نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آویور | ژیلا.ح کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ژیلو
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها 3,243

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 4468
ناظر: .mahi. *mahgol*

نام رمان : آویور
نویسنده: ژیلا‌.ح
ژانر: #فانتزی #عاشقانه
خلاصه:
دنیای هر انسانی محدود می‌شود به آنچه چشم‌هایش می‌بیند، به آنچه لمس می‌کند، بو می‌کند، می‌چشد و... اما همیشه نمی‌توان به چشم ها اعتماد کرد. بعضی چیزها نه چشیدنی هستند، نه لمس کردنی. نه حتی دیدنی!
مثل دنیاهایی که کنار ما سوار بر چرخ زمان می‌تازند، و دیده نمی‌شوند. اما یکجا بالاخره حصار حفاظت سست می‌شود، قواعد به هم می‌ریزد و دنیای ویورین ها از مدار خودش خارج می‌شود... چیزی عوض نمی‌شود، هنوز هم کسی آن ها را نمی‌تواند ببیند؛ اما آدم ها هر روز سرد تر و سرد تر می‌شوند...


*آویور اسم یه ستاره است..
 
آخرین ویرایش

RahaAmini

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
38
 
ارسالی‌ها
1,682
پسندها
40,689
امتیازها
61,573
مدال‌ها
44
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
صدای جیرجیرک ها همه جا را برداشته بود. گه گاهی هم صدا هوهو مانند جغدی شبگرد به گوش می‌رسید. چندتایی هم انگشت شمار کرم شب تاب بودند که از دور قشنگ تر به نظر می‌رسیدند. میراندا یکبار چندتا از آن ها را توانسته بود بگیرد. ولی پس از آن تماشای نور سبز رنگشان را از دور ترجیح می‌داد.
کنار تام روی چمن های تپه قِل خوردند و پایین رفتند. صدای خنده هایشان به صدای جیرجیرک ها پیشی گرفت. بالاخره در چند قدمی برکه متوقف شدند‌. برکه‌ی کوچکی که چند درخت کاج و سرو و صنوبر داشت. بعضی وقت ها هم بوی گردو و شاه بلوط می‌آمد؛ اما قد درخت ها آنقدر بلند بود که هیچ وقت نفهمیدند از کدام درخت است. شاید هم قد آن ها زیادی کوچک بود. هرچه باشد هفت سال که بیشتر نداشتند.
مثل همیشه ستاره ها را نگاه می‌کردند. در این دهکده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
همبرگر در ماهیتابه ‌ی پر از روغن جلز و ولز می‌کرد و به هر دری می‌زد تا بگوید در حال سوختن است. هوا روشن تر از همیشه بود و با چرخیدن عقربه های ساعت، کم کم وقت ناهار هم به اتمام می‌رسید. بالاخره بوی جزغاله شدن همبرگر در مشام میراندا پخش شد که دست‌پاچه کتابش را رها کرد و دوید. هم‌زمان که سعی داشت با قاشق همبرگر را برگرداند، قطره‌ای روغن روی دستش ریخت. انگار برق او را گرفته بود. سر جایش پرید و دست دردناکش را فشرد.
کلافه همبرگر لعنتی را برداشت و قبل از آنکه سرو کله‌ی لیزا پیدا شود، آن را کاغذپیچ شده درون سطل زباله انداخت. پنجره را باز کرد تا بوی سوختنی کمتر شود. صدای زنگ آویزان بالای در بلند شد و به دنبالش هیبت پسر جوانی داخل آمد. سمت پیشخوان رفت.
- یه ساندویچ با نوشیدنی، ترجیحا بدون الکل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
مثل هر روز، همین که روز از عصر می‌گذشت، زمان مثل برق و باد می‌رفت. تاریکی هوا خودش را با صدای اندک جیرجیرک ها نشان می‌داد و خیابان ها خلوت تر می‌شد. کلید را تحویل لیزا داد و کتاب به بغل از همبرگرفروشی کوچکشان بیرون آمد. خیابان پنجم شرقی که به بزرگراه می‌رسید، هرشب این موقع ها پر می‌شد از صدای ویژ ویژ ماشین هایی که با هم مسابقه می‌دادند. به غیر از آن ها ماشین های زیادی دیده نمی‌شد.
از کنار پل بالای بزرگراه می‌گذشت. مثل همیشه از اینکه پایین را نگاه کند می‌ترسید. ارتفاع باعث می‌شد تا ناخودآگاه تمام افکار منفی و بد به ذهنش هجوم آورند.
سعی کرد جلوی چشم‌هایش را بگیرد که قایمکی نگاهی به پایین نیندازد. یاد تلفن آنا افتاد‌. قرار بود بالاخره تام از دانشگاهش در کانادا برگردد. هیجانی ناخواسته از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
اتاق زیر شیروانی کوچک بود، ولی مزیت های خاص خودش را هم داشت‌. مثلا میراندا هر شب می‌توانست با تلسکوپ کوچکی که جلوی پنجره ی گرد بزرگ اتاقش بود، ستاره ها را نگاه کند. روی سقف ستاره های پلاستیکی شب‌نما که شب ها نور می‌دادند چسبانده بود. دب اکبر، دب اصغر، دلو، لیرا، اسب بالدار و چند ستاره ی دیگر کشیده شده بود. ولی دو ستاره کنار هم میان همه ی آن ستاره های وصل شده با خط به هم، همیشه هدف نگاه میراندا بودند‌. ستاره هایی که با تلسکوپ معمولی‌اش نمی‌توانست آن هارا ببیند.
به قول لی لی، اتاقش یک رصدخانه ی کوچک و جمع و جور برای ستاره شناسی بود. حتی یک شب‌خواب ستاره‌ای در اتاقش داشت. آنقدر به ستاره‌های سقف نگاه کرد که پلک‌هایش سنگین شد و خوابش برد.
هن و هن کنان حینی که نفسش بیرون نمی‌آمد، می‌دوید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
با صدای زنگ تلفن سراسیمه از جا پرید. هنوز خوابش می‌آمد. خمیازه کشان دوباره چشم‌هایش را بست.
- پنج دقیقه دیگه مونده تا هشت.
درست و حسابی پلک‌هایش گرم نشده بود که صدای جیغ لی لی را شنید:
- تو هنوز خوابی؟ مدرسه ام دیر شد! هشت و نیمه میرا!
انگار برق سی ولتی یکباره از کل بدنش رد شده باشد، سریع از جایش پرید. غرغر کنان شلوار جینش را پوشید:
- فقط یه لحظه چشم‌هام‌رو بستم، این کش موی من کو، اه لعنتی.
هول هولکی لباسش را هم عوض کرد. موهایش پریشان و آشفته در هوا تکان می‌خوردند. کش حوله‌ای لعنتی را پیدا نکرد. ناچار کش موی باریکی از کشو بیرون کشید و موهای طلایی بدقلقش را بست. چند طره لجوج از کش بیرون زد. این موهای لخت گویی فقط تحت فرمان کش حوله ای بودند که آن هم بیشتر اوقات در دسترس نبود.
در را که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
جلوی در کلاس که رسید، کایلی با نگاهش او را شکار کرد. چشم غره ای رفت و به ساعت مچی اش اشاره کرد. میرا چشم‌هایش را بست و گونه هایش سرخ شد. استاد جلوی تخته وایت برد ایستاده بود و تند تند چیزهایی را یادداشت می‌کرد. کایلی سریع بلند شد و سمت استاد رفت‌. درست جلویش ایستاد تا مانع دیدش شود. میرا هنوز در عملیات پنهانی استتار کردن موفق نشده بود که استاد بی آنکه بچرخد در همان حالت گفت:
- بفرمایید خانوم جانسون، منتظرتون بودیم.
چشم‌های گرد شده‌ی کایلی و میراندا در هم گره خورد. انگار می‌خواستند بگویند « این استاد پشت سرش هم دو تا چشم داره! »
بالاخره برگشت و نگاهشان کرد. میراندا دست پاچه نگاهش را دزدید. گونه هایش سرخ تر شده بود و حس می‌کرد تمام چشم‌های کلاس او را نگاه می‌کنند. چشمش به سرامیک های کف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
چهره ی کایلی چیزی نشان نمی‌داد. ولی حالتش مثل تعمیرکارانی بود که بالای سر یک ماشین اوراقی می‌ایستند تا راهی برای تعمیرش پیدا کنند. از چشم‌ های ریز و دهان نیمه بازش خنده اش گرفت. نگاهش را روی ساعتش سوق داد. انگار کم کم وقت رفتن به کار نیمه وقتش رسیده بود.
- هی کجا؟ نیومده داری میری؟
- زندگی خرج داره عزیز من.
چشمک ریزی زد و راه افتاد. طبق معمول ماشین ها و دید و بازدیدشان در ترافیک شلوغ نزدیک پل یک ربع ‌از وقتش را درون سطل زباله ریخت. آسمان را نگاه کرد. هوا به طور غیر منتظره ای از همیشه تاریک تر به نظر می‌رسید با این حال هیچ ابری در آسمان دیده نمی‌شد. هیچ فکری برای تغییر ناگهانی وضعیت هوا نداشت. در حال حاضر نگه داشتن شغل برایش مهم تر از هرچیزی بود.
صاعقه ی شاخه دار بزرگی آسمان را شکافت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ژیلو

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,245
پسندها
52,029
امتیازها
64,873
مدال‌ها
23
وقتی به نتیجه‌ای نرسید، فکرهای خسته‌اش را مثل بادکنکی پر از گاز رها کرد تا برای خودشان بروند و تا جایی که می‌شود از ذهن او فاصله بگیرند. نگاهی به ماه کامل دکمه مانند در آسمان انداخت؛ یک قرص کامل بی‌نقص سفید میان آسمان تیره! با وجود آن همه بی‌نقصی، برایش غمگین به نظر می‌رسید. استارت ماشین را زد و دکمه‌ی رادیو را چرخاند تا سکوت ماشین از بین برود. آهنگ خوبی از رادیو پخش می‌شد. زیر لب با ریتم با آن زمزمه می‌کرد. آهنگ مورد علاقه‌اش نبود ولی در آن شرایط حتی با آهنگ تبلیغات هم حاضر بود همخوانی کند تا جلوی فکرهایش را بگیرد.
نزدیک خانه که رسید انگار فرکانس هم مواج شد و خش‌خش بلند باعث شد پیچ رادیو را ببندد. غرغرکنان زیر لب گفت:
- نخواستیم بابا.
جای همیشگی پارک کرد و بعد از آن که با وسواس همه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا