داستان کودک داستان کودک روزی که من به او تبدیل شدم | فائزه کاظمی پور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 435
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کودک: 81


به نام خالق عشق
نام : روزی که من به او تبدیل شدم
ژانر: #تخیلی #اجتماعی
مناسب سنین: نوجوان
جنسیت برای همه
نویسنده: فائزه کاظمی پور
خلاصه:


ترس‌ها، مثلِ سایه‌هایِ کهن، از ابتدایِ خلقت، همراهِ انسان بوده‌اند. در تاریک‌ترین زوایایِ ذهنمان لانه کرده‌اند، گاهی چون نوزادی بی‌دفاع، گاهی چون هیولایی خفته. اما هیچ‌کدام به اندازه‌یِ حقیقتِ تلخِ «تبدیل شدنِ ترس» به واقعیت، گزنده نیست. آن لحظه‌ای که درِ کابوسِ دیرینه‌ات را می‌کوبند و تو را به ناگهان، در قلبِ همان هیولایی که از آن می‌گریختی، رها می‌کنند. آنجاست که می‌فهمی، همیشه یک قدم عقب‌تر بوده‌ای، و حالا… حالا دیگر راهِ گریزی نیست. بازیِ سرنوشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پارادوکس

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
959
پسندها
5,823
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
داستان_کودک.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان کودک خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ داستان کودک کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان‌کودک به لینک زیر مراجعه فرمایید!
تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی


درصورت پایان یافتن داستان کودک خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خالق هستی .
صبح پنجشنبه بود و طبق رسمِ نانوشته‌یِ خانه، بویِ کهنگی و غبارِ انبارِ قدیمی در هوا موج می‌زد. آرتمیس طبقِ عادت، دست‌به‌کار شد؛ زیپِ سراسریِ لباسِ چرمیِ تیره‌رنگش را تا زیرِ گلو بالا کشید. جنسی ضخیم و نفوذناپذیر داشت؛ لباسی که خودش به شوخی «زرهِ ضدِ خطر» صدایش می‌کرد. با انگشتانی که کمی می‌لرزید، ماسکِ محافظ را روی صورتش فیکس کرد و چوبِ دستیِ بلندی را که انتهای آن نوک‌تیز بود، از گوشه‌ی اتاق برداشت. با هر قدمش، صدایِ خش‌خشِ چرم در سکوتِ دالانِ خانه می‌پیچید.

در انتهای دالان، بی‌بی را دید که عصازنان به سمت مطبخ می‌رود. بی‌بی توقف کرد، نیم‌چرخی زد و با چشمانی که پشتِ لایه‌ای از آب‌مروارید، برقی شیطنت‌آمیز داشت، به سرتاپای آرتمیس خیره شد. خنده‌ای بی‌دندان سر داد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] unknownme

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
وقتی آرتمیس به هوش آمد، اولین چیزی که حس کرد، بویِ تندِ خاکِ خیس‌خورده و شاید... بویِ پر؟ هوایِ انبار سنگین بود و بویِ علوفه‌ی کهنه با رایحه‌ای ناشناخته و کمی تند در هم آمیخته بود. چشمانش را به سختی باز کرد. نوری ملایم از شکافِ بالایِ درِ انباری به درون می‌تابید. بدنِ دردناکش را به زحمت حرکت داد. خبری از بدنِ سنگینِ پرنده نبود. تنها چیزی که رویِ زمینِ خاکیِ انبار افتاده بود، چند پرِ بزرگ و رنگی بود که برقِ عجیبی داشتند؛ درست شبیه همان پری که شبِ تولدش پیدا کرده بود.
ناگهان صدایِ قدم‌هایِ آشنایی را شنید. بی‌بی بود که با همان عصایش، آرام‌آرام به سمتِ درِ انباری می‌آمد. صورتش، که همیشه چین‌هایِ عمیقی داشت، حالا آرام‌تر به نظر می‌رسید، اما در چشمانش نوعی رضایتِ تلخ موج می‌زد.
«بیداری، دخترِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
آرتمیس دستش را جلو برد. انگشتانش پیش از آنکه پرها را لمس کنند، در هاله‌ای از گرمایِ غریب و لرزان غرق شد. به محضِ اولین تماس، جرقه‌ای آبی‌رنگ میانِ پوستش و پرها درخشید و در همان لحظه، صدایِ همهمه‌ای گنگ در سرش پیچید؛ صدایِ هزاران بالِ هم‌زمان، صدایِ باد در میانِ صخره‌هایِ بلند، و نجوایِ نامی که هرگز نشنیده بود، اما به گوشش آشنا می‌آمد.
آرتمیس به سرعت دستش را عقب کشید و نفس‌زنان به بی‌بی نگریست. «این... این چیه؟ چرا دارن با من حرف می‌زنن؟»
بی‌بی لبخندی زد که رنگِ غم داشت. او دستِ آرتمیس را گرفت و با انگشتانِ استخوانی‌اش به جایِ سوختگیِ کوچکی که رویِ کفِ دستِ آرتمیس بر اثرِ تماس با پرها ایجاد شده بود، اشاره کرد. «این نشونه‌یِ پیوندِ تو با «سیمرغِ ازلی» ـه، آرتمیس. همون «مرغِ زرینِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
آرتمیس نفس عمیقی کشید. هوایِ انبار، دیگر سنگین و آمیخته با بویِ علوفه نبود؛ انگار عطرِ «کوه قاف» را استشمام می‌کرد، بویِ خاکِ نم‌خورده‌ای که با عطرِ بال‌هایِ سیمرغ در هم آمیخته بود. پرهایِ رنگی، حالا نه تنها می‌درخشیدند، که به آرامی می‌لرزیدند، گویی نبضِ زندگیِ باستانی در رگ‌هایِ او جاری شده بود.
«کوه قاف؟ سیمرغ؟ این‌ها فقط قصه نیستن؟» آرتمیس با صدایی که هنوز کمی می‌لرزید، اما قاطعیتِ تازه‌ای در آن بود، پرسید.
بی‌بی با چشمانِ مهربانش که حالا گویی در پسِ هزاران سالِ انتظار می‌درخشید، به آرتمیس نگریست. «قصه، شروعِ همه چیز است، دختر. بزرگترین حقیقت‌ها، در دلِ کهن‌ترین قصه‌ها نهان شده‌اند. کوه قاف، خانه‌یِ سیمرغ، تنها یک نامِ جغرافیایی نیست؛ آنجا، آستانه‌یِ دنیایِ ما و قلمروِ نیروهایِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا