پینو و مداد زیبا
پینو خرگوش کوچولو هر روز با کیف کوچکش به مدرسه جنگل میرود.
یک روز در کلاس در زنگ دیکته ناگهان چشمش به مداد قشنگ دوستش فوفو لاکپشت کوچولو میافتد و خیلی به دلش می شیند؛ چون این مداد زیادی براق و خوشرنگ بود.
آن قدر زیبا بود که حسابی توجه پینو را جلب کرد.
آنقدر مداد را دوست داشت که ناگهان وسوسه شد و بدون اجازه و یواشکی آن مداد زیبا را داخل کیفش گذاشت.
اما ساعتی نگذشت که ناگهان پینو کوچولو دلشوره ی عجیبی گرفت ولی برای اینکه خودش را آرام کند با خودش گفت:
_ من لیاقت داشتن این مداد زیبا را دارم پس باید پیش من باشد.
با این فکر دوباره خوشحال و سر زنده شد از اینکه مداد زیبا پیش خودش است.
دوستش لاک پشت کوچولو با پیدا نکردن مداد در جا مدادی اش اشک در چشمانش اشک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.