دفتر آزادنویسی دفتر آزاد نويسی فاقد عنوان | نگار1373 نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع MER~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 585
  • کاربران تگ شده هیچ

MER~

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,797
پسندها
35,227
امتیازها
66,872
مدال‌ها
57
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
FF001925-5683-4BF1-861D-DC6AB933D0A6.jpeg
فاقد عنوان | نگار1373
@نگار 1373 عزیز بابت اشتراک محتوای دفترتان با کاربران یک‌رمان، متشکریم.
-
در این تاپیک فرد دیگری جز نویسنده، حق ارسال هیچ پستی را ندارد.
درصورت مشاهده موارد غیراخلاقی با کلیک بر گزینه "گزارش" با ما همکاری کنید.
درصورت تمایل به ایجاد دفترآزادنویسی، از این تاپیک اقدام نمایید.
-
" تیم مدیریت کتاب | انجمن یک رمان "...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : MER~

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #2
قبل از شروع می‌نویسم که:
هر چی‌که بعداً این‌جا بفرستم، هر کدوم یه قسمت ناقص از یه ایده هستن که بر هر دلیلی ادامشون ندادم. بعضیا به خاطر زیادی خام بودن یا بعضیا به خاطر قوی نبودن قلمم تو اون ژانر یا... .
در آینده احتمال تبدیل شدنشون به داستان، چه کوتاه چه رمان وجود داره. ولی شایدم نه، همین‌جوری باقی بمونن.
ولی هر چی‌ که باشن، بازم برام عین بقیه‌ی نوشته‌هام عزیزن و دوستشون دارم.
:610603-1a0facb604ffb92bcf60c0edb893e86b:
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #3
صدای فریادهای پر شور و تشویق جمعیت زیادی که اطراف قصر با شکوه شهر پاناتار جمع شده بودند، اجازه‌ی شنیدن صداهای دیگر را از هر کسی می‌گرفت. آنقدر سر و صدا وجود داشت که نزدیک‌ترین اشخاص به رژه، حتی صدای برخورد نامنظم سم اسب‌ها که روی سنگ‌فرش‌ها یورتمه می‌رفتند یا صدای چرخ‌های درشکه‌ی مجلل پادشاه را نمی‌شنیدند. صداها حتی به داخل اتاق‌ها و سالن‌های قصر هم راه یافته بود، حتی به اعماق سیاه‌چاله‌اش، جایی که ماموران پادشاه مشغول انجام دستورات شخصی شاه بودند.
صدای رعد مانند تازیانه، با صدای فریادها در می‌آمیخت و صدای غریبی تولید می‌کرد. شخصی که دسته‌ی تازیانه‌ی چرمی را در دست داشت، تمام بدنش از شدت عرق می‌درخشید و خیس شده بود. طوری نفس نفس میزد که به خاطر نمی‌آورد دلیلش کدام بود؛ شب بیداری، خستگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #4
صدای برخورد سم اسب‌ها با زمین یخ زده‌ی صبحگاهی، همه جا را پر کرده بود. اسب‌ها توسط سوارانشان به آرامی هدایت می‌شدند و به پیش می‌رفتند، در دل جنگل وسیعی که با درختان همیشه سبزش، آن روز سرد را کمی غیر واقعی نشان می‌داد. در راس همگی آنها، اسب سفیدی به آهستگی می‌خرامید و آهسته سرش را تکان می‌داد که یال‌های بافته شده‌اش را می‌لرزاند. نسیم سردی که می‌وزید، پارچه‌های آبی رنگ و نقش‌دار پوشیده بر روی اسب را به آرامی نوازش می‌کرد و آن را به شکل دلفریبی به چشم می‌کشید. سوار اسب، لباس‌هایی به همان رنگ به تن داشت و تنها پالتو پوست سفیدش بود که در تضاد با آن رنگ‌ها قرار می‌گرفت. مرد با حوصله به اطرافش گوش می‌داد و عجله‌ای برای سریع‌تر حرکت کردن نداشت. نقاب پارچه‌ای نقره‌ای رنگی که روی چشمانش بسته شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #5
لبخند می‌زد. بهتره بگم لبخند می‌زدن؛ همشون. یه لبخند پهن و مشمئز کننده که دیدنش تا مغز استخونت رو می‌لرزوند. وقتی ظاهر می‌شدن، بهتر بود که بهشون خیره نشی. خیلی خونسرد از کنارشون عبور می‌کردی و می‌رفتی پی کارت، وگرنه بهت مشکوک می‌شدن.
اونم داشت به من لبخند می‌زد، وقتی که ناگهانی چشمم به چشمش افتاد. لبخند لعنتیش کش اومد و من دستپاچه نگاهم رو ازش دزدیدم. ذهنم داد می‌زد که باید لبخندش رو با لبخند جواب بدی وگرنه تو بد دردسری می‌افتی، ولی انگار عضلات صورتم فلج شده بود. هیکل زیادی درشتش هشدار می‌داد که نمی‌شد باهاش در افتاد یا از دستش در رفت، ولی من با این حال بازم لبخند نمی‌زدم. لبخندم خشکیده بود. همون‌طور داشتم که لرزان از کنارش می‌گذشتم، صداش رو شنیدم که پرسید:
- مشکلی پیش اومده خانم؟
همون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #6
- سعی کن به خاطر بیاری. هیچی از داخل اون آزمایشگاه یادت نمیاد؟
هیچ چیزی به خاطر نداشتم. حتی به خاطر نمی‌آوردم‌ که یک روز، خودم با پای خودم به آن‌جا رفته بودم. با حسرت و غصه سرم را برای جیمی تکان دادم. دوست نداشتم که ناامیدش کنم، ولی واقعاً چیزی به یاد نمی‌آوردم. دیدم که لب‌هایش را با حرص به هم فشرد، ولی شماتتم هم نکرد. خودم یک بار اتفاقی شنیدم که داشت به لیلی می‌گفت آن اتفاق تقصیر من نبوده. به سمتی خیره مانده بود که دیوید با کتاب‌های زیادی در آغوشش پیش ما برگشت. داخل اتاق مطالعه‌ی آشفته‌اش، به سختی جایی برای نشستن پیدا می‌شد‌. آنقدر شلوغ که حتی جای دیگری برای همان کتاب‌های همراهش هم وجود نداشت. می‌خواست بنشیند که ناچاراً کتاب‌ها را به سمت من گرفت:
- هی مارگارت، می‌شه یه لحظه اینا رو نگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #7
چشمان سیاهش، به آرامی در حدقه می‌چرخید. انگار برای دیدن و کسب اطلاعات عجله نداشت. از زیر مژگان بلند سیاهش، همه‌چیز را زیر نظر داشت و آهسته زمزمه کرد:
- شروع کنید.
به دنبال فرمان صادر شده از او، مردی از ته دل فریاد زد:
- افراد، آماده!
یکی یکی بالا رفتن کمان کمانداران را تماشا می‌کرد. تیرهای آتشینی که به زه کمان‌ها تکیه می‌زدند را از نظر می‌گذراند و دستانش در دستکش‌های چرمی سیاهش مشت شدند. نگاهش به روبه‌رو برگشت. قلعه‌ی سنگی کوچک مقابلش، در تاریکی شب قد علم کرده بود و با این‌که نمی‌دید، اما می‌دانست که از شکاف‌های کوچک روی سطح قلعه، کماندارانی آماده‌ی شلیک به سمت دشمنان بودند. آهسته پلک زد، نفسش را بیرون فرستاد و لب‌های سیاهش را از هم باز کرد تا با صدای زنانه اما پر ابهتش دستور بدهد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #8
- وضعیت اطراف رو تا شعاع پنجاه متری بررسی کن. اول از دید لایه‌ی بتا ببین، بعد زتا رو.
صدای زنانه‌ای زیر لب غرید «اطاعت» و در یک لحظه، موج عجیبی از انرژی در فضای اطراف پخش شد. کسی با خودش خواند:
- این‌کرمنتوم اونته ویزوالیس (افزایش موج دیداری).
مرد سرش را تکان داد:
- مواظب باش کسی این اطراف نباشه جیمز.
موج داشت رنگی میشد و فضای اطراف را مثل یک فیلتر رنگی، از پخش خودش به رنگی سبز-آبی نمایان می‌‌کرد. کسی که داشت ورد می‌خواند چیز دیگری گفت و موج عجیب در فضا یخ زد. زن با صدای بلندی گفت:
- اسپاتسیوم تمپوس سیستنس (توقف فضا زمانی).
صدایی مانند صدای ترک برداشتن شیشه به گوش رسید و مرد زیر لب زمزمه کرد:
- آروم پیش برو سیسیلیا، آروم... .
زن که سیسیلیا خوانده شده بود، با لحن ناراحتی جواب داد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #9
چشمانم به دستانش چسبیده بود که مدام به درون موهای پرپشت و وحشی‌ مشکی‌اش چنگ میزد و آن‌ها را بیشتر در هم می‌ریخت. با وجود کلافه بودنش، باز هم به خوبی یک راننده‌ی حرفه‌ای در خیابان می‌راند. همیشه به دست فرمان محشری که داشت حسادت می‌کردم. دستش را از موهای آشفته‌ حالش بیرون کشید تا آن را روی دنده‌ی ماشینش بگذارد و انگار که بخواهد حرف‌هایش را به یک نفر سوم نامرئی بگوید، غرولند کرد:
- بیچاره شدم. نه... بیچاره شدیم.
چشمانم از روی پیشانی‌اش سُر خوردند و روی چهره‌اش چرخیدند. ظاهرش که حالت طبیعی‌اش همیشه تداعی‌کننده‌ی غم صاحبش بود، حالا ظاهری واقعاً ناراحت به خودش گرفته بود و چشمان سیاهش، زیر پلک‌های افتاده‌اش از غصه موج می‌زدند. می‌خواستم دستم را روی دستش بگذارم که آن را با عصبانیت پس کشید.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,807
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #10
صدای زوزه کشیدن تیرهایی که از کنارشان می‌گذشت، گوشش را پر کرده بود. می‌دید که لب‌هایش تکان می‌خوردند، ولی نمی‌توانست تشخیص بدهد که داشت چه می‌گفت. با صدای بلندی داد زد:
- چی میگی؟!
صدای انفجاری از سمتی بلند شد و دید که جاناتان با واکنش سریعی نسبت به آن صدا، سرش را با آن موهای آشفته و در هم ریخته‌اش، با دست‌هایش پوشاند و به همان حالت داد زد:
- مهماتم ته کشیده!
چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد. حالا وقت پیش آمدن چنین وضعیتی نبود. از هولستر آویزان بر روی شانه‌اش، خشابی بیرون کشید و به هفت عدد گلوله‌ی باقی‌مانده در آن نگاهی انداخت. صدای انفجار دیگری آمد که خودش را پشت سنگر ضعیفش که یک‌میز چپه شده بود، بیشتر مخفی کرد. سرش را بالا گرفت و داد زد:
- من هفت تا... .
ولی با دیدن چشمان مات ‌و بی‌روح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
عقب
بالا