احساس می کردم اگر اوضاع همین طوری بماند دق می کنم...
اوضاع همان طور ماند و دق نکردم!
همه مان اینگونه ایم.
لحظه های گَندی داریم که تا مرز سکته پیش میرویم! اما میگذرد.
هیچ وقت حرف سربازی که بدون پاهایش از جنگ برگشت را فراموش نمیکنم:
" من فوتبالیست خوبی بودم!
اولش برای پاهایم هر شب گریه میکردم،
تا فهمیدم خدا دوست داره من شطرنج باز خوبی باشم".
از دست دادن یه چیزایی بزرگت نمیکنه
باتجربت نمیکنه؛ وقتی یه چیزایی و از دست میدی تا یه مدت انقدر هرثانیه مرورش میکنی که داشتنش و باور میکنی.
بعد دلت هواشو میکنه و تا به خودت میای جواب دلتو بدی میبینی کل وجودت صداش میزنن.
چند سال با همینا سر میکنی و تا بخوای قبول کنی تجربه بوده میبینی دلت از یه جای خیلی دور داره تیر میکشه
همونجا به هرچی بزرگ شدن لعنت میفرستی و تا میتونی مثل یه بچه گریه میکنی و گریه میکنی و گریه میکنی !
وقتی می شود دقایق عمرت را با آدم های خوب بگذرانی چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که با دل های کوچک ِشان مدام درگیر حسادت ها وکینه ورزی هایِ بچه گانه اند یا مدام برای نبودنت، برایِ خط زذنت تلاش می کنند؟ نه، همیشه جنگیدن خوب نیست! این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن، برای به دست آوردن دلِ آدمها، برای اثبات خوب بودن نباید جنگید! بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش می شوند! این روزها نسخه یِ فاصله گرفتن را می پیچم برای هر کسی که رنجم می دهد . این را با خود تکرار می کنم و می بخشمشان. نه به خاطر اینکه مستحقِ بخشش اند! تنها به این خاطر که "من مستحق آرامشم."