهند:

ما از اعضای کمیته انقلاب هستیم و دیروز صبح که قائد اعظم از مدرسه ثریا بازدید کردند جزو همراهان ایشان بودیم. ثریا توجه قائد اعظم را به خودش جلب کرد. او در لباس سنتی‌اش خیلی عالی بود و نحوه رفتارش هم فوق‌العاده زیبا بود. کمیته مایل است ثریا در ضیافتی که قرار است به زودی برگزار شود دسته‌گلی را به بابامعمر تقدیم کند، بنابراین او باید همین الان همراه ما بیاید. (حرمسرای قذافی – صحفه ۴۱)
آمازون‌ها به هیچ‌کدام از اعضای خانواده ثریا اجازه ندادند او را همراهی کنند. با کوچک‌ترین مخالفتی آن‌ها به این موضوع اشاره می‌کردند که ثریا نزد بابامعمر می‌رود، رهبر کشور، عزیز دل مردم و این افتخار بزرگی‌ است. مخالفت با این پیشنهاد به معنای مخالفت با انقلاب است، به معنای گستاخی است و به معنای زیر پا گذاشتن حرف قذافی بزرگ است. بنابراین ثریا به تنهایی همراه محافظان قذافی راهی کاروان لوکسی می‌شود که قذافی در آن حضور داشت ترس کم کم همه وجود ثریا را فراگرفته بود، اما او همچنان به خودش دلداری می‌داد. تا اینکه ثریا را آماده می‌کنند و جلوی در اتاقی، او را به داخل هل می‌دهند.

قذافی روی تختش بود و لباسی به تن نداشت. وحشت کردم. چشمانم را بستم. چنان یکه خوردم که ناخودآگاه چند قدم به عقب برداشتم. فکر می‌کردم: «لابد اشتباه وحشتناکی شده! من الان نباید این‌جا باشم. ای وای، خدای من!» سرم را برگرداندم و مبروکه را دیدم که پشت در ایستاده. حالت چهره‌اش سنگدلانه بود. زیر لبی به مبروکه گفتم: «ایشان لباسی به تن ندارند!» به شدت ترسیده بودم و فکر می‌کردم مبروکه از این موضوع خبر ندارد. مبروکه گفت: «برو جلو.» و بعد از عقب مرا هل داد به جلو. قذافی دستم را گرفت و وادارم کرد روی تخت کنارش بنشینم. جزئت نداشتم نگاهش کنم. به من گفت: «به من نگاه کن، لکاته!» (حرمسرای قذافی – صحفه ۴۶)
بعد از آن، ثریا دیگر حتی اجازه زنگ زدن به خانواده‌اش را هم نداشت و به طور کامل به برده جنسی قذافی تبدیل شد. اینکه آیا خانواده ثریا برای یافتن او تلاشی کردند، آیا از وضعیت دخترشان خبر داشتند و بسیاری از موارد دیگر، به طور کامل در کتاب شرح داده شده است.
قسمت اول کتاب، داستان ثریا، در یازده فصل نوشته شده است: دوره کودکی / زندانی / باب‌العزیزیه / رمضان / حرم / آفریقا / حشام / فرار / پاریس / چرخ‌دنده‌ها / آزادی. قسمت دوم کتاب، تحقیقات، در نُه فصل نوشته شده است: پا در جای پای ثریا / «لیبی»، خدیجه، لیلا… و خیلی‌های دیگر / آمازون‌ها / درّنده / مالک کائنات / منصور ضو / شریک‌جرم‌ها و تدارکچی‌ها / مبروکه / یک سلاح نظامی.
در قسمت دوم کتاب، آنیک کوژان دست به تحقیقات گسترده می‌زند و با همه کسانی که حاضر هستند در مورد جنایت‌های جنسی قذافی صحبت کنند، گفت‌وگو می‌کند و صحبت‌های آنان را نیز در کتاب بازتاب می‌دهد. به مدرسه ثریا سر می‌زند و تلاش می‌کند با همه کسانی که ثریا در داستان خود به آن‌ها اشاره کرده بود صحبت کند. هر سند و مدرکی لازم باشد ارائه می‌کند تا نشان دهد که قذافی یک هیولای به تمام معنا بود و مردم لیبی نباید جنایت‌های او را صرفا به خاطر اینکه موضوعات جنسی در این کشور یک تابو محسوب می‌شود نادیده بگیرند.

حرمسرای قذافی


درباره حرمسرای قذافی
این کتاب شوک‌آور و تلخ است. در واقع بسیار تلخ است و پیشنهاد می‌کنم با این آگاهی سراغ کتاب بروید که ممکن است هنگام خواندن آن به شدت ناراحت شوید. اما نباید فراموش کنیم که کتاب حرمسرای قذافی مهم و آگاهی‌بخش است. به نظر من، همه ما باید این تلخی را تحمل کنیم تا از تاریخ درس بگیریم. نباید گرفتار چیزی شویم که قذافی از آن استفاده کرد و ۴۲ سال بر لیبی حکومت کرد.
قذافی، این آدم رذل و کثیف، جامعه لیبی را به نحوی دستکاری کرده بود که هیچ‌کس جرات حرف زدن درباره سوءاستفاده‌های جنسی را نداشت. هیچ‌کس در مورد ت*جاوز و وحشیگری علیه زنان صحبت نمی‌کرد. این موضوعات به شدت محرمانه بود و هیچ خانواده‌ای، هیچ احدی دوست نداشت در این باره حتی کوچک‌ترین صحبتی بکند. سکوتی که قذافی از آن خبر داشت و به هولناک‌ترین شکل ممکن از آن استفاده کرد. حتی بعد از مرگ قذافی این سکوت بازهم ادامه داشت و با وجود اینکه اکثریت جامعه لیبی از آن خبر داشتند، ترجیح می‌دادند درباره آن صحبت نکنند. بیشتر افراد هم به آنیک کوژان پیشنهاد می‌کردند در این باره تحقیق نکند و به او می‌گفتند به خاطر خودش هم که شده دست از تحقیقات بکشد. اما داستان ثریا و داستان ثریاهایی که زندگی آن‌ها نابود شده بود، انگیزه آنیک کوژان برای نوشتن این کتاب را دوچندان کرد. کوژان می‌خواست همه دنیا صدای ثریا را بشنود.

موقعی که پای صحبت لیبیایی‌ها می‌نشینی برایت از آزار و شکنجه زندانیان سیاسی، از قساوت‌هایی که بر مخالفان رژیم رفت، و از شکنجه و قتل انقلابیون، سخن می‌گویند. آن‌ها فهرست مفصلی از این جنایت‌های سبوعانه را برایت ردیف می‌کنند. آن‌ها به طرز خستگی‌ناپذیری خودکامگی‌های قذافی، مفاسدش، فریب‌کاری‌ها و دیوانه‌بازی‌هایش، توطئه‌گری‌ها و انحرافاتش، را محکوم می‌کنند. و مصرانه خواهان پرداخت غرامت به قربانیان رژیم قذافی هستند. اما هیچ‌کدام آن‌ها نمی‌خواهد شنونده هیچ حرفی درباره صدها دختر جوانی باشند که از سوی قذافی ربوده شده و مورد تعرض قرار گرفته و به بردگی جنسی کشانده شده بودند. این دخترها فقط باید ناپدید می‌شدند یا به کشورهای دیگر مهاجرت می‌کردند، آن هم بی سروصدا، پوشیده در حجاب، و رازها و قصه‌های پررنجشان را هم برای همیشه در سینه‌هایشان دفن می‌کردند. و اصلا چه بهتر که همگیشان می‌مردند و برخی از مردان خانواده‌هایشان واقعا آمادگی‌اش را داشتند که آن‌ها را بکشند. (حرمسرای قذافی – صحفه ۲۰)

اسامه جویلی وزیر دفاع لیبی، هم موضع مشابهی داشت: «این موضوع مایه حقارت و شرمساری ملی است. موقعی که به آن بی‌حرمتی‌ها که در حق بسیاری از جوانان، از جمله سربازان سد، می‌اندیشم هیچ حسی جز اسمئزاز ندارم! به شما اطمینان می‌دهم بهترین کار ساکت ماندن درباره این موضوع است. مردم لیبی احساس می‌کردند دسته‌جمعی جریحه‌دار و ملوث شده‌اند و خواهان ورق خوردن این صفحه از تاریخشانند. (حرمسرای قذافی – صحفه ۲۱)
خرید کتاب حرمسرای قذافی
نکته‌ای که در اینجا می‌خواهم به آن اشاره کنم درباره داستان ثریا و سپس داستان دیگر افرادی است که در قسمت دوم کتاب، یعنی تحقیقات خود نویسنده به آن اشاره شده است. داستان ثریا به شدت تکان‌دهنده است و به خوبی عمق فاجعه را نشان می‌دهد. فاجعه‌ای تکان‌دهنده که هرگز نباید آن را فراموش کنیم. بارها و بارها هنگام خواندن داستان ثریا پُر از خشم شدم و نمی‌توانستم نفرت خودم از قذافی را کنترل کنم و حتی نمی‌توانستم تصور کنم که ثریا ممکن است در درون چقدر خشمگین باشد. به نظر من داستان ثریا یقه مخاطب را می‌گیرد و لحظه‌ای او را رها نمی‌کند. به هنگام مطالعه کتاب احساس خفگی شدیدی می‌کردم و بارها و بارها ثریا را تحسین کردم از اینکه جرات داشت و صدایش را به گوش همگان رساند. و بعد در ادامه داستان دیگر قربانیان را خواندم. داستان دیگر دخترانی که سرنوشت همگی آن‌ها مشابه بود و به نظر می‌رسید که حتی خود نویسنده هم از بیان مکررات خسته شده و تقریبا در کتاب می‌نوشت این داستان هم پایان مشابهی دارد و یا داستان این دختر هم شبیه همان داستان ثریا است. کار به جایی رسید که احساس می‌کردم جنایت‌های وحشتناک قذافی به سمت عادی شدن میل می‌کند. به سمتی که دیگر به این فکر می‌کردم که قذافی یک دیکتاتور است و این دختران هم قربانیان او هستند. از شدت خشم من کاسته شده بود و کمتر احساس خفگی می‌کردم. در این لحظه با خودم فکر کردم این ماجرا هرگز نباید عادی شود. هرگز نباید، حتی اگر شرح حال همه قربانیان جنسی قذافی بیان شود و همگی شبیه هم باشند، این موضوع برای هیچ‌کس عادی شود. دوباره به قسمت اول کتاب رجوع کردم و دوباره داستان ثریا را مرور کردم و دوباره خشم و نفرت من از قذافی بازگشت. نهایت حرف من این است که اجازه ندهید بیان داستان‌های دیگر قربانیان جنسی در قسمت دوم کتاب باعث شود که شما به این نتیجه برسید که آن‌ها قربانی هستند و قذافی یک دیکتاتور کثیف است. هرگز نباید این اجازه را به خود بدهیم که جنایاتی از این قبیل را صرفا وحشیگری دیکتاتور ببینیم و به قربانیان بی‌توجه باشیم. هر کسی که قربانی آزارهای جنسی قذافی بوده است، اگر پای صحبت او بنشینیم داستانی تکان دهنده خواهد داشت، داستانی که چه بسا هولناک‌تر از داستان ثریا باشد.
شاید بد نباشد که به قلم نویسنده هم اشاره کنم که به شدت کتاب را جذاب و خواندنی می‌کند. قطعا مخاطب با یک کتاب خسته‌کننده و بی‌روح طرف نیست و پیشنهاد می‌کنم اگر به کتاب‌هایی مانند ۱۹۸۴ جورج اورول، روح گریان من، رهبر عزیز، و زندگی‌نامه دیکتاتورها علاقه دارید، حتما کتاب حرمسرای قذافی را هم مطالعه کنید.
 

¦[☆ Atrin ☆]¦›

مدیر تالار عکس
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار عکس
عضویت
11/15/18
ارسال ها
5,894
امتیاز
44,773
محل سکونت
تهران
کتاب حرمسرای قذافی


جملاتی از متن حرمسرای قذافی
دیکتاتور لیبی طی چهل و دو سال حکمرانی‌اش، همه حقوق و آزادی‌های فردی را نقض کرده، نظام‌های بهداشتی و آموزشی کشور را تخریب کرده، تاسیسات زیربنایی کشور را رو به قهقرا برده، مردم را فقیر کرده، فرهنگ را به ویرانی کشانده، پول نفت را حیف و میل کرده، و کشور را در صحنه جهانی منزوی کرده بود. (حرمسرای قذافی – صحفه ۱۴)
پس دو نوع جنایت داریم: جنایت‌هایی که باید محکوم کرد و جنایت‌هایی که باید همچون رازهای کوچکِ کثیف پنهانشان کرد. پس برخی قربانیان خوب و شریف هستند و برخی دیگر بد و مایه خجالت. برخی قربانیان را باید مورد لطف و تقدیر قرار داد و به آن‌ها غرامت پرداخت کرد و برخی دیگر را که دردسرسازند باید مشمول قانون «ورق زدن صفحه تاریخ» کرد. نه. این پذیرفتی نیست. (حرمسرای قذافی – صحفه ۲۱)
او فقط به بدنم تعرض نکرد، بلکه روحم را نیز با دشنه‌ای سوراخ کرد. آن دشنه هرگز بیرون نیامد. (حرمسرای قذافی – صحفه ۵۴)
نیمه‌شب بود که مبروکه آمد تا مرا ببرد: «اربابت می‌خواهد تو را ببیند.» او درِ اتاق ارباب را باز کرد و مرا به سمت او هل داد. ارباب وادارم کرد که برقصم. بعد وادارم کرد سیگار بکشم. بعد مقداری پودر سفید را روی یک تکه مقوا ریخت، یک برگ کاغذ را لوله کرد و با استفاده از آن پودر سفید را درون دماغش کشید. (حرمسرای قذافی – صحفه ۶۷)
ما دخترها هر بار که بین خودمان درباره قذافی حرف می‌زدیم هیچ‌وقت اسم یا عنوانش را بر زبان نمی‌آوردیم. فقط کفایت می‌کردیم بگوییم «او». او مرکز ثقل زندگی‌هایمان بود. وقتی می‌گفتیم «او» هیچ‌کس قاطی نمی‌کرد یا نمی‌پرسید «منظورت کیست؟» (حرمسرای قذافی – صحفه ۹۴)
کتکم زد، به من تعرض کرد، رویم ادرار کرد و موقعی که می‌رفت دوش بگیرد داد زد: «برو بیرون!» به طبقه پایین رفتم، خیس و مرطوب، درهم شکسته و کاملا مطمئن از این‌که هیچ دوشی هرگز نخواهد توانست مرا دوباره پاک کند. (حرمسرای قذافی – صحفه ۱۱۶)
دوست دارم در لیبی جدید زندگی‌ای برای خودم بسازم، اما از خودم می‌پرسم آیا چنین چیزی امکان دارد؟ (حرمسرای قذافی – صحفه ۱۷۲)
از پدر ثریا پرسیدم آیا هرگز به فکر نیفتاد رسما شکایت کند؟ پاسخش این بود: «از که باید شکایت می‌کردم؟ ثریا را سوار یک ماشین دولتی کرده و بادیگاردهایی که برای رهبر کشور کار می‌کردند او را با خودشان برده بودند. هیچ اعتراضی حتا قابل تصور هم نبود. موقعی که شما در جهنم هستید، چگونه می‌توانید شیطان را متهم کنید؟ حتا در خیالتان هم نمی‌توانید این کار را بکنید!» (حرمسرای قذافی – صحفه ۱۷۹)
رفتارهای رذیلانه و کثیف قائد اعظم به الگویی برای زیردست‌هایش تبدیل شده بود یا دقیق‌تر بگویم این رفتارها همچون ویروسی بود که بقیه مردان را در هر شغل و موقعیتی که بودند، مبتلا کرده بود. درست مثل یک بیماری مسری. رهبر یک کشور دیکتاتور هر نقطه ضعفی داشته باشد به زیردست‌هایش نیز سرایت می‌کند. اعضای مافیای قذافی درست به شیوه خود او عمل می‌کردند. سیستم از راس تا ذیل، تا بُنِ استخوانش، فاسد و تباه بود. (حرمسرای قذافی – صحفه ۲۶۰)
ثریا به دریا نمی‌رود. به اینترنت هم بی‌علاقه است و در هیچ شبکه اجتماعی‌ای عضو نیست. او حتا هیچ دوست و رفیقی هم ندارد که یاس‌های خشمگنانه‌اش را با او شریک شود یا به اتفاق هم در انتخابات آتی شرکت کنند. اما امیدوار است جنایت‌های جنسی قذافی هرگز فراموش نشود. «آنیک! من دوست ندارم جنایت‌های این مرد هرگز فراموش شود؛ حرفم را باور می‌کنی؟ من اسامی همه آدم‌ها و مکان‌ها و همه تاریخ‌ها را به تو گفته‌ام؛ هرچه را که می‌دانستم به تو گفته‌ام، اما واقعا دلم می‌خواهد در یک دادگاه شهادت بدهم. چرا باید احساس شرم کنم؟ چرا باید حقایق را پنهان کنم؟ چرا من باید هزینه آسیب‌هایی را بدهم که او به من زد؟» (حرمسرای قذافی – صحفه ۳۵۳)
مشخصات کتاب
  • عنوان: حرمسرای قذافی
  • نویسنده: آنیک کوژان
  • ترجمه: بیژن اشتری
  • انتشارات: ثالث
  • تعداد صفحات: ۳۶۴
 

موضوعات مشابه


بالا