سخن بزرگان سخن بزرگان | آنتوان دوسنت اگزوپری

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ASaLi_Nh8ay
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 76
  • بازدیدها بازدیدها 1,002
  • کاربران تگ شده هیچ

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #61
هم‌اکنون همه جا کمی بوی صلح می‌آید. نه از آن صلح‌هایی که مانند مراحل جدیدی در تاریخ و پس از جنگ‌هایی که با بستن پیمان صلح به پایان می‌رسد برقرار شده باشد. دورانی بی‌نام و نشان است که پایان همه چیز به‌شمار می‌رود. پایانی که هرگز پایان نمی‌پذیرد. گندابی است که هر تلاش و انگیزشی رفته رفته در آن فرو می‌رود. آدم احساس نمی‌کند به نتیجه‌ای، حالا خوب یا بد، دارد نزدیک می‌شود. برعکس، وارد گندیدگی دورانی گذرا می‌شود که به ابدیت شباهت دارد. هیچ نتیجه‌ای حاصل نخواهد شد، چون گرهی در کار نیست تا به وسیلهٔ آن، درست مثل موقعی که آدم موهای غریقی را به چنگ می‌گیرد، بتوان سرنوشت کشور را در دست گرفت. همه چیز از هم پاشیده و محبت‌آمیزترین تلاش‌ها حاصلی ندارد جز مشتی مو که در چنگ می‌ماند. صلحی که برقرار شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #62
من این احساس عجیب را که با نزدیک شدن مرگ همراه است، لحظه به لحظه تجربه کرده‌ام… حالتی دور از انتظار از بی‌احساسی و از همه چیز فارغ بودن که با تصویر نفس‌گیرِ به سرعت به آغوش مرگ رفتن کاملا متفاوت است! ساگون آن‌جا، روی بال هواپیمایش، انگار از زمان بیرون رانده شده باشد، ایستاده بود!
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #63
موقعی که آدم کوچک است و به مدرسه می‌رود، صبح خیلی زود از خواب بیدار می‌شود. ساعت شش صبح. هوا سرد است. آدم چشم‌هایش را می‌مالد و پیشاپیش از درس غم‌انگیز دستور زبان رنج می‌برد. به همین دلیل هم در این خواب و خیال است که مریض شده و بُرده‌اندش به بیمارستان و آن‌جا خواهرهای روحانی با کلاه بوقی سفیدِ تارکان دنیا برایش جوشاندهٔ شیرین می‌آورند تا توی رختخواب بخورد. دربارهٔ این بهشت آدم هزارها فکر و خیال به‌هم می‌بافد. در آن‌صورت طبعآ اگر دچار زکام باشد، کمی بیش‌تر از آن‌چه لازم است سرفه می‌کند.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #64
تاریخ‌نویس‌ها واقعیت‌ها را از یاد خواهند برد. افراد متشخص و اندیشمندی را از خودشان خلق خواهند کرد که با رشته‌هایی اسرارآمیز با جهانی وصف‌شدنی پیوند دارند. دارای دیدی استوار نسبت به همه چیزند که تصمیم‌هایی دشوار را بنا به چهار قاعدهٔ منطق عقلانی «دکارت» سنگین و سبک می‌کنند. نیروهای خیر را از شر تمیز می‌دهند و قهرمان‌ها را از خائن‌ها. اما من پرسش ساده‌ای را مطرح می‌کنم: ــ فرد برای خیانت کردن باید مسئول کاری باشد، تشکیلاتی را اداره کند، از چیز یا چیزهایی شناخت داشته باشد. این روزها برای انجام دادن کاری باید نابغه باشد. راستی چرا به خائن‌ها مدال و نشان نمی‌دهند؟
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #65
شماها خوشگلید؛ اما توخالی هستید. نمی‌شود برایتان جان داد. مسلم است که یک رهگذر معمولی خیال می‌‌کند که گل من شبیه شماهاست. اما گل من به تنهایی مهم‌تر از صدها گل سرخ شبیه شماست. چون او بوده که من آبیاری‌اش کرده‌ام؛ اون بوده که زیر درپوش شیشه‌ای گذاشتمش؛ اون بوده که برایش حفاظ درست کرده‌ام؛ من به خاطر اون کرم‌های ابریشم را می‌کشتم (به جز دوسه‌تاشون که گذاشتیم بمانند تا به پروانه تبدیل بشوند) چون فقط اونه که غرغرهاش، خودنمایی‌هاش و یا حتی حرف نزدن‌هاش را به دقت گوش داده‌ام، چون او گل من است!
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #66
حقیقت این است که آن روزها نمی‌توانستم به‌خوبی درک کنم! باید از روی رفتارهایش درباره‌اش قضاوت می‌کردم، نه حرف‌هایش. او طراوت و عطرش را در اطراف من می‌پراکند. نمی‌بایست از او فرار می‌کردم. باید به مهر و محبتی که پشت کلک‌های معصومانه‌اش بود، پی می‌بردم. گل‌‌ها همه‌شان پر از این‌جور تضادها هستند؛ اما من خام‌تر از آن بودم که راه عشق ورزیدن به او را بدانم.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #67
ارزش گل تو به اندازه عمری هست که به پای گلت صرف کردی. شازده‌کوچولو برای اینکه در ذهنش بماند، با خودش تکرار کرد: « به اندازه عمری هست که به پای گل ام صرف کرده‌ام». روباه گفت: «آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند؛ اما تو نباید آن را فراموش کنی. تو تا ابد نسبت به چیزی که اهلی‌اش کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی». شازده‌کوچولو برای اینکه یادش بماند، تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #68
روباه گفت: «بهتر بود که سرهمان ساعت دیروز می‌آمدی؛ به خاطر اینکه مثلاً اگر قرار باشد ساعت چهار بیایی؛ من از ساعت سه خوشحالم و همین‌طور که ساعت جلو می‌رود خوشحال‌ و خوشحال‌تر می‌شوم و ساعت چهار نگران وهیجان زده خواهم شد. آن وقت می‌توانم قدر خوشبختی را بفهمم. اما اگر تو هر ساعتی که دلت خواست بیایی، دیگر هرگز نمی‌فهمم که قلبم از چه ساعتی باید برای دیدارت آماده شود. هر چیز برای خودش آدابی دارد.»
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #69
به همین خاطر، الان تصور می‌کنم که ممکن است تا به حال چه اتفاقی روی سیاره‌اش افتاده باشد؟ شاید هم تا حالا گوسفند گلش را خورده باشد… اما بعد با خودم می‌گویم: «امکان ندارد! شازده‌کوچولو هر شب گلش را زیر درپوش شیشه‌ای می‌گذارد و با دقت گوسفندش را زیر نظر دارد. بعد خوشحال می‌شوم و آن‌وقت می‌توانم لبخند شیرین همه‌ی ستاره‌ها را ببینم». اما بعضی‌وقت‌ها هم با خودم فکر می‌کنم: «هر آدمی، ممکن است یک‌بار چیزی را فراموش کند و همان یک‌بار کافی است که کار گل ساخته شود؛ شاید یک شب شازده‌کوچولو یادش برود درپوش شیشه‌ای را روی گل بگذارد یا گوسفند بی‌سروصدا از جعبه خودش بیرون بیاد…» و بعد زنگوله‌ها تبدیل به قطرات اشک می‌شود.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~

~•°REZ-FA°•~

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی نقد
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
4/9/18
ارسالی‌ها
2,525
پسندها
11,321
امتیازها
37,173
مدال‌ها
25
  • مدیر
  • #70
من به تو نیازی ندارم و تو هم به من هیچ احتیاجی نداری. من هم برای تو ، چیزی نیستم جز یک روباه مثل صدها هزار روباه دیگر؛ اما اگر مرا اهلی کنی، آن‌وقت به همدیگر نیازمند می‌شویم. آن‌وقت تو در تمام دنیا برای من منحصربه‌فرد می‌شوی و من هم در تمام دنیا برای تو بی همتا می‌شوم… ‌.
 
امضا : ~•°REZ-FA°•~
عقب
بالا