مرد لبخند مهربانی به کودک حواله کرد و روی نیمکتی که کنار ویلچر بود؛ نشست. سپس با مهربانی رو به او کرد و گفت:
- چرا اینطوری به دوستات نگاه میکنی؟ اصلاً چرا اینجا نشستی؟ برو با اونا بازی کن دیگه.
کودک با پرخاش نگاهی به سمت او پرتاب کرد.
- نمیبینی یا تظاهر به ندیدن میکنی؟ من روی این ویلچر نشستم و نمیتونم بازی کنم!
مرد نگاه دلسوزانهای به او تقدیم کرد. قافل از اینکه کودک؛ هیچ نیازی به آن ترحم نداشت. مرد اما قافل از هوش کودکی که کل عمرش ترحم دیده بود؛ تظاهر کرد بیخیال است.
- تو میتونی با اونا دوست بشی! حتی اگه بازی نکنی.
کودک لبخند سردی زد. مردی که کل عمرش روی پاهایش ایستاده بود و برای کارهایش مجبور به کمکگیری از کسی نبود؛ داشت اینها را چه ساده بر لب میراند!
- با اینکه تو بزرگی؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.