• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پروژه‌ی موهوم | ریحانا۲٠ و امیراحمد کاربران انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 227
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
پروژ‌ی موهوم
نام نویسنده:
ریحانا و امیراحمد
ژانر رمان:
جاسوسی سیاسی تراژیک
کد رمان: 5731
ناظر: @Kalŏn


خلاصه:
زنده‌ ماندن به معنای مردن در درون است. این بار، دشمن واقعی پشت خطوط دشمن نیست، بلکه در میان همان کسانی هست که باید به آن‌ها اعتماد کرد اما وقتی خ**یا*نت از درون می‌جوشد و مرزهای وفاداری محو می‌شود چگونه می‌توان متوجه شد که هر تصمیمی عواقبی دارد؟ عواقبی که تا ابد در سایه‌ها طنین‌انداز خواهد شد و رقص مرگبار را میان واقعیت و توهم به بهای نابودی همه‌چیز تمام خواهد کرد.

(تمامی شخصیت ها و مکان ها توسط خيالات نویسنده می باشد و هیچ کدام واقعیت ندارد)
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ~Frozen~

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,537
پسندها
5,677
امتیازها
30,973
مدال‌ها
17
  • مدیرکل
  • #2
IMG_20250501_184704_079 (2) (1) (1).jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

جهانش از حقیقت‌هایی ساخته شده که دروغ می‌پوشند و وفاداری‌هایی که با خون امضا می‌شود. در این صفحه‌ی شطرنج مرگبار، او دیگر یک مأمور نیست؛ بلکه پدری‌ست که از بی‌وفایی روزگار نفس‌هایش به شماره افتاده؛ زیرا او فقط تپش قلب کوچکی را می‌شنود که در گروگانِ زمان می‌تپد. تنها یک انتخاب باقی می‌ماند، فروریختن در ورطه‌ای از تاریکی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
بخش اول: رمز ورود

《دانای کل 》

تاریکی خانه بی‌انتها بود. شبیه یک جعبه‌ی سیاه و بدون هیچ روزنه‌ی نوری که انگار سال‌هاست روشنایی را از آن دور کرده باشند. هرچه بیشتر می‌گذرد، آن خانه برایش خوفناک‌تر می‌شود. با کلافگی بیشتری دستی لای خرمن موهایش کشید و خودش را بیشتر درون تخت جمع کرد. دیگر تحمل هیچ‌گونه اضطراب و دلهره را نداشت. شاید تا زمانی می‌توانست منتظر پدر بنشیند که خبری از او به‌دست می‌آورد. نگران و مغموم نگاهش را به در اتاق داد و سعی کرد تا به خودش مسلط باشد. احساس ضعف و خستگی تمام اندام‌هایش را از کار انداخته‌بود. آن هم فقط برای این‌که هیچ‌وقت سعی نکرد مراقب خودش باشد. دست خودش نبود؛ همیشه دوست داشت پدرش را در آخرین لحظات عمرش داشته باشد، حتی وقتی که مرگ بر او چیره شده باشد و ... ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
نیلسون نیشخندی زد و با تمسخر گفت:
- چون می‌خوام بدونم چقدر طول می‌کشه تا این نمایش ترحم‌انگیزت رو تموم کنی گالاهر. از وقتی هلن... .
به محض شنیدن حرفش، نام همسرم مانند شلاقی بر صورتم فرود آمد و دست‌هایم در هوا یخ زد. سریع چشم‌‌غره رفتم و با صدایی لرزان که ترکیبی از خشم و نفرت بود گفتم:
- اسمش رو به زبون نیار.
نیلسون که متوجه خشمم شده بود، سریع نیشخند مسخره‌اش را محو کرد و با نگاهی پر از جدیت پرسید:
- چرا گالاهر؟! چرا نباید اسمش رو به زبون بیارم؟ من کسی بودم که تو رو باهاش آشنا کردم تا... .
عصبی و کلافه زیر لب غریدم:
- خفه شو!
اما نیلسون بی‌توجه به حرفم به نیش ‌زدنش ادامه داد:
- فکر می‌کنی با فرار از این‌جا می‌تونی از خاطراتت هم فرار کنی؟ می‌دونی مشکل تو چیه گالاهر؟ تو فکر می‌کنی تنها کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Edward

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
درحالی‌که در خیابان‌های تاریک، سرد و خلوت قدم می‌زدم به حرف‌های نیلسون فکر می‌کردم. شاید راست می‌گفت. شاید من بر خلافِ گذشته‌ام خودخواه شده‌بودم. شاید دیگر آن آدم سابق که روزی حاضر بود برای کشورش همه‌ کار کند نبودم؛ اما دیگر برای تغییر هم دیر شده بود. من یک دختر داشتم که با مشکل تومور مغزی دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد و اگر زودتر برایش کاری نمی‌کردم او را هم به مانند همسرم هلن از دست می‌دادم. دخترم تنها دلیل زنده ماندنم بود؛ تنها دلیلی که به خاطرش به زندگی‌ام ادامه می‌دادم و باید از او مراقبت می‌کردم. به خصوص که از حق نعمت مادر هم او را محروم کرده بودم.
ناگهان ویترین یک مغازه‌ی اسباب‌بازی فروشی توجه‌ام را به‌خود جلب کرد. یک عروسک خرس قهوه‌ای با کلاهی قرمز که دقیقاً شبیه خرسی بود که لیزی همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Edward

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
سکوت سهمگین و عجیبی در فضای پر تنش حاکم می‌شود. بوهای خوبی به مشامم نمی‌رسد و دلشوره با دل‌آشوبی عجیبی در دل نبض می‌زند. این سکوت اصلاً عادی نیست و نمی‌تواند بی‌دلیل باشد. الان تنها چیزی که می‌تواند مرا آرام کند، این می‌تواند باشد که با آدریانو حرف بزنم و این مشکل جدید را با او در میان بگذارم. بدون وقفه تلفنم را برداشتم و شماره‌ی آدریانو را گرفتم. با گذشت چند بوق متوالی، صدای همیشه درحال انرژی آدریانو درون تلفن پخش شد:
- به‌به! ببین کی زنگ زده. پارسال دوست امسال هیچی برادر! چی شده که بعد از این همه سال به فکر من افتادی پسر؟!
حوصله‌ی مقدمه چینی را نداشتم. نه این‌که نخواهم؛ نمی‌توانستم در این شرایط حساس بحث را به بیراهه بکشم، به همین دلیل سر اصل مطلب رفتم.
- باید ببینمت.
آدریانو با تعجبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Edward

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
- من چیکار کنم؟
- خیلی راحت. توی کارهام دخالت نکن.
از دیوار تکیه گرفت و با طعنه رو به من گفت:
- دِ همینه، بگو دیگه. مشکل همین‌جاست. وقتی من می‌خوام ولت کنم و کاری به کارت نداشته باشم، تو نمی‌ذاری و همش در مورد اون دختره‌ی دیوونه، الینا حرف می‌زنی.
انگشتم را تهدیدوار جلویش تکان دادم و گفتم:
- هوی! حواست باشه، راجب الینا درست صحبت کن.
دستش را به نشانه‌ی برو بابایی پراند و گفت:
- باشه حالا تو هم، انگار داشتم به رئیس‌جمهورش توهین می‌کردم. به خدا اگه من به خودت توهین می‌کردم، آنقدر رگ غیرت برام بالا نمی‌زدی.
با خنده‌ای سرد از دیوار فاصله گرفتم، سپس با لحنی نیش‌دار گفتم:
- رئیس‌جمهور؟! پسرجون فکر کردی همین رئیس‌جمهور احمق رو کی روی قدرت نشونده؟!
هنرام دستی به چهره‌اش کشید و گفت:
- ببین لئو تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
با خنده‌ای سرد گفتم:
- شرافت؟ ببین پسر‌جون، بذار یه‌چیزی رو واضح بهت گوش‌زد کنم. تویِ دنیای ما جاسوس‌ها، شرافت فقط و فقط یه کالای لوکسه. کالای لوکسی که گیر ضعیف‌ها میاد، نه کسایی مثل من! و در ضمن... من می‌دونم که تو هفته‌ی پیش تویِ گزارش عملیات عقاب سرخ چه دروغ شاخ‌داری گفتی. می‌دونی اگه الینا از این موضوع باخبر بشه، چه واکنشی نشون میده؟!
سکوت سنگینی فضای اتاق را فرا گرفت. هنرام چهره‌اش رنگ باخته بود و می‌توانستم شکست و نگرانی را در پسِ چشمانِ مشکی‌رنگش مشاهده کنم.
برای این که تنش را کم کنم به شوخی با آرنج دستم ضربه کوتاهی به شکمش زدم و با خنده‌ تمسخر‌آمیزی گفتم:
- شوخی کردم! نگران نباش رفیق، قرار نیست چیزی در مورد دروغ شاخدارت بگم. چون این دروغ مثل یه راز بین من و تو باقی می‌مونه؛ اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
231
پسندها
686
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #10
سرخوشانه قهقهه‌ای سر دادم و بدون این‌که تغییری توی حالتم بدهم گفتم:
- این مسائل برای تو خیلی بزرگ و پیچیده هست کوچولو، بهتره راجبش زیاد فکر نکنی. به موقعش که رسید رمز و فنون رئیس بودنم و بهت یاد میدم تا تو هم بتونی در آینده یکی مثل من بشی.
- لئو این بازی شوخی بردار نیست اونا به زودی میان... .
- میان سر وقتم؟! باشه فهمیدم نیازی نیست ادامه بدی.
گوشی‌ام را دوباره روشن کردم و مشغول شدم که هنرام تعجبی پرسید:
- چیکار داری میکنی؟
بدون این‌که سرم را از گوشی بالا بیاورم گفتم:
- به تو چه؟! تو باید از هر چیز سر در بیاری.
به وضوح متوجه شدم که رنگ چهره‌اش تغییر کرد و با نگاهی پر از عصبانیت گفت:
- باشه... که این طور. تو دفعه‌ی بعد بیا با من در مورد نقشه‌هات حرف بزن، من می‌دونم و تو.
- نگران نباش؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ~Frozen~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا