- تاریخ ثبتنام
- 29/8/23
- ارسالیها
- 2,214
- پسندها
- 19,825
- امتیازها
- 46,373
- مدالها
- 22
- نویسنده موضوع
- #401
ابوترابی فرد دوکارهای بود با ریش انبوه و جوگندمی و نیلگون کمی جوانتر از او، با صورتی کاملاً اصلاحشده. احوالپرسیهای عمو به طرف معرفی من کشیده شد. با هر دو دست داده و سلام کردم. ابوترابی با شنیدن معلم بودن من از زبان عمو و ذکر سابقهی معلمی خودش، سریع احساس صمیمیت کرد و به جوان هیکلمندی که کنارش نشسته بود، اشاره کرد تا برخیزد. جوان که به گمانم از نزدیکانش بود، به سرعت برخاست و ابوترابی به من تعارف کرد که کنارش بنشینم. یک صندلی دیگر هم خودخواسته برای عموبرزو خالی شد. همزمان با نشستن ما نیلگون رو به پسری که برخاسته بود تا عمو در جای او بنشیند، گفت:
- پیام برو بگو پذیرایی این میزو تجدید کنن.
پسر با «چشم بابا» دور شد و عموبرزو برای بیشتر شیرین کردن من گفت:
- جناب ابوترابی، مهرزاد...
- پیام برو بگو پذیرایی این میزو تجدید کنن.
پسر با «چشم بابا» دور شد و عموبرزو برای بیشتر شیرین کردن من گفت:
- جناب ابوترابی، مهرزاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.