• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نفس‌گاه | سین.صالحی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع خانوم سین❀
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 1,389
  • کاربران تگ شده هیچ

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نفس‌گاه
نام نویسنده:
سین‌.صالحی
ژانر رمان:
درام، عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 5519
ناظر: @TomSasha


«سوگند به قلم و آنچه از عطر نوشتن می‌تراود»

خلاصه:

عزمش را برای شروعی جدید جزم کرده بود؛ اما شهر، تاریک و آدم‌هایش برای او زیادی غریبه بودند. او هیچ چیز نداشت، سهمش از این دنیا تنها یک اسم بود؛ نِگارین.
چرخ گردون چرخید و بالاخره دامنی به میمنت حضور یک فرشته سبز شد. نَفَسی دمیده شد تا نَفَسِ دیگری دومرتبه جان بگیرد. شاید او همان کورسویی بود تا به دنیای تاریک نگارین نور ببخشد. آمده بود تا هم پناه شود و هم برای نفس‌های بیمارش، نفسگاه!



*نفسگاه توی فرهنگ لغت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خانوم سین❀

Ghasedak~

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
4,702
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
سن
27
  • #2
4448207_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
نیمه شب، خواب دیدم پروانه‌ای می‌آید.
مرا از تاریکیِ جهانی که به آن گرفتار شده بودم، رهانیده و تا طلوعی دیگر همراهی‌ام می‌کند.
من گلبرگی خشکیده در تاریکیِ شب بودم و او پروانه‌ای از جنس نور.
من، وجودی بی‌پناه بودم و او سرپناهی به وسعت بال‌های پرفروغش.
من نگارین بودم و او پناه؛
من نفسی بیمار بودم و او نفسگاه.


*به باور بسیاری از خواب‌گزاران، دیدن پروانه در خواب خوش‌یمن بوده و گواه امید و رهایی از گرفتاریست.
 
آخرین ویرایش
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول
جان‌پناه


«در دل شب‌های تارم جان‌پناه من تویی
ای که با آغوش گرمت آشیان من شدی»
مهدی ملکی الف

جثه‌ی نرم و کوچکش را به آغوش گرفت و چند قدمی از گهواره دور شد. با گردنی که به یک جهت مایل شده بود، صورت سرخ و سفید و چشمانِ به خواب رفته‌‌ی طفل سه ماهه را نگریست.
- پس بخاطر بابای این منو ترک کردی!
لحنش آمیزه‌ای از غم و حسرت بود؛ شاید هم کمی مغرضانه به نظر می‌رسید.
- پشت درِ اتاق دیدمش... نمی‌ذاشتن بیام داخل، می‌گفتن وقت ملاقات تموم شده؛ ولی خودش واسطه شد اجازه بدن بیام داخل.
سرش را بالا گرفت و موهای پر پیچ و تاب سیاهش، آرام به روی پیشانی‌اش لولیدند. پوزخند آرامی کنج لبش دوید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
زمستان سال ۱۳۸۴


- مطمئنی که از پسش برمیای؟ یه نگاهی به اطرافت بنداز، اینجا ما با پارچه‌های پشمی سر و کار داریم. حتماً می‌دونی که پشم پُرز داره و ممکنه حساسیتت رو تشدید کنه!
انگشت‌های کشیده‌ی دست‌هایش را روی زانو درهم قفل کرده و به منطق پشت حرف‌های خانم غفوری فکر می‌کرد. بیراه هم نمی‌گفت؛ نفسش با استنشاق هر محرکی می‌گرفت و سینه‌اش به خس‌خس می‌افتاد؛ خواه این محرک گرد و غبار باشد و خواه پرز‌های پارچه‌ی پشمی.
صدای خش‌خش برگه‌ها در گوشش پیچید و سرش را بالا گرفت. خانم غفوری عینکش را از روی تیغه‌ی بینی‌ استخوانی‌اش بالا کشید و برگه‌ها را به آرامی در هوا رقصاند. سپس یکی از آن‌ها را مقابل چشمانش گرفت و ریزبینانه‌تر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #6

- چون تازه از مرکز ترخیص شدی و اینقدر مصمّمی تا روی پاهای خودت وایستی، منم در موردت زیاد سختگیری نمی‌کنم. فقط حواست باشه که یه‌وقت کار دست خودت ندی.
برگه را داخل پوشه‌ای سبزرنگ گذاشت و ادامه داد:
- اینجا دخترای زیادی کار می‌کنن که شرایطشون مثل خودته. بیشتر دخترایی که بعد ۱۸ سالگیشون از مرکز ترخیص می‌شن، به سفارش خانم زهیری و همکارانش به اینجا فرستاده می‌شن تا بتونن روی پاهای خودشون وایستن و برای یه شروع جدید آماده بشن. ما هم اینجا مقدمات ورودشون به بازار کار رو فراهم می‌کنیم. گفتی امسال کنکور شرکت نکردی درسته؟
نگارین دستش را آهسته از روی میز برداشت و با شرمندگی لب زد:
- بله.
و پیش از آن‌که خانم غفوری چیزی بپرسد، جواب سؤال احتمالی‌اش را داد:
- به پول، بیشتر از تحصیل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #7
لیلا پنجه‌ی پایش را روی پدال چرخ فشرد و صدای خِرخِر چرخ خیاطی وقفه‌ای کوتاه میان مکالمه‌یشان ایجاد کرد.
- به عنوان یه تازه‌کار برش‌هات خیلی تمیزن. از کِی فهمیدی که به خیاطی علاقه داری؟
با صدای لیلا دست از برش منحنی قسمت عصاییِ بالاتنه برداشت.
- از هشت سالگی.
سرفه‌ی کوتاهی کرد و با یادآوری خاطرات آن دوران لبخند آرامی زد.
- یادمه بعد از اولین جابه‌جاییم از شیرخوارگان آمنه به خانه‌ی مهر، تقریباً یکی از بزرگترین ضربه‌‌های عاطفی زندگیم رو خوردم. من از نوزادی تا سن تقریباً هفت سالگی توی شیرخوارگان آمنه زندگی می‌کردم. اونجا دوست‌ها و مددکارایی داشتم که همه برام مثل اعضای یه خونواده بودن. کل دنیام توی اونجا خلاصه میشد؛ ولی با جابه‌جاییم به خانه‌ی مهر، وارد یه مکان جدید با شرایط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #8
احتمالا تا شنبه پارت نذارم.
البته اگه خوب حمایت بشه(هرچند بعید می‌دونم) پس‌فردا هم پارت می‌ذارم.


دقیقه‌ها در سکوت سپری شدند. چیزی به اتمام دوخت پالتوی پشمی قهوه‌ای نمانده بود و نگارین مشغول برش زدن آستر پالتو بود که صدای لیلا بلند شد:
- عه مرجان؟! این چه کاریه؟

همراه با بالا رفتن سر نگارین، مرجان نیم‌نگاهی به او انداخت و سپس چشم‌غره‌ای به لیلا رفت.
- هیچی...چی‌کار کردم مگه؟!
- هی من چیزی بهت نمی‌گم، تو داری پررو‌تر می‌شی.
اخمی روی پیشانی کوتاه لیلا نشست و با سر به کیف حصیری مرجان اشاره زد.
- پارچه‌ها رو برگردون سر جاشون.
دست مرجان روی کیفش نشست و با لودگی خندید.
- اِااه... چندتا تیکه پارچه‌ست دیگه. چرا اینقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
یک خیابان پایین‌تر از خانه‌ی مهر از تاکسی پیاده شد. خورشید غروب کرده بود و آسمان به خاکستری می‌زد. ماه دوم زمستان بود؛ سرمایی از آن جنس استخوان‌سوز که تنها در تهرانِ غبارگرفته می‌شد حسش کرد، تا زیر پوستش دوید. نفَسش هنوز کمی بوی پرز پشم می‌داد؛ هرچند هنگامی که از کارگاه بیرون زده بود، چند بار عمیق هوا را به سینه‌ کشیده بود، اما انگار کفایت نکرده و ریه‌هایش هم‌چنان خس‌خس می‌کردند. دستی به جیب پهن پالتویش زد و از داخلش اسپری مخصوصش را بیرون کشید. پافی از آن به دهانش زد و چند ثانیه بعد، خس‌خس سینه‌اش آرام گرفت.

نزدیک تیر چراغ برقی که لامپش سوسو میزد، ناگهان چیزی تکان خورد. سایه‌ای کوچک از کنار سطل زباله‌ی نیمه‌پر جنب خورد و جلو آمد. گربه‌ای نحیف بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خانوم سین❀

خانوم سین❀

نویسنده افتخاری
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
28/4/21
ارسالی‌ها
841
پسندها
30,682
امتیازها
58,173
مدال‌ها
35
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #10
سلام روزتون بخیر
امروز دوتا پارت داریم؛
تازه اولای قصه‌ایم و شاید میزان غم قصه زیاد باشه براتون؛ اما این غم‌نامه خیلی ادامه پیدا نمی‌کنه و بالاخره به قسمت‌های قشنگ و خوشِ قصه هم می‌رسیم.


لبه‌ی روسری را محکم‌تر دور گردنش کشید و از پیچ کوچه گذشت. هنوز به خیابان منتهی به مرکز نرسیده بود، اما مردمی را می‌دید که داشتند با هول‌ و ولا به آن سو می‌دویدند.
- نه... .
لحنش بیشتر به تضرّع می‌مانست تا انکار. دست سرمازده‌اش را بند دیوار کرد تا زمین نخورد. اشک‌های ویلان شده روی صورتش از هجوم سرما خشک شده و دو شیار باریک روی گونه‌های رنگ‌پریده‌اش انداخته بودند. صدایش به سختی از گلو بالا آمد:
- امکان نداره... .
نفسش تند شده بود و سینه‌اش تیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خانوم سین❀

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا