- تاریخ ثبتنام
- 7/9/20
- ارسالیها
- 94
- پسندها
- 4,632
- امتیازها
- 20,913
- مدالها
- 9
یبارم تو بازار دنبال مامانم می گشتم یدفعه دیدیمش دستشو کشیدم گفتم مامانننن
بعد دیدم مامانم نبود/:
بعد دیدم مامانم نبود/:

فهمیدم همه ی حرفامو بلند بلند زدم همه شنیدن مخصوصا معلمه



وای یه بار وقتی دبیرستان بودم یه نمایش داشتیم...
خیر سرم مجری بودم...
از اداره هم اومده بودن و خییییلی آدمای مهمی نشسته بودن جلومون!
خلاصه نمایش تموم شد...
رفتم اون بالا، میخواستم بگم از توجه شما متشکرم، گفتم از تشکر شما متوجهم!!
هیچی دیگه... رفتم پشت صحنه توی افق محو شدم...
هنوزم یادم میوفته صورتم داغ میشه!
یه بار دیگه هم تو دانشگاه سرکلاس میخواستم به همه بچه های کلاس کتاب نذری بدم، بعد چون استادمونو خیلی دوست داشتم(خانم بود!) اول کتابی که به استاد قرار بود بدم نوشتم: میخواهم از خدا به دعا صدهزار جان/تا صدهزار بار بمیرم برای...
خیلی بد بوددومی باحالترین چیزی بود که شنیدم.
من بودم ب قول خودم از خجالت بخار میشدم!خیلی بد بود
آخه یکی نیس به منِ احمق بگه اینم شعر بود تو نوشتی؟
وای هنوز یادم میوفته آب میشم
دلم میخواست کتابو از پهنا بکنم تو حلق پسره
