مجموعه دلنوشته می‌خندی اوژنی؟ اوژنی می‌خندی؟ | امیرادبی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع AmirAdabi❆
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 2,038
  • کاربران تگ شده هیچ

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
بسمه العشق

نام مجموعه: می‌خندی اوژنی؟ اوژنی می‌خندی؟
نام نویسنده: امیرادبی

مقدمه:
زیر لب گفت: می‌خندی اوژنی؟ اوژنی می‌خندی؟
گفتم: ببخشید، خواهش می‌کنم مرا ببخشید. برای این خندیدم که ... برای این خندیدم که یک‌باره از صورت شما ترسیدم. در مهتاب به حدی سفید شده بود ... به قدری عوض شده بود که ... من وقتی می‌ترسم سعی می‌کنم بخندم.
- من نمی‌خواستم تو را بترسانم اوژنی!
و با صدای ملایمی اضافه کرد:
- حق داری بترسی, سرنوشت بزرگ من تو را می‌ترساند... .
ناگهان فکری به خاطرم رسید:
- من هم تاریخ دنیا را به وجود می‌آورم ناپلئون!
___

برشی از رمان دزیره اثر آنه ماری سلینکو
 
آخرین ویرایش
امضا : AmirAdabi❆

روناهی

مدیر بازنشسته
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
27/7/18
ارسالی‌ها
1,455
پسندها
26,544
امتیازها
47,103
مدال‌ها
57
سن
23
  • #2
•| بسم رب القلم |•

آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
585360F9-867A-4DA0-88B2-83D77F96EB7C.jpeg

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : روناهی

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
اوژنیِ من، آه ... که چقدر از آخرین باری که تو را با این اسم صدا کردم می‌گذرد ... دلم می‌خواهد بازهم -با همان فریاد آمیخته به ذوق- عصرهنگام، از بالکن کوچک اتاق، تویی که در زیر آفتابگیر میان حیاط «دزیره» می‌خوانی را صدا بزنم و تو بی‌درنگ بگویی: بله ناپلئون من! چه‌شده؟
و من لبخندزنان پاسخ بدهم: کجایی؟ پنج دقیقه است که ندیدمت، دلم برایت تنگ شد، اوژنیِ من.

 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
اوژنیِ من، امشب که اتفاقی چشمم به ماه افتاد خنده‌ام گرفت. خنده‌ام گرفت زیرا به یاد آوردم‌ که مُدام می‌گفتی: «عاشق، بازتاب‌ سیرت یار است در انجمن» و چه مثال بارزیست برای ماه ... که روشنی را ز معشوقه‌ی خویش -خورشید- به صورتِ سیرت گرفته است.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
اوژنی من، راستش دیدار تو چُنان اساس مرا لرزاند که فرانسویان را در انقلاب خویش! یادت هست آن روزی را که در میان هیاهوی شانزه‌لیزه، -هر دو در عالمی دیگر- بی آنکه حواسمان باشد، ناگهان به هم برخوردیم و هریک به سویی پرت شدیم؟
من اخم کرده بودم، تو قاه‌ قاه می‌خندیدی و این همان لحظه تاریخی انقلاب تو در جان من بود! انقلابی علیه اخم‌های افتاده بر پیشانی و انگشتان در هم گره‌شده‌ام ... انقلابی علیه تمام گذشته و حال و آینده‌ام ... انقلابی علیه من و تمام آنچه که در مَنیّت من جاری بود ... انقلابی زیبا، ظریف و رمزآلود.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
اوژنی من، آن روز که تو در باغچه کوچکمان زنبق می‌کاشتی، چقدر زیباتر شده بودی! زیبا، نه بخاطر لباس ابریشمی آبی رنگی که بر تنت بود یا بخاطر آن کلاه حصیری گیپور داری که چُنان دیهمی بر سرت جلوه می‌نمود؛ بلکه بخاطر لبخند لطیفی که بر لبت نشسته بود ... لبخندی که همانند «گل اودومبورا¹» به یقین، هر چند قرن یک‌بار بر لب کسی نمایان می‌شود. ساده و ظریف اما مرموز و نامفهوم و ناخوانا و چه کسی لایق‌تر از تو و لبان تو، برای شکوفه کردن این لبخندِ مقدسِ کم‌یاب بر پهنایِ گلگونِ درخشنده‌‌اش.
______________
¹
. در افسانه‌های بودایی گفته شده که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
اوژنی من، می‌دانم ...‌ می‌دانم که تمام اتفاقاتی که بر ما رقم خورد، حاصل حماقتِ احمقانه و خودخواهیِ خُردگرایانه من بود. می‌دانم که مقصر این فاصله چندین مایلی¹ -که میانمان جدایی افکنده- من بودم و هستم و خواهم بود، می‌دانم.
اما ...‌‌ اما بخاطر همان لحظات شیرینِ پرخاطره‌‌ی کوتاهی که بر ما رقم خورد و به حُرمت آن گل‌های زنبقِ زیبایی که تو در باغچه‌‌ کوچکمان نشاندی ... نگُذار ... هیچوقت نگُذار که ژان باپتیست² هم ... تو را اوژنی صدا بزند... .
__________
¹. مایل واحدی برای اندازه گیری طول و معادل 1.6 کیلومتر است.
². دزیره کلاری(اوژنی) درابتدا نامزد ناپلئون بناپارت بود اما در نهایت با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
اوژنی من، آن مسافرت کوتاهی که به مارسی¹ داشتیم را به‌خاطر داری؟! آه که چقدر دلچسب بود! دلنشین بود، خنک بود ... تو را نمی‌دانم اما من، ثانیه به ثانیه آن لحظاتی را که در آن قایق کوچک چوبی ، نیمه شب، روی امواج آرام و کم تلاطم ساحل، آسوده خیال نشسته و شیراز می‌نوشیدیم را به یاد دارم. من زیر لب آواز می‌خواندم و تو، بلند بلند و دلربایانه می‌خندیدی! راستش، همانجا بود که آن قطعه شعر معروفت را فی‌البداهه سرودی: «ما دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
اوژنی من، دروغ چرا، دیشب -برای اولین بار- فراموش کردم که به تو شب‌بخیر بگویم ... می‌دانم، می‌دانم که مد‌ت‌هاست اینجا نیستی و می‌دانم که سالهاست صدای شیرین خنده‌ات دیگر در این خانه نپیچیده اما ... اما در و دیوارش هنوز هم بوی تو را می‌دهد! آنقدر که گاهی خیال می‌کنم تو در میان آنها قایم شده‌ای و منتظری تا پیدایت کنم و در آغوشت بگیرم. دیشب یادم رفت به تو شب بخیر بگویم چون، هرشب اینکار را می‌کردم. راستش شاید این کار احمقانه تنها راهی بود برای گول زدن خودم که تو هنوز هم اینجایی؛ ولی مثل اینکه دیگر این کار هم روح خمارم را راضی نمی‌کند ... دیگر دلم، فقط به خودت و بودنت راضی می‌شود اوژنی من.
 
آخرین ویرایش

AmirAdabi❆

مدیر بازنشسته
سطح
20
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/18
ارسالی‌ها
591
پسندها
12,202
امتیازها
31,973
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #10
اوژنی من، دیشب که حافظ می‌خواندم به یاد تو افتادم! چقدر که تو اشعار حافظ را دوست داشتی ... وقتی در آن نیمه شب‌های تابستانی، زیر آلاچیق چوبی حیاط، ابیاتش را برایت دست و پا شکسته به فرانسه معنی می‌کردم، آن لبخند مقدس و کم‌یاب بر لبت می‌نشست و دل من غش می‌رفت ... چُنان غش می‌رفت که دو سه بیت نخوانده بهانه می‌آوردم و شعر خواندن را تمام می‌کردم ... آخر به عیسی مسیح قسم، اگر یکی از آن شب‌ها برایت یک غزل کامل می‌خواندم، همانجا به ناچار جان به عزرائیل می‌دادم و خلاص!
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا