• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ساندویچ با سُسِ خون اضافه | مهسا روبی کاربر انجمن یک رمان

یک دوست

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
6
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ساندویچ با سُسِ خونِ اضافه
نام نویسنده:
مهسا روبی
ژانر رمان:
عاشقانه، فانتزی
کد رمان: 5748
ناظر: @Taraneh.j


خلاصه رمان:
رستوران "بلادبورن" (Bloodborn) حالا یه شجره‌ی دویست ساله از خدمت به جامعه خون‌آشامی داره. دولت انگلستان اون‌ها رو به رسمیت شناخت و بهشون مجوز ساخت این رستوران رو داد، اما با دو شرط سخت!
حالا که نوه‌ی بلادبورنِ بزرگ، نارسیس، این رستوران رو به دست گرفته، فقط یک اشتباه کافیه تا ارثیه‌ی خانوادگیش به گاف بره و پلمب بشه. گرگینه‌ها در سایه لبخند می‌زنن و بازرسِ احمق، مورد هدف خشمِ نارسیس قرار می‌گیره... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,652
پسندها
22,278
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

یک دوست

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
6
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #3
می‌خواستم شب آرومی داشته باشم، ولی وقتی کلاغ از پنجره پرید توی دفترم، فهمیدم امشب قراره خون ریخته بشه. اینجا نشسته بود، چنگال‌هاش درست روی شونه سمت راستم بود که زخمش هنوز تیر می‌کشید. این کلاغ نشونه بود، نشونه اتفاق‌های شوم. برای همین هم اینقدر دوستش داشتم!


سرش رو نوازش کردم و گفتم:


- اوه! پسر خوب.


و بلافاصله یکی از پَرهای سیاهش رو کندم.


- اوپس! متاسفم، لازمش دارم.


قلم‌پر رو آغشته به جوهر قرمز کردم و شروع به امضای برگه‌های جلوم. کلارا دماغش رو چین داد و همینطور که برگه‌ها رو یکی‌یکی جلوم می‌ذاشت، گفت:


- می‌دونی که چیزی به اسم خودکار اختراع شده نارسیس؟


دستم رو مقابل صورتم بالا بردم و از دیدن برق ناخن‌های ده سانتیم، غرق لذت شدم.


- به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ftm.gh

یک دوست

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
6
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #4
در دفتر بی‌هوا باز شد و ویل از پشت اون، گردن کشید.


- بین تو و کلارا چه اتفاقی افتاد؟


چشم غره رفتم.


- چیزی نشده، کلارا بیخودی شلوغش می‌کنه.


عینک مربعی شکلش رو جابه‌جا کرد. نگاه لرزونش مدام بین من و جورج جابه‌جا می‌شد.


- وای ویل! به خاطر مسیح! از یه جوجه‌تیغی کوچیک اینقدر می‌ترسی؟


سیبک گلوش بالا و پایین شد. موهاش که انگار هفت روزِ هفته به جریان الکتریسیته وصل بود، لرزیدن. نفس عمیقی کشیدم.


- ویل، کاری داشتی؟


سرش رو تکون داد. اون ویلیامه، سرآشپز فراموشکار و ترسوی بلادبورن که وقتی بحث آشپزی وسط باشه، جادو می‌کنه.


-‌ منوی جدید رو آماده کردم، باید تاییدش کنی.


- معطل چی هستی؟ بدش من!


با چشم‌های وحشت‌زده به جورج نگاه کرد. جلو رفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ftm.gh

یک دوست

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/26
ارسالی‌ها
4
پسندها
6
امتیازها
0
  • نویسنده موضوع
  • #5
برای لحظه‌ای ایستادم و برای ادای احترام به بازرس، انگشت وسطم رو بالا بردم. این دولت کوفتی فقط روی برگه‌ ما رو قبول کرده بود، وگرنه کدوم رستورانی هر دو هفته بازرسی می‌شد!


در ماشینم رو کوبیدم و استارت زدم. حین رانندگی، کفش‌های پاشنه‌بلندم رو درآوردم و روی صندلی شاگرد انداختم. ماهِ کامل، بزرگ‌تر از همیشه وسط آسمون می‌درخشید.


- کلارا... کلارا... امیدوارم زنده بمونی تا خودم اون جسم بدردنخورتو بسوزونم!


فاصله زیادی با صخره‌ نارا نداشتم؛ این اسمی بود که کلارا روش گذاشته بود، ترکیبی از اول و آخر اسممون. وقتی بهش خ**یا*نت شد، وقتی مادرم مُرد، یا هر اتفاق نحس دیگه‌ای توی زندگیمون افتاد، به اون صخره رفتیم و از ته دل جیغ زدیم. به هر دلیل مسخره‌‌‌ای، هربار هم دوباره به زندگی‌هامون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ftm.gh

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا