• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آویور | ژیلا.ح کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nyx
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #21
[THANKS]
آنقدر خیره به ستاره های شب‌نمای بالای تختش ماند که پلک هایش سنگین شد و خواب ناخواسته مهمانش کرد. صداهای مختلفی به گوشش می‌خورد. بین خواب و بیداری صدای موسیقی جعبه موزیکال که منظم می‌نواخت و صدای همهمه ی مردم و صدای گنگ دیگری که کم کم واضح می‌شد.
- هی دختر! مگه صد ساله نخوابیدی؟ پاشو!
چشم‌هایش را که باز کرد دو تیله‌ی سبز با رگه های فسفری درست جلوی چشمانش بود. نگاهی نافذ و جدی که مثل چوب آدم را سرجایش خشک می‌کرد. تای ابرویش را بالا داد.
- هی الو؟
دستش را جلوی صورتش تکان داد. پوفی کشید و چشم از صورت زاویه‌بندی شده‌اش برداشت. انگار با خط کش صورتش را درست کرده بودند. تمام اجزای صورتش متناسب و خوش فرم بودند. یک آدم زمینی که نبود!
- عجیب غریب، تویی؟ صبر کن ببینم، تو که جدی نیستی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #22
.[THANKS]دستبند از جایش تکان نخورد. به محض عقب کشیدن انگشت‌هایش، دوباره به حالت قبل بازگشت و شکل تتوی متحرک را به خودش گرفت. اصلا نمی‌دانست دستبند کجا غیب شده و چطور ظاهر می‌شود. به محض برخورد انگشت‌هایش دوباره شکل دستبند را به خودش می‌گرفت. با صورت آشفته که هیچ رنگی نداشت زیر لب زمزمه کرد:
- این دیگه چه کوفتیه... چطوری پاکش کنم؟ این خط‌ها چرا اینجان؟
ریچ هم با چشم‌های گرد نگاه می‌کرد. دست میراندا را گرفت و برگرداند. خط‌های تتو ماند درست پشت دستش روی مچ، قرار گرفته بودند. انگشتش را روی خطوط کشید؛ اما تکان نخوردند. از حقیقی بودنشان مطمئن شده بود. با هیبتی وا رفته پخش زمین شد و روی تخت نشست.
- این چرا این‌شکلی شد؟ تا دستم بهش می‌خوره باز می‌شه؛ ولی...
- یه جور سنسور امنیتی‌عه. مثل اثر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #23
[THANKS]دست میراندا را گرفت و در کسری از ثانیه محو شدند. اتاق میراندا به همان حالت قبل بازگشته بود. نه دیوار ترک خورده و نه پنجره‌ها شکسته بودند. خیابان ونست در سکوت و آرامش همیشگی فرو رفته بود. حتی موجود عجیب و غریب هم بلافاصله همراه آن‌ها غیب شده و اثری از آن نبود. سکوتی وهم آور در اتاق حکمرانی می‌کرد. دختری لاغر با موهای طلایی روی تخت میراندا دراز کشیده بود...
***
با صدای نفس‌های خودش که در گوشش می‌چرخید و منعکس می‌شد، چشم‌هایش را باز کرد. دور تا دورش را میله‌های بزرگ و بی‌انتها پر کرده بود. مه غلیظ زیر پایش نمی‌گذاشت پایین را ببیند. نمی‌دانست زیر پایش چه خبر است و هیچ ایده‌ای نداشت که کجا قرار گرفته. دنبال فرمانده فضایی می‌گشت. همه جا را نگاه کرد؛ اما هیچ چیز دستگیرش نشد. سایه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #24
[THANKS]مرد تنومندی با قد و قواره‌ای ناپیدا جلویش ایستاد و از یقه‌اش گرفت.
- پاشو دختر.
چیزی شبیه به کلاه‌خود روی سرش بود. کلاه‌خودی که درون آن سیاه و خالی به نظر می‌رسید. انگار با نگاه کردن به کلاه، مورمورش شده بود. لاکی را برداشت و ناچار به سمت روشنایی قدم برداشت. آسمان سورمه‌ای شب اولین چیزی بود که در قاب چشم‌هایش قرار گرفت. بالای صخره‌ای بلند قرار گرفته بود. صخره‌ای با بیش از ده متر ارتفاع. دریای مشکی بی‌انتها دور تا دورشان را پوشانده بود. نوری که نمی‌دانست از کجا نشأت می‌گیرد، فضای مشخص شده‌ای را روشن می‌کرد. مقابلش همان پسر قد بلند با پوست سبز و چشم‌های زرد قرار داشت. صدای بوق بلندی نواخته شد. صدای دست زدن و هیاهو. چرخید و پشت سرش ساختمان غول‌آسایی را دید. ساختمانی با برج‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #25
[THANKS]انگار چشم‌های سبز پسر با رگه‌های قرمز احاطه شده بودند. از چشم‌هایش شعله‌ی خشم زیانه می‌کشید. اینبار با تمام قدرت سمت میراندا حمله‌ور شد. مستقیم سرش را نشانه گرفته بود. چند بار سرش را به چپ و راست برد و به سختی جاخالی داد. تعادلش را از دست داد و ناگهان از پشت روی زمین افتاد. خودش را عقب می‌کشید و سرش را به طرف مخالف کج می‌کرد. سلاح نیزه‌مانند پسر با هر ضربه کوچک‌تر می‌شد؛ اما هنوز تسلیم نشده بود. میراندا عقب و عقب‌تر می‌رفت. باد تندی با هر ضربه‌ی نیزه به صورتش می‌خورد. خودش هم‌ نمی‌دانست چطور آن ضربه‌های مهیب و سنگین را جاخالی می‌دهد. شاید چیزی به نام غریزه‌ی بقا در وجودش فعال شده بود و می‌خواست هر طور شده زنده بماند. زیر دستش خالی شد. از گوشه‌ی چشم ارتفاع زیادی دید. به انتهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #26
@《Fatemeh》

[THANKS]زمین مثل آبی که درون لیوان پر می‌شود، بالا آمد. صخره‌های بیرون آمده از دل زمین به هم پیوستند و فضایی یکپارچه را تشکیل دادند. خبری از آن دریای تاریک و بی‌پایان نبود. حتی مه هم از بین رفت و همه‌جا با نوری خیره کننده روشن شد. نوری گرم و طلایی مانند که از هر سو می‌تابید. بالای سرش آسمان که نه، سقفی چند ضلعی با برش‌های نامنظم قرار داشت که گویی از شیشه‌ ساخته شده و کاملا شفاف بود.
زیر پایش را که نگاه‌ می‌کرد، می‌توانست تکه‌های سنگ‌های مختلف را که به‌هم چسبیده بودند، ببیند. ترکیبی از رنگ‌های سبز و زرد و قرمز و آجری. هزار شمع دور تا دورش را شبیه به دایره گرفته بود. انگار که محدوده‌ای مشخص برایش تعیین کرده بودند. شمع‌های قطور با ارتفاع یک متری و سفید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #27
:461:نظر بدین دیگه من تند تند پارت میذارم چه دختر گلی ام. شما هم نظر بدین :63::610185-ae27176d7371ebcd2b8b54769e216894::superstition:
[THANKS]سینه‌های ستبر و فراخ، بازوهایی عضلانی، رگ‌های برجسته و قد و قامتی که تن آدم را می‌لرزاند. هر کدام شمشیری بزرگ جلویشان بود و با دو دست به آن تکیه زده بودند.
احساس می‌کرد جریان قوی در تنش شدت گرفته. تمام تنش در عین حال سرما و گرما را حس می‌کرد. روی دسته‌‌ی هر شمشمیر علامتی عجیب قرار داشت که با بند آبی بسته شده بود. خط و خطوطی که با نقطه به هم متصل شده بودند، ریز و نا آشنا بودند. اگر نقطه‌های درشت تری داشت، می‌توانست صورت‌های فلکی روی آن‌ها را حدس بزند. خطوط ریز و نقطه‌ها هرکدام یک صورت فلکی را نشان می‌داد. پنج شکل نامفهوم و پر معنی. دستشان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #28
بچه های قشنگم، اگه تا اینجا داستان رو دوست داشتید، حتما اشتراک رو فعال کنید تا پارت‌های جدید رو از دست ندین. ضمن اینکه تو این پست به خیلی از سوالاتون پاسخ داده میشه. بعد از پست بعدی، اگر باز هم سوالی داشتین، نظر یا انتقادی، به گوش جان میگیرم و حتما با من در میون بگذارید. :flowersmile:
[THANKS]صدایی که نمی‌دانست از کجا نشأت می‌گیرد، با او نجوا می‌کرد.
- تو کاری رو کردی که نباید. حالا باید عواقبش رو هم بپذیری. میراندا جانسون، دستت رو روی قلبت بگذار و سوگند یاد کن که گناهت رو می‌پذیری و مجازاتت رو پس خواهی داد.
صدا با تحکم و پر نفوذ در سرش می‌پیچید. انگار سلول‌ به سلول تمام حرف‌ها را می‌شنید و اثر محکم آن‌ها را حس می‌کرد. مطیع و بی‌اختیار دستش روی قلبش رفت کلامی از دهانش بیرون نیامد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #29
پچمک پچمکیان :610605-17b75dcd35733148d682e2850a11722a: :preved:
در حال تایپ - رمان دوست نداشتنت مبارک | میم پناه (مهسا پناهی) نویسنده افتخاری انجمن یک رمان
@میم پناه



[THANKS]
چند نفس عمیق کشید. حتی نمی‌دانست اکسیژن از کجا می‌آورد. اصلا آنجا اکسیژنی وجود داشت یا نه. موجودی با پوست کبود و صورتی نا پیدا که زیر انبوهی از مو پنهان شده بود. انگار حبس زنجیرهایی فرضی بود. تازه متوجه می‌شد که مطیع نیست، تنها از سر ناچاری نمی‌تواند حرکت کند. انگار که با هر حرکت کوچکی، شوک الکتریسیته مانندی تمام بدنش را فرا می‌گرفت. صحنه‌های مبهم مثل دژاوو بودند. انگار تمام آن ثانیه‌ها را دیده و لمس کرده باشد؛ اما خودش نبود. پسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nyx

Nyx

هنرمند انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/12/18
ارسالی‌ها
2,494
پسندها
59,185
امتیازها
66,873
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #30
@Mahdiye sajdeh
:963: :963: :963:

[THANKS]تصاویر فرضی چرخیدند و تغییر کردند. حال پشت موجود قرار داشت. چند ثانیه‌ی کوتاهی که قرار بود برای حمله به نفع او باشد از همان صدم ثانیه آغاز می‌شد. انگار بازیکنی از یک بازی کامپیوتری بود. نفس زنان با چشم‌هایی که هر لحظه به یک سمت می‌پریدند، نگاه می‌کرد. هاله‌های محو کمرنگ صورتی مثل ریسمانی باریک به سمت موجود هیبت غول آسای موجود رفتند و روی نقطه‌ای متمرکز شدند. رد هاله را گرفت. انگار نشانه‌ای برای دنبال کردن بود. تصاویر فرضی قطع شده بودند و خبری از صحنه‌های دژاوو مانند نبود.
موجود پشمالود پای بزرگش را بلند و سمت میراندا محکم روی زمین کوفت. درست کنار صورتش فرود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Nyx
عقب
بالا