• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چیناچین | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 408
  • بازدیدها بازدیدها 14,580
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #401
ابوترابی فرد دوکاره‌ای بود با ریش انبوه و جوگندمی و نیلگون کمی جوان‌تر از او، با صورتی کاملاً اصلاح‌شده. احوال‌پرسی‌های عمو به طرف معرفی من کشیده شد. با هر دو دست داده و سلام کردم. ابوترابی با شنیدن معلم بودن من از زبان عمو و ذکر سابقه‌ی معلمی خودش، سریع احساس صمیمیت کرد و به جوان هیکل‌مندی که کنارش نشسته‌ بود، اشاره کرد تا برخیزد. جوان که به گمانم از نزدیکانش بود، به سرعت برخاست و ابوترابی به من تعارف کرد که کنارش بنشینم. یک صندلی دیگر هم خودخواسته برای عموبرزو خالی شد. همزمان با نشستن ما نیلگون رو به پسری که برخاسته‌ بود تا عمو در جای او بنشیند، گفت:
- پیام برو بگو پذیرایی این میزو تجدید کنن.
پسر با «چشم بابا» دور شد و عموبرزو برای بیشتر شیرین کردن من گفت:
- جناب ابوترابی، مهرزاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #402
هنوز به میز نرسیده‌ بودم که با دیدن صحنه‌ی مقابلم میخکوب شدم. خبری از مادر و پریزاد نبود. مهری هنوز سر جایش بود و افشین روبه‌رویش نشسته‌ بود. افشین پشت به من بود، اما من صورت مهری را واضح می‌دیدم. به افشین چشم دوخته‌ بود و با دقت به حرف‌هایش گوش می‌داد. نمی‌دانم چه می‌گفت، اما مهری من لبخند دندان‌نمایی در جوابش زد. از همان‌هایی که دیوانه‌شان بودم؛ همان‌هایی که زیبایی محبوبم را دوچندان می‌کرد. تمام بدنم گر گرفت. چرا مهری خنده‌های زیبایش را صرف مردی بیگانه می‌کرد؟ چرا از هم‌صحبتی با مردی غیر از من لذت می‌برد؟ آن هم افشین؟ مگر مهری محبوب من نبود؟ پس چرا ایستاده‌ بودم و پیش نمی‌رفتم تا مانع تصاحب فکر و مغز محبوبم توسط افشین شوم؟ خشم وجودم در دستم جمع‌شده و مشت کردم، اما برای اینکه آن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #403
جواب «بله» خشکی دادم تا شاید رها کند و برود، اما او‌ ول‌کن نبود.
- باور کن مشغله‌های شرکت نمی‌ذاره سرمو بخارونم، وگرنه من بی‌معرفت نیستم.
- امیدوارم موفق باشی!
نگاهم را از قصد از او گرفتم تا شاید متوجه مزاحم بودنش شود، اما او ضربه‌ای به بازویم زد.
- ولی وقتی شنیدم یهو زن گرفتی، کلی جا خوردم! اصلاً فکر نمی‌کردم ازدواجی باشی، فکر می‌کردم عین خودمی... .
سری به طرف جایگاه عروس و داماد تکان داد.
- نه مثل هوشمند... البته کامل عین اون هم نیستی، شیش‌ماه توی بوق‌وکرنا کرد که می‌خواد زن بگیره، اما تو، یه‌دفعه صبح پاشدم، گفتن مهرزاد زن گرفته!
نگاهم را به اطراف می‌گرداندم کی وراجی‌های این آدم تمام می‌شود.
- باور کن اولش فکر کردم مامان داره سربه‌سرم می‌ذاره تا راضیم کنه زن بگیرم، گفتم کی؟ مهرزاد؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #404
جوابی به سؤالش ندادم. به اندازه‌ی کافی مرا خشمگین کرده‌ بود و بیش از اندازه از دستش کفری بودم. نگاهم را از مهری گرفته و به افشین دوختم. کی قرار بود رفع مزاحمت کند و برود؟ وقتی دید نمی‌خندم متوجه سرد بودن من شد و خنده‌اش را خورد.
- فکر کنم زیاده‌روی کردم پسردایی! با اینکه کوچیک‌تری ولی مثل داداش بزرگا توبیخ‌گرانه نگاه می‌کنی.
دست روی سینه‌اش گذاشت.
- چشم! سبک‌بازی‌های منو به بزرگواری خودت ببخش آقامعلم! دیگه تکرار نمی‌شه.
لب‌هایم را با خشم به هم فشردم، اما خونسرد نگاهش کردم. بعد از لحظه‌ای مکث، جدی شد و گفت:
- وقت کردی یه سر هم به ما بزن.
دست در جیب داخلی کتش کرد .
- می‌دونم‌ کارت و شماره‌ی منو نداری.
کارتی را از جیب بیرون کشید و مقابل من گرفت.
- توی عالم‌ قوم‌و‌خویشی خوبیت نداره. شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #405
سرم را به او نزدیک‌تر برده و آرام غریدم:
- زن از روستا گرفتم که از این روشن‌فکربازیا بلد نباشه.
پریزاد چشم گرد کرد.
- وا داداش؟ این چه حرفیه می‌زنی؟
با همان خشم وجودم درحالی‌ که سعی می‌کردم صدایم بلند نشود گفتم:
- زن من با هیچ مردی غیر من نباید اختلاط کنه.
پری اخم کرد و خواست جوابی بدهد که صدای مادر نگذاشت.
- چی شده بچه‌ها؟
مادر روی صندلی نشست و قبل از این‌که پریزاد زبان به اعتراض و شکایت از من باز کند، گفتم:
- مامان! من و مهری می‌خوایم برگردیم خونه.
ابروهای مادر بالا رفت و نگاهش را به مهری که سرش را زیر انداخته‌ بود، دوخت و با لحن مشکوکی پرسید:
- الان؟ زوده که، طوری شده؟
سریع جواب دادم.
- مهری حالش خوب نیست، شما و پریزاد بمونید به هومان میگم برتون گردونه.
تا مادر خواست چیزی بگوید،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #406
با باز کردن در شاگرد، بالأخره مچ مهری را رها کرده و با گفتن «سوار شو» او را وادار به نشستن درون ماشین کردم. در را محکم کوبیدم و خودم هم با دور زدن ماشین سوار شدم. یک‌ضرب ماشین را روشن کرده و آن را به حرکت درآوردم. تمام وجودم را خشم حاصل از رفتار مهری گرفته‌ بود. همین که از پارکینگ بیرون زدم، درون ترافیک مهمان‌های باغ‌های مجاور گیر کردم و بیشتر از قبل عصبی شدم. مدام خنده‌های مهری برای افشین مقابل چشمانم بود. رو به طرف او گرداندم. مچ دستی را که من گرفته‌ بودم را با دست دیگرش مالش می‌داد و با نگرانی چشم به من دوخته‌ بود. سرش فریاد کشیدم:
- این چه کاری بود؟
جوابی نداد.
- یعنی چی با مرد غریبه حرف زدی و خندیدی؟
جوابی نداد و من با خشم به فرمان زدم.
- دِ یه جواب بده.
به زور صدای لرزان و ضعیفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #407
حاشیه‌ی جاده را درختان پارک جنگلی گرفته‌ بود. ناگهان چیزی به ذهنم زد و از اولین بریدگی به داخل پارک پیچیدم. در جاده‌‌ی خاکی چند دقیقه پیش رفتم تا به جایی در وسط درختان رسیدم. همین‌جا خوب بود. غلظت تاریکی آن‌چنان بود که از نوع درختان چیزی معلوم نبود. همگی برایم چون ستون‌های چوبی بودند و پیچیدن باد درون سیاهی شاخ‌وبرگشان، جو دهشتناکی را ساخته‌ بود. فرصت فکر کردن به چیزی را نداشتم. پیاده شده و به طرف صندوق‌عقب رفتم. ماشین را خاموش نکرده‌ بودم و جز چراغ‌های ماشین هیچ روشنایی دیگری نبود. شلاق را از درون خرت‌وپرت‌های صندوق‌عقب یافتم و با در چنگ گرفتنش به طرف در شاگرد رفتم. با خشم‌ آن را باز کردم. مهری ترسیده هین کشید و کمی عقب رفت. شلاق را دوبار دور دستم پیچاندم.
- بیا پایین وقت تنبیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #408
چون جوابی نداد کمی نگرانی درون دلم رخنه کرد.
آرام‌تر از قبل گفتم:
- پاشو بریم دیگه.
نه تنها جواب نداد، بلکه حتی حرکتی هم نکرد. نزدیک‌تر شدم.
- مهری‌! پاشو بریم.
وقتی تکانی از او ندیدم، کنارش روی دوپا نشستم.
- دختر بسه دیگه!
سرش را برگرداندم و چشمان بسته‌اش را که دیدم، قلبم درون پاهایم ریخت. «یاخدا»یی گفتم و صدایش کردم‌. جوابی نداد. آرام به صورتش زدم.
- مهری چت شد؟ پاشو!
چشمانش را باز نکرد و سرش از روی دستم به عقب شل شد. قلبم یک‌ لحظه ایستاد. او را زمین گذاشتم و باشتاب به طرف صندوق عقب رفتم. کتم را درون صندوق انداختم و بطری آب را برداشتم و با وجودی مملو‌ از دلشوره به نزدش بازگشتم. همراه با «مهرآوا» گفتن روی صورتش آب پاشیدم.
- مهرآواجان؟ پاشو قربونت برم! چت شد تو یهو.
بالأخره میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,214
پسندها
19,825
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #409
لبخندی زد که در میان صورت غرق در اشکش زیباتر از همیشه بود.
- آقا منو ببخشید که هیچی بلد نیستم.
دستی دیگر روی صورتش کشیدم تا ته‌مانده‌های اشک را هم پاک کنم.
- ایرادی نداره دختر! خودم قول دادم همه‌چی رو یادت بدم، حتی اگه کتک هم بخوری خودم ناز و نوازشت می‌کنم.
سرش را باز در آغوش گرفتم و‌ همراه با نوازش موهایش با چهار انگشت به تاریکی چشم دوختم و گفتم:
- درد شلاق بهت یاد میده دیگه خطا نکنی، اما نوازش‌های من نشونت میده که هیشکی اندازه‌ی من دوستت نداره، تو عزیزترین دارایی زندگیمی، نمی‌ذارم هیچ‌وقت خطا کنی.
بعد از کمی مکث ادامه دادم:
- مهرآواجان من تو رو ساده به دست نیاوردم که ساده بذارم بدزدنت، بعضی مردا آدمای خوبی نیستن، اونا‌ فقط می‌خوان گولت بزنن و تو‌ رو از من بگیرن، من نمی‌خوام هیچ‌وقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا