• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان شیاطین هم فرشته‌اند | roro nei30 نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع roro nei30
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها 13,467
  • Tagged users هیچ

roro nei30

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/1/18
ارسالی‌ها
2,718
پسندها
42,935
امتیازها
69,173
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 1332
ناظر رمان: @sogi.an

سطح: ویژه


به نام خداوند پروانه‌ها
نام: شیاطین هم فرشته اند

نویسندگان: roro nei30
ژانر: #علمی_تخیلی #عاشقانه


52323

خلاصه:
هنگامی که قدرت و عظمت و ظاهر، تمام هستی یک دنیا می‌شود، وقتی که کسی که ضعیف‌تر است، حکم یک برده و یک عروسک خیمه شب بازی را دارد، وقتی که غنی‌ترین‌ها همیشه برنده‌اند، شخصی به دنیا می‌آید؛ بی‌هیچ ثروتی، بی‌هیچ قدرتی؛ شخصی با دنیایی کوچک، با زندگی ساده و بی‌ارزش. ولی یک چیز اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

- Betty

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,105
پسندها
20,997
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
تایید رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/1/18
ارسالی‌ها
2,718
پسندها
42,935
امتیازها
69,173
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
دیباچه:
می دانی تفاوت میان فرشتگان و شیاطین چیست؟
فرشتگان همیشه قانع اند به هر چیزی که خدا بگویند
اما شیاطین سرکش تر از این حرف ها اند...
یک چیز را هم باید دانست. فقط برای خدا فرشته ماندن خوب است!
برای انسان هایی که تو را هرگونه بخواهند برخلاف ذاتت قضاوت می کنند
تو را هرگونه بخواهند به خاطر وجودت تحقیر کنند...
سرکش بودن یک چیز فرشته وار است!
آن ها خدای تو نیستند چون خدایت تو را آن طور که هستی در آغوش خود می پذیرد.


فصل اول : یورنا، نابودگر رویا

امروز در کوچه پس کوچه‌های بازار، ازدحامی بزرگ سفره پهن کرده بود؛ همه بازرگانان از شهرهای مختلف به پایتخت آمده بودند تا هم کالایشان را بفروشند، هم کالای جدیدی بخرند و در شهرهای دیگر عرضه کنند. تمام شهر را ریسه‌هایی با آویزهای بنفش مزین کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NAVA-K

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
3/12/17
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,123
امتیازها
11,813
مدال‌ها
1
یکی از آن زن‌ها حیرت زده به در شکسته و موشک کوچک دست ساختی که باعث شکستن در شده بود، نگاه کرد و هر آن‌‌چه در فکرش بود به زبان آورد:
-بیچاره ریش‌سفید! بالاخره روزی می‌رسه که اون هم صبرش تموم می‌شه!
پسرک از بازار مزدحم و پر از شور و شادی خارج شد، به سمت حومه شهر رفت؛ حومه پایتخت تنها جایی بود که خانه‌ها بر اساس شغل منطقه ای ساخته می‌شد و حالا در منطقه سفالگران، میان خانه‌های سفالی کرم‌رنگ که از هرکدام صدای گل لگد کردن می‌آمد، ایستاده بود. بالای هر خانه مکعبی بزرگ و کوچک که تراکم‌شان کاملا نامنظم بود، وجود داشت. مردهایی روی مکعب‌ها نشسته بودند و آب ها را در هوا می رقصاندند و با به سقف زدنشان گلیِ‌شان می‌کردند.
همان‌طور که خاک را از روی لباس‌َش می‌تکاند، زیر لب غرولندکنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/1/18
ارسالی‌ها
2,718
پسندها
42,935
امتیازها
69,173
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
بالاخره به انتهای جاده خاکی رسیدند. برخلاف شهر پر از رنگ‌های مختلف که بر روی یک تپه کوچک ساخته شده بود، این‌جا فقط یک رنگ داشت، فقط سبز رنگ بود، درست مانند یاقوت گردنبندی که همیشه بر گردن دیمیتری بود. شهر یورهاوایی واقعا زیبا و رنگارنگ بود و سنگ فرش‌های نارنجی‌رنگ، گل‌های عجیب رنگارنگی که مانند پیچک ولی با ساقه‌های بنفش، بر روی دیوارهای خانه‌ها و مغازه‌ها کشیده می شد آن را زیباترین شهر و مستحق پایتخت بودن می‌کرد؛ اما دیمیتری واقعا از آن جا بدش می‌آمد. به نظرش این مخفی‌گاه سبز رنگَ‌ش بین درختان بلوط ارزشَش هزار برابر آن خانه عروسک رنگارنگ بود؛ درآن‌جا هیچ‌کس رحم را نیاموخته بود، همه از ظاهر سنجیده می‌شدند و هرکس یورنا بیشتری داشته‌باشد بهترین محسوب می‌شد.
دیمیتری خیلی زود خود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NAVA-K

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
3/12/17
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,123
امتیازها
11,813
مدال‌ها
1
به خورشید که در حال غروب بود نگاه کردند، چقدر این آسمان رنگی نارنجی و صورتی شبیه به لباس های عجیب غریب تئودور بود.
تئودور درگیر ور رفتن با آستین پاره شده دیمیتری بود تا آن را به گونه‌ای ترمیم کند که دیمیتری گفت:
-من دیگه باید برم.
تئودور دست از کار کشید و پرسش‌گرانه به تنها دوست کودکیَ‌ش خیره شد، دیمیتری خندید و گفت:
-باید خودم رو برای یه تنبیه حسابی آمده کنم.
تئودور ایستاد و ‌موهای تقریبا بلند قهوه‌ای‌ش را مرتب کرد و همزمان با این کار با لبخند مهربانی گفت:
-تو که خوب بلدی قسر در بری.
دیمیتری بلند تر خندید و چیزی نگفت. با تئودور مسیر منتهی به شهر را طی کردند؛ راه پر از درختان شمیم در دو طرف جاده و چند کالسکه که از آن با سرعت رد می شدند، بود. البته ناگفته نماند که اسب کالسکه را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/1/18
ارسالی‌ها
2,718
پسندها
42,935
امتیازها
69,173
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
پارت پنجم
چند دقیقه بعد ریش سفید گوشه‌ای نشسته بود و دو دستش را بر روی عصای‌خود گذاشته بود و با اخم به بازی آتش در شومینه نگاه می‌کرد و دیمیتری همان‌طور که یخی بر سرش گرفته بود زیر لب غر می‌زد؛ ناگهان ریش‌سفید برگشت و با تشر گفت:
- چی زیر لب ویز ویز می‌کنی؟
دیمیتری از جا پرید و همان‌طور که یخ را در دستانَش جابجا می‌کرد، با لکنت پاسخ داد:
- هی... هیچی استاد... من... من فقط می‌گم که...
در ذهنش دنبال بهانه می‌گشت و بعد از چند ثانیه مکث تند تند گفت:
- من فقط می‌گم چرا من آدم نمی شم؟
ریش سفید گویی که راضی شده بود سر تکان داد و با صدای لرزانَش زمزمه کرد:
- خوبه خودت می دونی.
با زور و زحمت عصا از جا برخاست و لرزان به طرف گوشه اتاق کوچک خواب‌شان رفت و لحافی چهارخانه قرمز و سیاه به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

NAVA-K

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
3/12/17
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,123
امتیازها
11,813
مدال‌ها
1
#پست ششم

در گوشه‌ای دیگر از این هستی بزرگ، دختری کنج خرابه ای که نشان از جای سوختگی و خراش بود، نشسته و به حال خودش می‌گریست. زانوهایش را در آغوش گرفته و سرش را روی آن‌ها گذاشته بود. لباس‌های مرتب و تمیزش با محیطی که در آن‌جا بود تناقض داشت.
سرش را بلند کرد و رو به آسمان زمزمه کرد:
-چرا من؟! آخه چرا؟!
چنان با عجز حرف می‌زد که اگر آن دیوار‌ها جان در تن داشتند، می گریستند و فرو می‌ریختند. این دیوار ها هرچند از این دختر ضربه می دیدند ولی تنها سنگ صبور این دخترک بودند، دخترکی که هر لحظه و هر کلمه اش می توانست سنگ را آب کند.
موها بلند مشکی‌اش خاکی شده بود و از رنگ آبی زیبای لباسش چیزی دیده نمی شد.
صدای کسی را از فاصله بسیار دور شنید:
-رامونا؟ پس تو کجایی دختره‌ی خرابکار؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/1/18
ارسالی‌ها
2,718
پسندها
42,935
امتیازها
69,173
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
بازهم صدای سربازان بود که باعث شد که برای دویدن تقلا کند و فریاد بلند آشنایی هم نتوانست جلویَش را بگیرد.
- رامونا وایسا.
در حین دویدن ناگهان پایَش لیز خورد و افتاد و دستش بر روی لانه مورچه‌ها افتاد؛ مورچه‌ها در کسری از ثانیه زیاد شدند و به سمت سربازانی که به دنبال رامونا می‌دویدند حمله‌ور شدند. همه سربازان با ترس ایستادند و به مورچه‌هایی که مانند ارتشی نیرومند جلوی رامونا ایستاده بودند نگاه می‌کردند.
فرمانده اولین کسی بود که به خود آمد و سعی کرد با لحنی آرام‌کننده‌ای از خود وسربازانَش حفاظت کند.
- رامونا، آروم باش، دستت رو تو هوا نگه‌دار و آروم بیا کنار، با این کار می‌خوای به کجا برسی؟
رامونا با ترسی در نگاهش، بغض و خشمی در صدایش فریاد کشید:
- من هیولا نیستم، با من این‌طور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
3/12/17
ارسالی‌ها
283
پسندها
2,123
امتیازها
11,813
مدال‌ها
1
تنه محکم به دانته برخورد کرد و او را از راه‌پله‌ها به پایین پرتاب کرد. صدای فریادش در سالن پیچید.
دانته صدای خرد شدن استخوان‌هایَش را شنید و فقط توانست از درد فریاد بزند و با تمام توانش تقلا برای نفس کشیدن بکند. سربازان با صدای فریاد او، به سالن اصلی آمدند. تنه مانند ماری گشنه و مریض به دور خود می چرخید و می چرخید و به سمت سربازان می رفت و تک‌تک آن‌ها را پخش زمین کرد.
رامونا روی زمین نشست و همانطور که به صحنه‌ی مقابلش نگاه می‌کرد، اشک می‌ریخت. سعی می‌کرد باورش بر حرف‌های قلبی‌اش را حفظ کند.
- من هیولا نیستم، نه اینا تقصیر من نیست...
اگر خودش هم این حرف ها را باور می کرد واقعا تلخی زندگی اش دهان هرکس را تلخ می کرد.
دستش رامقابل تنه گذاشت و صدای لرزانش با ناتوانی بلند شد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا