وان شات وان‌شات رمان محابا (جدال) | تاوان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M I R A S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 499
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,944
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام وان‌شات :محابا (جدال)
نام نویسنده:حافظ وطن دوست (تاوان)
ژانر: #عاشقانه #جنایی #تراژدی
خلاصه: دنیا همیشه به خواست ما نمی‌چرخد؛ اتفاقات آن‌طور که شاهدش هستیم اتفاق نمی‌افتند؛ اکثر حقایق برملا نمی‌شوند و حتی رازهایی که گمان می‌کنیم فاش شدنشان به نفعمان است در اصل به ضررمان منتهی می‌شود؛ حقیقت، زمان و مکان نمی‌شناسد.
رمان محابا (جدال)
 
آخرین ویرایش
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,944
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #2
- اینا نزدیک مقتول پیدا کردیم؛ احتمالا مال اونه.
حامی مدارکو ازش گرفت و اون رفت.
به مدارک نگاهی انداختم. بینشون یه کارت ملی توجه‌م رو جلب کرد. از دست حامی گرفتم و مشغول وارسیش شدم اما از چیزی که دیدم شوک زده شدم. لب زدم.
- نه این امکان نداره.
حامی: چیزی شده سمر؟
- حامی جسد...
- جسد چی؟
به زور خودم رو نگه داشتم و جواب دادم.
- مال تپشه.
تو یه لحظه تموم خاطراتم با تپش از ذهنم رد شد؛ دعواهامون، دوستیمون، آشناییمون،... ؛ ناخودآگاه اشکام سرازیر شدن. حامی منو برد داخل ماشین و روی صندلی نشوند. یه بطری آب معدنی بهم داد و مجبورم کرد بخورم اما بیشتر از یه جرعه نتونستم. دستامو به صندلی تکیه دادم و با صورت خیس از اشک به حامی زل زدم که اونم با یه حالت ترحم آمیز بهم زل زده بود. لب زدم:
- اون واسم مثل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M I R A S

M I R A S

شاعر انجمن
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
3,712
پسندها
16,944
امتیازها
49,173
مدال‌ها
52
  • نویسنده موضوع
  • #3
نشست روی صندلی و لب زد.
- خب می‌شنوم سرکار؛ واسه چی گفتین بیام این جا؟
یه نگاه به حامی که روی صندلیش نشسته بود و ما رو تماشا می‌کرد و علنا سعی داشت هیچ دخالتی تو بحث ما نکنه کردم؛ سرم رو دوباره سمت پایا چرخوندم و گفتم:
- میرم سر اصل مطلب؛ امروز تو ساعتی که شما تو بیمارستان ... بودین یه قتل صورت گرفته...
حرفم رو قطع کرد.
- و شما هم به من مظنون شدین آره؟ میشه بپرسم چرا؟
- چون بر اساس اطلاعات و گفته‌های یه شاهد، شما اون زمان تو اتاق مقتول بودین.
خندید و لب زد.
- یعنی میگین که من رفتم تو اتاق و کارشو تموم کردم؟ بابا ایول دست مریزاد، خوب فیلم جنایی درست می‌کنین.
یهو قیافه‌ش جدی شد. به طرف من خم شد و ادامه داد:
- ببین سرکار، اولا اصلا در حد و اندازه‌ای نیستی که بخوای با من کل بندازی؛ دوما من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M I R A S
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا