برترین تخیلی رمان کسر آسا | roro nei30 کاربر انجمن یک رمان

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
کد رمان: 2015
ناظر: NEGIN_R
سطح رمان: برترین رمان تخیلی سال



بسم الذی اسمه السکینة

نون و القلم و ما یسطرون

نام اثر: کسر آسا
نویسنده: roro nei30 ( رضوان.ن )
ژانر: عاشقانه، تخیلی، معمایی
خلاصه:

شاهیار پسر دوم خاندان پادشاهی، برای ریاست هتل بین المللی خانوادگی‌اش، پس از مرگ برادرش، به ایران برمی‌گردد و این اجبار را نمی‌پذیرد که یک دختر یا بهتر است بگوییم، موجودی انسان‎نما به شکل یک زن، همیشه باید کنارش باشد. موجودی از جنس قسم و از تبار سنگ، همان‌قدر بی‌احساس و سرد. این داستان ریشه در عهد مبهمی دارد که شاید خیلی ترسناک باشد.

پی نوشت راجع به اسم:
کسر به معنی شکستن است که ریشه در زبان عربی دارد و آسا به معنی قانونی ست که مدت طولانی ای حفظ شده باشد و در کل این به معنی شکاندن قانون است که قانون در رمان، قانونی طولانی ست که راز بزرگی با خود دارد.

نظراتتون رو این پایین بگید *-*
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,189
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
سخن نویسنده: سلام! این رمان سومین تجربه تخیلی منه و من خواستم برای اولین بار ( اولین بار برای خودم) دنیای امروزی و ژانر تخیلی رو باهم مخلوط کنم. داستان رمان روایت گر زندگی و تاریخ اسانیف ها ست{ توضیحی بدم که اسانیف ها موجودات خیالی ای هستند که توسط بنده ساخته شده اند} در این داستان با سه اسانیف در زمان های مختلف آشنا می شید، که هرکدوم داستان خاص خودش رو داره ولی داستان اصلی در رابطه با یک اسانیف متفاوت در زمان حاله. این داستان ساخته ذهن زیبا یا خلاقی نیست، این داستان فقط ساخته یک تخیلی نویس تازه کاره که عاشق تخیلات خودشه=)
من نمی خوام بگم که این داستان متفاوته، آخه این قدر که بعضیا گفتند دیگه در نظر همه ارزش این جمله از بین رفته ولی من سعی کردم این داستان تا جای امکان از تقلید و کلیشه دور باشه هرچند می دونم هیچ کس وجود نداره که از کلیشه ها استفاده نکنه. در ضمن هر فصلی که شروع کنم از این رمان در اول فصل یک پرش به گذشته می زنم.
امیدوارم خوشتون بیاد.


مقدمه:
بین سیاهی و سفیدی؟ نقطه تعادل، همیشه خاکستری ست. همه سفیدی مطلق را می‌خواهند و سیاهی مطلق هم زشت است، خیلی زشت. وقتی که سیاهی، سفیدی را از آن خود می کند تا به تعادل برسد، تا لذت ببرد، عهدی بسته می‌شود که در هر صورت یک سفید کنار یک سیاه بماند ولی سوال این جاست که چه کسی سیاه است؟ چه کسی سفید؟

فصل اول « زندگی جدید؟ »

چشم‌های شکلاتی‌رنگش خیره‌ی دخترکی شده بود که موهای مانند شبش از شال سرخ با لبه‌های دوخت دستِ طلایی‌اش بیرون زده بودند و درگیر مرتب کردنِ تاب موهای خوش حالتش بود. آهی کشید که ضربه‌ی نه چندان محکمی به کمرش خورد، بلافاصله صدای زنانه و محکم قاصدک گوشش را پر کرد.
- حالا فهمیدم که بقیه چی می‌گن، بابا این خیلی بی‌احساسه!
شاهیار لجوجانه و کمی ناباور به او خیره شد. حسی عجیب در نگاهش پرسه می‌زد، زیر ل**ب زمزمه کرد:
- این امکان نداره!
صدای قهقه‌های شاد قاصدک در میان صدای بلند آهنگ تقریبا محو بود. پس از آن که سیر خندید به سمت مبل‌های سلطنتی قدم برداشت. روی تک‌نفره‌ای نشسته و با تمسخری که در چشم‌های خوشرنگش بی‌داد می کرد، پاسخ داد:
- چیه؟ نکنه بند رو آب دادی و نتونستی احساساتت رو کنترل کنی و حالا می‌خوای طبیعت یه موجود دیگه رو عوض کنی؟
شاهیار نگاه ناخوشایندی به دخترِ جوان روبه‌رویش انداخت و همان‌طور که روبه‌روی او بر روی یکی از مبل ها جاگیر می‌شد، لیوان آبمیوه را در دست گرفته و به کلمه " موجود " که از قاصدک شنیده بود، اندیشید. واقعا این دخترک را باید در دسته ی دیگری قرار داد؟!
- خودت می‌دونی که من اهل این حرف‌ها نیستم ولی نمی تونم این رو هم باور کنم که تو این چند قرن زندگی؛ یکی از اون‌ها هم احساس نداشته باشه! اون‌ها کاملا مثل یه انسان زندگی می کنند و لحظه به لحظه در کنار اون‌ها هستند، چطور ممکنه؟

***
=چندین سال پیش=
در میان سالنِ سرتاسر آیینه و راه‌روهای پر پیچ و خمِ آن، صدای خنده و طنازی‌های چند زن پخش شده بود. اشعه‌ی تابان خورشید از میان پنجره‌ها به دیواره‌های آیینه‌ای برخورد کرده و به طرز شگفت‌انگیزی سالن را با بازتاب چند رنگِ خود، غرق نور و زیبایی کرده بود. زمینِ صاف و صیقلی، از تمیزی برق می‌زد و طرح‌های ریز و طلایی‌رنگ روی آیینه‌ها درست مانند چلچراغ از سقفِ سالن آویزان بودند.
در وسط سالن تخت هایی دایره‌وار که در کنار هم قرار گرفته بودند، جنسی از طلا داشتند و نقوش نقره کوب بر روی دسته و پایه‌های آن‌ها حک شده بود. دور تا دور تخت‌ها را گل‌های زیبا و خوشبو در بر گرفته بود و صدای آبِ روان که مانند چشمه‌ای میان تخت‌ها در وسط حوضِ قدیمی و مسی رنگ قل‌قل می‌کرد فضای آرامش‌بخش و جذابی را را برای مهمانان تهیه نموده بود.
روی تخت، شاهزاده‌ای سرخوش چشمان سبزش را به جام نوشیدنی طلا کوب شده‌اش دوخته بود. موهای بورش که روی صورتش افتاده بود را بانوی کنار دستیش با ناز ذاتی خود کنار زد که باعث شد ل**ب‌های خوش‌فرم سرخ شاهزاده به لبخند باز شود.
بانو، ل**ب‌های درشتش را به زیبا ترین شیوه ممکن به لبخند باز کرد. چشمان خاکستری‌اش را به زمین دوخت و با طنازی دامن توری و ساتن‌دار سبزش را مرتب کرد.
صدای پنج بانو که با ناز حرف می‌زدند و هرکدام به شیوه خودشان سعی می‌کردند توجه شاهزاده را جلب کنند، در سالن پیچیده بود.
به ناگاه بویی در فضای سلطنتی آن‌ها پیچید. صدای پاهایی ظریف روی زمین آیینه‌ای به یک باره باعث سکوت همه شد. گویا هشداری از سوی این صدا پخش شده بود، هشداری از جنس زیبایی!
صدای کلفت و زمخت وزیر چاق دربار، شاهزاده را از خلسه‌ای که در اثر آن صدای پا در آن فرورفته بود، خارج کرد.
- قربان، اجازه ورود می‌خواهم.
شاهزاده موهای بورش را به عقب برد. دستش را پشت سر همان بانوی سبز پوش قرار داد؛ گویا این بانوی سبز پوش کمی توجه شاهزاده را جلب کرده بود. با لبخندی که به چشمان خاکستری‌اش می‌زد خطاب به وزیر گفت:
- وارد شو.
ولی اتفاقی که افتاد با انتظارش فرق داشت. دختری که همراه او آمده‌ بود صدای شکستن جامی را به پا کرد، جامی که در اثر بهت از دستان شاهزاده لیز خورده بود. چشمان خاکستری بانوی جوان بر روی تکه‌های طلایی و شیشه‌ای جام، بر روی زمین، خشک ماند.
و اما، فتنه‌گر این ماجرا، در سکوت ایستاده بود. لباس ساده‌ای داشت؛ لباسی که هیچ جای بدنش را به نمایش نگذاشته بود و نه طرحی داشت و نه رنگ خیره کننده‌ای. سرش پایین بود اما چشمان درشت مشکی‌اش دل را در همان حالت نیمه باز می‌برد. الماس سرخی که تنها زیورش بود و به وسیله زنجیری نازک نقره‌ای روی پیشانی‌اش نشسته بود، همرنگ ل**ب‌های غنچه مانند آتشینش بود.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
با ظرافت جلو آمد و ایستاد. هیچ چیز نداشت؛ نه زیوری، نه نگاه مستقیمی اما، همه‌ی آن‌هایی را که خنده‌شان چند دقیقه پیش گوش فلک را کر کرده بود را به سکوت وادار کرده بود. شاهزاده در سرش هزارن صدا می‌چرخید، صدای ضربان قلبش، فکر این‌ که برای باز کردن صحبت چه بگوید، او کیست؟ کم کم احساس می‌کرد که صداها در حال کر کردنش هستند ولی چرخ دنده‌های مغزش ایستاده بودند تا این که با حرف وزیر، باد شاهزاده خالی شد. وزیر دستش را سمت دخترک زیبارو گرفت و با لبخند چندش‌آوری و لحن خشکی گفت:
- قربان! اسانیف شما، ویانا.
ویانا با تمام زیبایی درونی و ظاهریش، زانو زد. آرام با لحن و صدایی که قلب را وادار به تپش می‌کرد، زمزمه کرد:
- در محافظت از شما حاضرم عالیجناب.
دروغ چرا؟ شاهزاده به شدت آزرده شده بود، دلش می‌خواست که این دختر انسان باشد، نه یک اسانیف. صاف که ایستاد، وزیر زانویی زد، لباس براق قرمز و زردش را با کشیدنش به پایین صاف کرد و با قدم‌های کوتاه رفت. شاهزاده برخاست و خطاب به زنان دیگر بلند تقریبا فریاد کشید:
- حضار، خارج شید.
همه آن‌ها خود را جمع کردند. بلند شدند و هر کدام با چشم غره‌ای به ویانا از کنارش گذشتند. اخرین نفر هم که بانوی چشم خاکستری بود فقط چشمان مغمومش را به شاهزاده دوخت و گذشت اما شاهزاده حتی نگاه او را احساس نکرد. سالن که خالی شد، شاهزاده دور ویانا چرخید. چشمان کنجکاوش را سراپای ویانا چرخاند. دستش را به چانه‌اش زد و متفکرانه گفت:
- چه خوب خودتون رو به ما شبیه می‌کنید.
ویانا همان‌طور که سرش پایین بود، بی‌تفاوت ماند. به چهره‌اش نگاه کرد. واقعا هیچ احساسی نداشت، به طوری که اگر بیش از دو دقیقه به او خیره شوی از بی‌احساسیش می‌ترسیدی. شاهزاده بر روی تخت نشست و یکی از پاهایش را روی تخت خم ، آن یکی را آویزان گذاشت.
- الان وظیفه‌ات چیه؟
ویانا بی آن که ارتباط چشمی‌ای با چشمان سبز شاهزاده برقرار کند در همان حالت و با استحکامی که به صدای به شدت زیبایش نمی‌آمد گفت:
- من باید ثانیه به ثانیه کنارتون حضور داشته باشم، من شمشیرتونم وقتی که نمی‌تونید ستیز کنید، من سپرتونم وقتی که نمی‌تونید دفاع کنید، من...
مستقیم به چشمان شاهزاده نگاه کرد، شاید می‌خواست جدیت ادامه حرفش را نشان دهد اما نمی‌دانست که نگاه‌اش مغز را ضایع و حال و هوا را م**س.ت می‌کرد.
- مرگتونم تا شما زنده بمونید.
شاهزاده که می‌خواست قلپی از نوشیدنی سرخ رنگش را بنوشد با این حرف به سرفه افتاد. مرگ؟ چطور این‌گونه و به این راحتی از مرگ می‌گفت؟ ویانا جلو رفت و شروع به مالش کمر شاهزاده کرد که باعث شد سرفه‌اش بند بیاید.
رفتارهایش، حرکاتش، هرکاری که می‌کرد، با احساس درون چهره‌اش هم‌خوانی نداشت. حس چهره اش به شدت مصنوعی بود، احساسی نداشت، نه می‌ترسید، نه چیزی و بالاخره این بی‌احساسی کار خودش را کرد، شاهزاده ناخودآگاه از بی‌احساسی این اسانیف ترسیده بود.
کمی عقب رفت تا به چشمانش نگاه نکند. رو برگرداند و با حالتی شرم‌گونه گفت:
- تا بعد، می‌تونی خارج شی.
ویانا سرش را تکان داد و در پاسخ گفت:
- نه قربان من باید همیشه کنارتون حضور داشته باشم.
***
روزها می‌گذشتند و روز به روز این شاهزاده بیشتر در خود فرو می‌رفت. فکر می‌کرد، به دو چشم مشکی‌ای که روز و شب از او مراقبت می‌کنند، اولین بار بود چهره یک زن را به غیر از مادرش به خاطر سپرده بود، او دخترهایی که با او خوش می‌گذراندند را به خاطر نمی‌سپرد و حال دختری که چند روز است در فاصله کمی از او ایستاده، کاری نمی‌کند، حرفی نمی‌زند، ذهنش را مشغول کرده بود.
شب بود و صدای جیرجیرک‌ها و جوی پر آب باغ قصر از باغ به داخل اتاق خواب شاهزاده راه پیدا می‌کرد. آیینه‌های لوزی‌شکل که دیوارهای نقاشی‌ شده با رنگ‌های صدفی نایاب را مزین کرده بودند، نور مهتاب را باز تاب می‌دادند و معماری دایره‌شکل اتاق شاهزاده باعث می‌شد، بازتاب‌های نور در وسط اتاق، دقیقا بر روی سر مجسمه بلوری وسط اتاق جمع شوند و تمام آن مجسمه که از روی مادر مرده شاهزاده ساخته شده بود را نورانی می‌کرد.
شاهزاده روی تخت بزرگش که از جنس چوب درخت کاج بود دراز کشیده و پتوی پشمین سفیدش را روی خود می‌کشید.
رویش را برگرداند تا ویانا را سر جای همیشگی‌اش ببیند، همان جا بود، با چشمان باز و سری پایین. گویا قدرت نگاه در چشمان شاهزاده را پیدا نمی‌کرد که همیشه سرش پایین بود.
شاهزاده روی تخت نشست، ناخودآگاه به او خیره شد، ویانا سرش را بلند کرد، چشم‌هایشان که به هم دیگر دوخته شدند، صدای تپش قلب برخاست ولی فقط یک قلب، قلب مردی که چشمان سبزش را به ویانا دوخته بود، ویانای سرد بی‌تفاوت!
داستان این بود، داستانی که نسل‌ها کشیده شد، اسانیف‌های بی‌احساس، ارباب‌های عاشق‌پیشه، نسل به نسل، تا این که رسید به شاهیار، شاهیاری شاه شده بعد از برادرش و اسانیفی دیگر، از جنس ویانا و از خونی متفاوت!
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
در با چکه‌ای باز شد. مانند همیشه این خانه سلطنتی بود، این خاندان باید به این وضع عادت می‌کردند، وضعی که شاهیار همیشه از آن متنفر بود.
از راه‌رویی که زمینش با قالیچه‌های سنتی پوشیده شده بود و دیوارهایی که تابلوفرش‌های رنگارنگ را زینت خود قرار داده بود، گذشت. وارد سالنی شد که دو طرف آن پله‌های منحنی طلایی بود و میان تلاقی هر دو راه‌پله با طبقه دوم، تابلویی پنج نفره بود. شاهیار، شاهرخ، پدر، مادر و خواهرش، همان افراد در عکس بودند. باورش نمی‌شد که فقط دو نفر از این تابلو نفس می‌کشند، دلش گرفت، این خانه بدون آن‌ها ارزش ماندن نداشت، اما باید می‌ماند.
درگیر افکارش بود، از کودکی‌اش گرفته تا یک ماه پیش که شاهرخ بود. صدای پیمان، او را به خود آورد.
- سلام شاهیار آقا خوش اومدید.
برگشت، پیمان دوست شاهرخ بود، دوست نزدیکش و منشی‌اش. لبخندی زد و پاسخ داد:
- سلام پیمان آقا... درست گفتم دیگه؟
پیمان با لبخند سرش را تکان داد، چشمان قهوه‌ایش را به پشت شاهیار دوخت و گفت:
- قربان ایشون اسانیفتون هستند که قبلا اسانیف برادرتون بوده.
این حرف کافی بود تا لبخند از روی ل**ب‌های درشت شاهیار محو شود. اسانیف‌ها، موجودات منفوری در نگاه شاهیار بودند. برگشت ولی با دیدن چهره‌اش مبهوت شد، پیراهن آستین بلند چهارخانه قرمز و شلوار مشکی ساده، موهای بلند مشکی که دورش پخش شده بود و مهم تر از همه چشمان مشکی‌اش هر کسی را مبهوت خود می‌کرد! زانو زد، الماس قرمز رنگی که با زنجیر نقره نازکی به گردنش آویزان شده بود به چشم خورد. این صحنه اثباتی بود بر حرف« عقربه همیشه ساعث صفر باز می‌گردد» و این صحنه، برای این دور گردان چقدر آشنا بود.
شاهیار نگاه سردش را از او گرفت. به پیمان نگاه کرد، دستانش را لاابالی تکان داد و با لحنی آمرانه گفت:
- ببرش، نیازی به این موجودات ندارم.
پیمان جاخورد، نمی‌دانست چرا ولی انتظار داشت شاهیار مانند برادرش باشد، اما اینطور نبود. شاهیار خاطرات را خوانده بود، خاطرات چند قرن را و از اسانیف‌ها متنفر بود، آن‌ها موجودات بی‌احساسی بودند که اعتماد به آن‌ها یعنی در انتظار خ**یا*نت ماندن. مگر بی عشق، وفا وجود داشت؟
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
- نمی‌تونید قربان، اون باید کنارتون باشه، این قانون ملکانه این خاندانه.
شاهیار پوزخندی زد، پس شاهزاده که می‌گویند یعنی این، مطیع بودن برای رسومی که چندین سال از آن‌ها گذشته. یکی از ابروهایش را بالا برد و پرسید:
- وارث این خاندان کیه؟
پیمان سکوت کرد ولی در عوض صدای دخترانه‌ی پشت سرش پاسخ داد:
- شما.
شاهیار این بار هر دو ابرویش را بالا برد. این صدا، نت‌های پیانو را هم شرمنده می‌کرد، بس که زیبا بود. برگشت و نگاهش را به چشمان مشکی اسانیف روبه‌رویش دوخت که سرش را پایین انداخته بود.
شاهیار تمام حرکاتش را زیر نظر گرفت و ادامه پرسش‌هایش را گرفت:
- کی اینجا به اصطلاح شاهزاده ست؟
- شما.
هیچ تفاوتی در حالتش جز تکان خوردن ل**ب هایش ایجاد نشد.
- پس من می‌تونم هر کاری بخوام بکنم درسته؟
این بار سرش را بالا گرفت، چشمان بی‌تفاوتش را به او دوخت و با لحنی کوبنده پاسخ داد:
- نه!
شاهیار اخم کرد، انتظار این کار را نداشت، شنیده بود که اسانیف‌ها همیشه مطیع‌اند و هیچ گاه سر‌پیچی نمی‌کنند.
- چرا؟
- چون شما خالق این میراث نیستید، این میراث رو فقط ادامه می‌دید، پس باید به قوانینی که از ابتدا بوده پایبند باشید، همون‌طور که شما نمی‌تونید بدون نفس کشیدن زنده بمونید و بدون آب سیراب باشید.
حرف‌هایش کوبنده بود، پیمان لبخند زده بود و شاهیار غرق در یاد شاهرخ بود، شاهرخی که همین‌گونه با اقتدار می‌کوبید. پیمان به این فکر می‌کرد که شاهرخ چقدر خوب هدفش را تا اینجا به پیش برده بود ولی، رفته بود.
شاهرخ تلاش زیادی کرده بود، تلاش برای نزدیک کردن دنیای سها به دنیای خودش اما نیتش از این کار، چیزی نبود که هرکسی بتواند حدس بزند.
***
بالاخره همه ساکش را خالی کرد. کمد سفیدش که طرح‌های طلایی رویش در هم پیچیده بودند را بست، چمدان را در دست گرفت و آن را به زیر تخت هم‌نقش و رنگ کمدش هول داد.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
روی تخت نشست، امروز باید به عمارت نیلی رنگ و سپس شب هم باید به هتل کینگدام سر می‌زد. با فکر به این که خاله‌اش را بالاخره در خانه نیلی‌رنگ می‌دید لبخند عمیقی زد، خاله‌ای که فقط سه سال از او بزرگ‌تر بود.
چشمانش را به دور اتاق جوانی‌اش چرخاند. همه پوسترها و عکس‌های دسته جمعی‌اش و عکس‌های دو نفره‌اش با قاصدک یا نیلیا، از دیوار کنار پنجره کنده شده‌ بود. دیوارها ولی همان‌طور که بود مانده بود، سفید و پر از نقاشی‌های پنج سالگی شاهیار. او عاشق رنگ‌های قرمز و نارنجی بود و تمام نقاشی روی دیوارها که به شدت زشت ولی خاطره انگیز بودند، به همین رنگ‌ها بودند. ست کمد و تخت و میز مطالعه‌اش عوض شده بود و سفید رنگ بودنشان با آن طرح‌هایشان کمی برای شاهیار غریب بودند.
دراز کشید تا یک ساعتی استراحت کند. قرار بود زیادی در خاطراتش غرق شود. چشم بست که صدای در زدن توجه‌اش را جلب کرد. نشست و یک تای ابرویش را بالا برد.
- بیا تو.
در به آرامی باز شد و قامت سر به زیر سها در چهارچوب دیده شد. شاهرخ پوفی کشید و از او رو گرفت. با لحن سردی پرسید:
- چی می‌خوای؟
و مانند همیشه سها، با تمام ادب و احترام و بانهایت سردی، آرام پاسخ داد:
- قربان، سه ساعت دیگه خاله‌اتون و خانواده پدریتون تشریف میارن، خبر داده بودن.
شاهیار سری تکان داد و زیر ل**ب زمزمه کرد:
- خاله‌ام و خانواده پدریم!
به ناگاه چشمانش هزار برابر شد، تازه چرخ‌دنده‌های مغزش شروع به چرخیدن کردند و با تعجب و صدای به شدت بلندی تقریبا فریاد کشید:
- خاله‌ام و خانواده پدریم؟
سها سرش را بلند کرد و بالاخره، احساس کوچکی در نگاهش دیده شد، با کنجکاوی به چهره شاهیار نگاه کرد که از روی تخت برخاسته بود و طول و عرض اتاق را طی می‌کرد.
شاهیار به این فکر می‌کرد که این اتفاق نباید بیفتد، اگر خاله‌اش با عمه‌اش مواجه شود، آن روز جنگ جهانی سوم می‌شود.
رویش را به سمت سها چرخاند و همان‌طور که دستش را در هوا تکان می‌داد گفت:
- مطمئنی که میان؟
سها سرش را سریع انداخت پایین و سعی کرد لحنش مانند همیشه باشد.
- بله، سرورم.
شاهیار با حرص دندان‌هایش را روی هم سایید، به سها اشاره کرد که بیرون برود و خود روی صندلی چرخ دار قرمز میز مطالعه‌اش نشست و به انواع سوال‌هایی که ممکن بود بین خاله و عمه‌اش برای نیش زدن به یکدیگر از هم بپرسند، فکر کرد.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
***
وسط اتاق، جلوی آینه تمام قد چسبیده به در کمد، شاهیار جلوی نور خورشید که کم کم رو به سرخی می‌رفت و غروب می‌کرد، درگیر شانه کردن موهایش سمت بالا بود.
- چرا این نمی‌ایسته؟ اه، واقعا که...
با خشم به سمت سها برگشت که گوشه اتاق، کنار در اتاق ایستاده بود. موهای تقریبا بورش را که روی صورتش ریخته بودند، در دست گرفت و با حرص پرسید:
- چرا باید این رو بزنم بالا وقتی بلد نیستم؟
سها بی‌هیچ حرفی جلو رفت. جلوی شاهیار که ایستاد، دستانش را بالا برد و کتش را مرتب کرد. شانه را از دست شاهیار گرفت، با تمرکز به موهای شاهیار چشم دوخت و شروع کرد موهایش را شانه زدن.
- باید رسمی باشید، عموی بزرگتون میاد.
این جمله کافی بود تا دلیل و برهانی منطقی باشد برای این که باید امروز بدرخشد، آخر عمویش کسی بود که به بدترین شکل ممکن پس زده شد. زیاد به عمویش فکر نکرد چون وقت آن را نداشت، ذهنش به یک‌باره قفل کرد و چشمانش مات دو چشم مشکی‌ای شدند که به موهایش دوخته شده بودند.
نمی‌دانست چرا و به چه علتی اما مسحور شده بود، دست خودش نبود، اسانیف‌ها دلربا بودند، هیچ کاری نمی‌توان در برابر زیباییشان کرد و اگر بگویی که به هیچ عنوان جلویشان مبهوت نمی‌شوی، دروغ گفته‌ای!
با عقب رفتن سها، تازه به خود آمد. با تعجب به خود تشر زد، چرا فکرش کار نکرد؟ سها باز هم سرش را پایین انداخت. لحنش اصلا تغییر نمی‌کرد، مانند صدای پیانو بود، هر لحظه با کلمات، صدا لرزشش تغییر می‌کرد ولی احساس درون آن همیشه یکسان بود. صدای سها گاهی آرامش می‌داد، تقریبا همیشه آرامش می‌داد ولی اگر بخواهی دقیق شوی، هیچ‌گاه احساسی از سوی خود منتقل نمی‌کرد. جمله سها او را از دنیای فکرش بیرون کشید.
- تموم شد، کرواتتون رو می‌تونید ببندید؟
شاهیار به جلد غد خود برگشت و با اخم پاسخ داد:
- برو بیرون، اینقدر دیگه بی سر و پا نیستم.
اما سها هیچ عکس العملی نشان نداد و بی هیچ حرفی خارج شد.
صدای بسته شدن در با این سوال که « چطور این قدر خالیه نگاش؟» در ذهن شاهیار، هماهنگ شد.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
چند دقیقه بعد، شاهیار از اتاق خارج شد. تمام عمارت تمیز بود و ذره‌ای خاک هم نمی‌توانستی در آن پیدا کنی.
صدای سروصدای کمی از قسمت غربی عمارت می‌آمد، به سمت آن طرف رفت، یادش می‌آمد که همیشه با خواهرش، قاصدک، این راه با دیوار های پوشیده از کاغذ دیواری کرمی با جل های قهوه‌ای را مسابقه می‌داند. از اتاق مشترکشان که در اکنون اتاق شاهیار است، می‌دویدند، از پله‌ها با سرعت پایین می‌آمدند و به آشپزخانه می‌رفتند. آنجا همیشه چند آشپز درحال آشپزی بودند.
یادش نمی‌‌آمد دقیقا از چه وقتی به بعد بود که فهمید برادرش بزرگ که می‌شد، مدیریت مجموعه بین‌المللی هتل‌های کینگدام را به عهده می‌گرفت. برای همین بود که همیشه شاهرخ، اتاقش جدا بود، وقت بازی کردن نداشت، هیچ‌گاه بچگی نکرد!
شاهرخ در همان پنج سالگی‌اش بزرگ شد، باید معاشرت را یاد می‌گرفت، باید در مهمانی‌ها شرکت می‌کرد باید همیشه مانند یک جانشین عمل می‌کرد.
با فکر به این‌ها قلبش فشرده شد، چرا هیچ‌گاه نگذاشته بودند با او وقت بگذراند که حالا این گونه حسرت بخورد؟
به آشپزخانه که رسید، نفسی عمیق کشید تا این تیرهای افکارش را نادیده بگیرد. بوی انواع غذا را در ریه‌هایش جا داد. هنوز هم آشپزخانه مانند قبل بود؛ همان دکور چوبی، کابینت‌های سرتاسر کشویی چوبی، پارکت‌های مشکی و تجهیزات کامل.
یادش می‌آمد که مادرش هیچ وقت پا به آشپزخانه نگذاشته بود، چون پدرش اجازه نمی‌داد. سرش را تکان داد تا دلیل احمقانه‌ی این کار پدرش در ذهنش بالا و پایین نشود.
قابلمه‌ها روی اجاق بودند و صدای آب می‌آمد، چشمانش چرخیدند و روی سها که پیش‌بند آبی پوشیده بود قفل شد.
پوفی کشید و به یکی از کابینت ها تکیه داد. دهانش را کج کرد و با لحن سردی پرسید:
- چرا هر جا میرم تو باید باشی؟
بلافاصله جواب شنید.
- چون تو یک خونه زندگی می‌کنیم.
شاهیار گوشه لبش را گزید و مکث کرد. سها همان‌طور ظرف می‌شست، گویا که شاهیار آن جا نایستاده بود و به او خیره نشده بود. شاهیار نگاهش را به لامپ اشپزخانه دوخت و با لحن حرصی‌ای پرسید:
- خب، چرا باید تو یه خونه زندگی کنیم؟
- چون من وظیفه‌ی محافظت و مراقبت از شما رو دارم.
پوزخندی زد، به نظرش مسخره می‌آمد. انگشت اشاره‌اش را به سمتش گرفت و گفت:
- تو؟ اون وقت چطور؟
قبل از هر حرفی از جانب سها، کشیده شدن گردن شاهیار و صدای شاد نیلیا، باعث شد که بحث خاتمه پیدا کند.
- وای، ببین کی رو می‌بینم بعد پنج سال، خواهرزاده‌ی کوچولوم.
شاهیار چشمانش برق زد، چشمانش پر از گرمای محبت شد. او واقعا خاله‌اش را دوست داشت. تنها کسی که می‌توانست لبخند پر از محبت شاهیار را ببیند، نیلیا بود.
در همان حالت که گردنش در حصار دست خاله‌اش بود، سرش را بلند کرد و به چشمان قهوه‌ای روشن خاله‌اش چشم دوخت. با لحن شوخی و چشمان گشادی از شادی گفت:
- خاله؟ خودتی؟ چقدر بزرگ شدی.
نیلیا اخم مصنوعی بر روی پیشانی پهن خود انداخت و همراه با ل**ب‌های باریکش را به خنده باز کرد، دستش را عقب برد و محکم به پس گردن شاهیار کوبید. تشر زد:
- من این رو باید بهت بگم کره بز.
شاهیار از ته دل قهقهه زد. بعد از این که سیر خندید با ته‌مانده‌ای از لبخند در صورتش خواست چیزی بگوید که صدای سها جلویش را گرفت.
- سلام، خوش اومدید، بفرمایید تو سالن ازتون پذیرایی بشه.
نیلیا نگاهش روی سها خشک شد، نمی‌خواست این قدر کینه‌ای باشد اما نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد، او را که می‌دید، یاد بغض های شبانه خواهرش می‌افتاد، با این که سها در آن زمان نبود.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,438
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
لبخند به شدت مصنوعی‌ای زد، به طوری که شاهیار به شک افتاد. نیلیا به شدت خوش قلب بود و با همه مهربان رفتار می‌کرد ولی چرا با سها این‌گونه برخورد کرده بود؟
- سلام سها...
خواست جمله‌اش را کش دهد، اما کلمه‌ای نیافت، چه می‌گفت؟
سها بی هیچ احساسی در چهره‌اش خم شد و ادای احترام کرد و از کنارش رد شد.
شاهیار با حرص زیر ل**ب گفت:
- چرا اینقدر بد رفتار می‌کنه؟
با حرص رو برگرداند تا به سمتش برود که نیلیا جلویش را گرفت. سها خیلی خوب رفتار کرده بود، نگذاشته بود که نیلیا خجالت زده شود. لبخندی زد، چشمان عسلی‌اش را به شاهیار انداخت و برای آن که کمی از سها تشکر کند، رو به شاهیار گفت:
- دلم برات تنگ شده بود، بیا یکم راجع به اون ور آب تعریف کن.
***
صدای خنده‌های نیلیا که برای سوهان روح شدن هزار برابر حالت عادی بلند شده بود، کار خود را می‌کرد و عمه شاهیار را حرص می‌داد.
شاهیار لبخند به شدت مصنوعی زده بود و نگاهش بین نگاه تیز و وحشتناک عمه‌اش و لجاجت‌های نیلیا در نوسان بود. انگار برخلاف تصور شاهیار نیلیا تغییر کرده بود. او نمی‌دانست که نیلیا با فهمیدن خیلی چیزها، تغییر کرد.
نیلیا سیب زردی را از سبد زینتی برداشت و با چاقو شروع به پوست کندنش کرد. با باقی‌مانده‌ای از خنده‌اش گفت:
- ناهید جدی می‌گی؟ یعنی الان بارداری؟
این خبر شیرینی بود ولی نه برای ناهیدی که چهل سالش است. عمه شاهیار، چشمانش را ریز کرد و با حرص پاسخ داد:
- اره و این حرف من اصلا خنده نداره.
نیلیا گویا دلش خنک شده بود، بلند خندید و پس از خنده‌اش سرش را پایین انداخت و آرام، طوری که ناهید بشنود زمزمه کرد:
- بیچاره چه مادری داره.
صورت ناهید کم کم سرخ شد و قبل از هر حرفی صدای آیفون به گوش رسید.
سها بالاخره از اتاق خارج شد و این خارج شدنش باعث شد که نگاه ناهید روی او خشک شود، کل این خانواده گویا داغی در وجود این دختر می‌دیدند که هربار جلوی چشمشان می‌آمد آه می‌کشیدند.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا