• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از پس خاکستر، آتشی زبانه می‌کشد | مرسده‌.میم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mersede
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها بازدیدها 4,840
  • کاربران تگ شده هیچ

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
نام رمان:
از پس خاکستر، آتشی زبانه می‌کشد
نام نویسنده:
مرسده‌.میم
ژانر رمان:
معمایی، جنایی، عاشقانه
کد رمان: 5423
ناظر: @پاییز پنهان

خلاصه:
او برای پایان دادن، پس از سال‌ها باز می‌گردد. دار گناه را به گردن بی‌گناه آویز می‌کند و وجدان نرم‌نرمک خفه می‌شود. حیوان دست‌آموزی که پا به میدان گذاشته، به سیاهی شب آراسته شده و اگر به تماشای روشنایی بنشیند، جان آفتاب را می‌گیرد.
 

MONTE CRISTO

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
11/9/21
ارسالی‌ها
4,819
پسندها
51,624
امتیازها
77,373
مدال‌ها
77
سن
22
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c (1).jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : MONTE CRISTO

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
مقدمه:
به‌زودی اضافه‌خواهد شد
 
آخرین ویرایش

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
فصل اول
اولین خط در خاکستر
«وقتی سکوتِ شب فریاد می‌زند، رازها از دل سایه‌ها سر بیرون می‌آورند»


[واحد تحقیقات جنایی_دفتر مرکزی اخبار واشنگتن‌ پست]
- فقط به من بگو که چرا تا الان... تا الان هیچ اثری از گزارشت رو میزم نمی‌بینم؟ می‌دونی بخاطر بی‌ملاحظگی تو که باعث شد هفته پیش برنامه رو به تأخیر بندازیم چند درصد کاهش بیننده داشتیم؟
با غرغرهای بی‌شمار خانم اندرسون¹ سرپرست بخش اخبار جنایی، بی‌حوصله سرش رو چندین بار به میز کوبید و با جمع کردن اجزای صورتش، حالت گریه به خودش گرفت:
- باور کنید اون میلر² عوضی هیچ ردی از خودش نمی‌ذاره. انگار دهنش رو با نخ سوزن کوک زدن که ذره‌ای اطلاعات و پخش نکنه.
اندرسون که انگار نه انگار چیزی شنیده باشه، به سمت آینه قدی گوشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
دفتر مستطیلی کوچیک ایان تو طبقه‌ی ششم یک ساختمون مدرن، جایی شبیه جعبه‌ای پر از ذهن‌های نیمه‌ خاموش و پرونده‌های بیدزده، نفس می‌کشید. ترکیبی عجیب از تکنولوژی سرد و حافظه‌های گرم‌شده زیر لایه‌های غبار.
پنجره‌های قدی‌ای که از کف تا سقف کشیده شده‌ بودن، تنها منبع نور طبیعی‌ اونجا بود، دو میز کاری به شکلی پراکنده اما حساب‌ شده تو فضا چیده شدن، یکی گوشه سمت راستی اتاق و یکی در انتها، نزدیک به پنجره، میزی فلزی با گوشه‌های تیز و روکش پلاستیکی‌ای مات.
بینیش رو بالا کشید و کوله‌پشتیش رو برداشت و به امید پیدا کردن خبری، به راه افتاد. حدود نیم ساعت بعد، با کیا سول⁴ قدیمی زرد رنگش که تنها یادگاری پدرش بود و تشابه زیادی به قورباغه داشت، به اداره پلیس رسید.
چشم غره‌ای به اسکرین موبایلش که در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
به یکی از دو ستونی که جلوی درب ورودی قرار داشت تکیه داد و تلاشی برای مخفی کردن لبخند عجیب غریبش نمی‌کرد. با نزدیک شدن میلر، خوشحال به سمتش رفت.
- چرا تماسامو نادیده گرفتی؟
میلر چشمی چرخوند و بدون توجه به ایان سرعتش رو بیشتر کرد و از پله‌های قدیمی کاشی‌ کاری شده بالا رفت.
- بهت تبریک میگم، شنیدم که اون مقتول رو پیدا کردید! البته جنازه‌ش رو.
مرد همچنان حضورش رو نادیده گرفت و طول راهروهای اداره رو تا اتاقش، به امید خلاص شدن از دست اون دختر خبرنگار فضول، با قدم‌های بلند طی‌ کرد. ایان که با اخلاق رایان میلر به خوبی آشنا بود، خم به ابرو نیاورد و با بالا بردن سرعتش پرش کوتاهی کرد و حلقه دستش رو دور گردنش انداخت.
- استعدادت باور نکردنیه! نمی‌دونم چرا هنوز به چشمم یه بی‌خاصیتی.
سرش رو کج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
[فلش‌بک_سه روز پیش]

از اتوبوس پایین اومد و چتر شکسته صورتی رنگش رو باز کرد. سرما دست نوازشی به پاهای برهنه و ظریفش کشید و قطرات بارون روی صورت کشیده‌‌ی گندمیش سیلی زد. به خودش لرزید و با نگاه انداختن به اطرافش و خلوتی خیابون، قدم‌هاش رو بلندتر از همیشه برداشت و لبه کت کوتاهش رو به‌ هم نزدیک‌‌تر کرد. کیسه خریدهاش رو بین انگشت‌هاش فشرد و با شنیدن صدای خش‌خش پلاستیک بین هیاهوی باد، لبریز از حس امنیت شد. کوچه‌های پایین شهر مملو از معتاد‌های کارتن‌ خوابی بود که بی‌اهمیت به بارون و سرما گوشه‌ای کز کرده بودن. ساعت نزدیک به یازده بود و چراغ‌های زرد ایستاده اطرافش سوسوزنان سیاهی شب رو براش ترسناک‌تر از هر لحظه‌ی دیگه‌ای می‌کرد.
می‌تونست صدای پاشنه‌ کفش‌هایی رو که تو درز و لای سنگ‌فرش‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
[واحد جرایم جنایی_اداره پلیس متروپولیتن]

از روی صندلی بلند شد؛ صدای مفصل‌های داغونش به گوش رسید و زانوهاش تیر کشیدن، هنوز تو نیمه دهه سی سالگی قرار داشت و بدنش آن‌قدر فرتوت شده بود که علاوه بر فشار کاری، تنهایی بیش‌ از حد مزید بر علت بود. رایان هم هیچ علاقه‌ای برای خلاص شدن از این زندگی خسته‌ کننده‌ نشون نمی‌داد و هر لحظه بیشتر از قبل داخل این باتلاق خاکستری کشیده ‌می‌شد. دستاش رو روی صورتش قرار داد و سعی کرد با فشردن چشم‌هاش کمی از سوزششون رو کم کنه. خستگی به تمام اندام‌های بدنش نفوذ کرده بود و تقریباً هشت ساعتی میشد که به صفحه مانیتور زل زده بود و دوربین‌های مداربسته کوچه خیابون‌ها رو بررسی می‌کرد. هیچ سرنخ موثقی بعد از این همه مدت پیدا نکرده بودن و این عامل کلافگی بیش از حدش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
نجوایی از پشت سر به گوش‌های کاراگاه رسید؛ لرزی به تنش افتاد و ناخودآگاه چندین قدم به عقب رفت. باید فکرش رو می‌کرد که حالاحالاها قرار نیست از شر این موش فضول خلاص بشه؛ آوازه سمج بودنش به همه مراکز رسیده بود و البته به خوبی باهاش آشنا بود. آهی سرداد و با ابروهای بالا رفته پرسید:
- تو هنوزم این‌جایی؟ کار و زندگی نداری؟
ایان که از پلک‌های پف کرده‌ش مشخص بود تازه از خواب بیدار شده، سرش رو خاروند و جواب داد:
- اگه از نظر من ببینی در واقع چرا؛ ولی اندرسون همچین فکری نمی‌کنه. میشناسیش که! البته تا وقتی که یه کوچولو کمکم کنی؛ تضمین می‌کنم که از تعداد گناهات کم نمی‌کنه.
کاراگاه راهش رو به طرف خروج کج کرد و ایان باز هم مثل اردکی پشت سرش شروع به دویدن کرد. مدام تو ذهنش به میلر نفرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,753
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
سر انگشت‌هاش بخاطر فشاری که به بینیش می‌آورد سفید شده بود، حتی برای تنفس با دهنش هم حس انزجار می‌کرد و درحالی که پلکش فاصله‌ای با پریدن نداشت سناریوهای تو سرش بولدتر از هر وقت دیگه‌ای شده بود. نیشخند رایان تو تیر رأس دیدش قرار داشت و تنها کاری که از دستش برمی‌اومد پایین دادن شیشه ماشین و به جون خریدن سوز اکتبر بود.
- از این وضع زندگی‌ت مشخصه چطور آن‌قدر سگ جونی.
- پاک کردن خرابکاری‌های موش فضول زندگیم وقتی برای تمیز کردن ماشینم نمی‌ذاره.
رضایت کاملش از موقعیتی که ساخته بود رو میشد از تن صدای آرومش متوجه شد. ایان باید می‌دونست که دلیل اصرار بیش از حد رایان برای رفتن با ماشین خودش، بی‌دلیل نیست و قطعاً با شخصیتی که داشت به یک نحوی تلافی می‌کرد و چی بهتر از قرار دادن ایان بین انبوهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا