• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چیناچین | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 381
  • بازدیدها بازدیدها 13,512
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,326
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #381
هومان همان‌طور که نگاهش به پسرها بود، سری تکان داد
- جالبه... یه برادر دکتر، اون یکی مکانیک، چه تضادی!
ابرویی بالا انداختم.
- خب این هم یه جورشه، همه که شبیه هم نیستن.
- کنجکاوم‌ با این زاله بیشتر آشنا‌ بشم.
کمی اخم کردم.
- نگو‌ زال! اسم داره، اسمش هم مرصاده.
شانه‌ای بالا انداخت.
- خب زاله دیگه!
- به هرحال خوب نیست، فکر‌ کن یکی به جای هومان بهت بگه هیکل خوبه؟
- نه که هوشمند نمیگه.
خندیدم. با یادآوری لقبی که هومان به خاطر تضاد موی سیاه خودش و موی قهوه‌ای‌رنگ برادرش روی او گذاشته‌بود، گفتم:
- تو هم بهش میگی قرمزی این به اون در.
خندید و گفت:
- حقشه! تا وقتی بگه هیکل، می‌شنوه.
موهای انبوه سرش را به عادتی که داشت از پشت بسته بود که اکنون کمی نامرتب شده‌بود. آن‌ها را از کش باز کرد و درحالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,326
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #382
همین که حرف‌های عمو به سرانجامی رسید و فرصتی دست داد از عموجان عذرخواهی کردم و به طرف مهری گام برداشتم. مهری قبل از همه متوجه من شد و‌ رو به طرفم برگرداند. نسیم‌ با دیدن من ترجیح داد نزد هوشمند برود و‌ من با رسیدن به مهری شنلش را روی سرش انداختم و در حال بستنش، آرام‌ پرسیدم:
- خوبی؟
مهر ی با پلک‌زدن گفت:
- بله!
با تمام وجود چشم به چشمانش دوخته‌ بودم که پریزاد رشته‌ی نگاهمان را برید.
- داداش من و مامان زودتر‌ می‌ریم.
با گفتن «صبر کنید ما هم راه میفتیم» خواستم‌ او‌ را از رفتن باز دارم. پریزاد همان‌طور‌ که دور میشد، گفت:
- عجله نکنید.
با نگاهم دور شدن پریزاد را دنبال کردم و بعد به طرف عمو که به سوی ما دونفر می‌آمد، چرخیدم.
- بچه‌ها شما‌ هم‌ دیگه راه بیفتید.
با «چشم» گفتن من عمو به من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا