• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مردارخانه | مری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع merry
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 950
  • کاربران تگ شده هیچ

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #11
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #12
چیزی نمی‌گوید. سکوتش مرا دیوانه می‌کند. نفس‌نفس می‌زنم و قلبم تندتند می‌زند.
چند ثانیه می‌گذرد یا چند ساعت؟
بالاخره می‌گوید:
- پس خدا بزرگترین گناه‌کاره.
لبخند مضطربی می‌زنم و چیزی نمی‌گویم. می‌گذارم سکوت حرفش را بزند.

سعید آب کاسه را در لیوان چای ملیحه می‌ریزد. ذکری می‌خواند و به چای فوت می‌کند. لیوان را در سینی‌ای طلایی‌‌ می‌گذارد و جلویم می‌گیرد.
سینی را می‌گیرم. دستانم می‌لرزد. نفس عمیقی می‌کشم. قلبم محکم‌تر می‌زند. زیر لب بسم الله می‌گویم و راه می‌افتم.
ساعت از 12 هم نگذشته، اما سالن از همیشه تاریک‌تر است. شاید هم چشم‌های من تاریک‌ می‌بینند.
پایم به فرش گیر می‌کند. تعادلم را به سختی حفظ می‌کنم. چای نریخته است. پوف محکمی می‌کشم.
انگشتم به پایه‌ی مبل برخورد می‌کند. نفسم می‌گیرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #13


***
خانه پیر شده است. گرد و خاک نفسش را بند آورده. درخت‌هایش خشکیده‌اند، فرش‌هایش پوسیده‌اند. آب حوضش لجن بسته است.
کسی سراغش نمی‌آید. همه او و آدم‌هایش را فراموش کرده‌اند؛ اما او به یاد دارد. با آن خاطرات زندگی می‌کند؛ روزهایی که خانه‌ای متروکه نبود؛ خانه‌ی عشق بود، خانه‌ی امید.
آن روزها خورشید دیوارهایش را نمی‌سوزاند. باد پنجره‌هایش را نمی‌شکست. عنکبوت‌ها ساکنش نبودند. دختر و پسری جوان در آن زندگی می‌کردند؛ دختر و پسری عاشق، سرشار از شور زندگی، با آینده‌ای روشن پیش رو.
آن روزها گرد و خاک فقط وقتی که دختر جارو می‌زد، در هوا می‌رقصید. آب حوض زیبا و گوارا بود؛ ماهی‌ها در آن شنا می‌کردند. عصرها که پسر می‌آمد، چند هندوانه توی حوض...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
«این آخرین بار است؟»
زندگی این روزهای راحله، در این سوال خلاصه شده. این آخرین باری‌ست که پسرش را می‌بیند؟ آخرین باری‌ست که کنارش می‌خوابد؟
برای همین به رسم روزهای خوش گذشته، دارد کمر پسرش را می‌خاراند؛ ممکن است آخرین بار باشد.
نسیم سردی از پنجره می‌وزد. راحله می‌لرزد. پتو را روی خودش می‌کشد. چشمانش تار می‌بینند. درونش داغ است، گویی در رگ‌هایش آتش می‌سوزد. باز هم تب دارد. می‌داند باید بخوابد، اما پلک‌هایش را نمی‌بندد. باید بیدار بماند. در قبر وقت برای خوابیدن هست، خیلی زیاد.
سایه‌ی درخت روی فرش‌ها افتاده. شاخه‌هایش گاهی تکان می‌خورند. ساعت از کار افتاده، دیگر تیک‌تیک نمی‌کند. هیچ صدایی نمی‌آید. گویی زمان متوقف شده.
پسرش خوابیده. راحله کمر رایان را نوازش می‌کند و پیراهن سیاهش را پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #15
راحله می‌خندد؛ بی‌حال، ولی از ته دل.
لپ پسرش را می‌کشد.
- یعنی من و بابات همیشه پیشتیم. همیشه‌ی همیشه.
رایان چند ثانیه چیزی نمی‌گوید. نور ماه به مژه‌هایش می‌تابد؛ می‌درخشند و نمدار می‌شوند.
- میشه از پیشم نری؟
صدایش می‌لرزد، حتی بیشتر از صدای مادرش.
- میشه نَمیری؟ میشه نری پیش بابا؟
قطره‌ای از چشمانش می‌چکد. زود پاکش می‌کند.
- تو گفتی بابا رفته توی ماه زندگی کنه.
بالاخره به چشمان کم‌نور مادرش چشم می‌دوزد.
- نمی‌خوام تو هم بری. نمی‌خوام.
صدایش می‌گیرد.
- می‌خوام این‌جا باشی. پیش من.
بغض گلویش را می‌فشارد. دلش می‌خواهد از رایان طلب بخشش کند. او چه گناهی کرده است؟ چرا در این سن باید تنها شود؟ کاش معجزه وجود داشت؛ او هم نمی‌خواهد در ماه زندگی کند. هنوز نه.
خودش نه، اما صدایش اشک می‌ریزد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #16
***
«دو هفته بعد»
«تیر ماه 1384»
رایان ماه‌ها از ترس مرگ مادرش می‌گریست؛ ولی حالا... هرشب آرزو می‌کرد مادرش بمیرد.
روزهای اول، مادر فقط گریه می‌کرد. حرف نمی‌زد. حتی نمی‌گفت: «همه‌چیز درست میشه.» شاید چون دیگر می‌دانست هیچ‌چیز درست نمی‌شود.
گاهی به صورتش چنگ می‌انداخت. انگار چیزی زیر پوستش می‌خزید. رایان با نان خشک زنده می‌ماند،
اما مادر... لب به هیچ‌چیز نمی‌زد؛ هر روز لاغرتر میشد، فرسوده‌تر، تنهاتر.
به مرور، صدایش تغییر کرد؛ دیگر شبیه صدای زنی بیست‌ و‌ پنج ساله نبود، شبیه پیرمردی 75 ساله بود؛ پیرمردی که سال‌ها زنده به گور مانده.
راه رفتنش نیز دیگر راه رفتن نبود؛ جهیدن بود. انگار دست و پاهایش یادشان رفته بود بخشی از یک انسانند؛ یا شاید دیگر نمی‌خواستند انسان باشند.
رایان دیگر کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #17
چشمانش را ریز می‌کند تا درست ببیند. صاحب آن چشم‌ها، صورتی باریک و لاغر دارد. موهایش ریخته‌اند، چشم‌هایش به سیاهی آسمان و رنگ پوستش به سفیدی...
- اون... اون... مامانمه!
بغضی به گلویش چنگ می‌زند. مادر... مادر دارد لبخند می‌زند! دیگر خرخر نمی‌کند! صدایش زنانه است!
- بیا پیش من. بیا این‌جا عزیزم.
و دستانش را باز می‌کند. مژه‌های رایان خیس می‌شوند و راه گلویش می‌گیرد. مادر برگشته است! می‌خواهد کمرش را بخاراند!
رایان برمی‌خیزد. تمام بدنش می‌لرزد. چشمان مادر هنوز برق می‌زنند. نکند... نکند مادر برنگشته باشد؟ نکند این یک نیرنگ باشد؟
مادر لبخند می‌زند. نگاهش مهربان است؛ مثل همیشه.
- همه‌چی درست میشه رایان.
رایان لبخند می‌زند. این تکیه کلام مادرش است. او این‌جاست. او برگشته!
دستانش را باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #18


شانه‌هایش رها می‌شوند. دیگر زندانی نیست. می‌تواند فرار کند، اما نمی‌کند. گوشه‌ای در خودش خم می‌شود و به مادر چشم می‌دوزد.
می‌بیند که مادر پوست را در دست می‌فشارد. می‌بیند که چشمانش می‌درخشند. می‌بیند که به پوست زبان می‌زند. مادر دارد پوست می‌خورد؛ پوست پسر خودش را.
مادر می‌لرزد. آرام سرش را بالا می‌آورد و به سیاهی چشمان رایان چشم می‌دوزد. لبخندی می‌زند، دندان‌های خونی‌اش را نشان می‌دهد و زبان به لب‌های ترک خورده‌اش می‌کشد.
رایان تازه به خودش می‌آید. نفس‌زنان از جا برمی‌خیزد. زخم کمرش می‌سوزد. قطره‌های خونش روی زمین می‌چکند. مادر لبخند می‌زند. مثل حیوانات روی چهار دست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #19
***
آینه قدی اتاق را تمیز می‌کند. بلوز و دامن پف‌پفی سیاهش را می‌پوشد و جلوی آینه می‌ایستد. لباس‌هایش گرم‌اند، اما به زیباییشان می‌ارزد. سنجاق سر سیاهش مروارید‌هایی درخشان دارد. مادر موهایش را شانه می‌زند، می‌بافد و با سنجاق سر مرتبشان می‌کند. اجازه‌ می‌دهد طره‌ای از موهای فرفری‌ نازنین کنار صورتش آویزان بمانند. می‌گوید این‌طوری قشنگ‌تر است، شبیه پرنسس‌ها می‌شود. نازنین چیزی نمی‌گوید.
مادر می‌پرسد حالش چطور است. نازنین ساکت می‌ماند. مادر شانه‌هایش را می‌گیرد. چشم‌های عسلی‌اش می‌درخشند. از نازنین می‌خواهد با او حرف بزند، می‌گوید او را دوست دارد، بیشتر از تمام دنیا. نازنین فکر می‌کند: اما کمتر از نیما.
به زمین خیره می‌شود. مادر صورتش را نوازش می‌کند. می‌گوید اشکالی ندارد. می‌گوید حتی اگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

merry

نویسنده انجمن
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
14/12/19
ارسالی‌ها
1,257
پسندها
36,453
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #20
آقا معلم کنار حوض نشسته. رگ‌های سرش متورم‌اند. کسی را زیر آب نگه داشته است؛ آن شخص دست و پا می‌زند. می‌خواهد دست معلم را کنار بزند، اما نمی‌تواند. زیرا او... یک بچه است.
نازنین خشکش زده است. صدای چلپ چلپ آب حالش را به هم می‌زند. آقا معلم هنوز او را ندیده. نازنین می‌خواهد جیغ بزند، کمک بخواهد، اما نمی‌تواند. دارد خفه می‌شود، مثل آن بچه‌ی بیچاره.
زانوهایش شل می‌شوند. روی خاک می‌افتد. سنگ‌ریزه‌ها صدا می‌دهند و نفس آقا معلم را بند می‌آورند. معلم به نازنین چشم می‌دوزد. چشم‌هایش گشاد شده‌اند. او هم نفس‌نفس می‌زند؛ مثل آن بچه، مثل نازنین.
دست معلم شل می‌شود. سر بچه را رها می‌کند و نفس‌زنان عقب‌ می‌رود. به دست‌هایش نگاه می‌کند. گویی آن‌ها را مقصر گناهش می‌داند. اشکی روی گونه‌اش می‌چکد. نفس‌نفسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : merry

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا