• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بعد چهارم | حافظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع حافظ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 33
  • بازدیدها بازدیدها 2,152
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    فانتزی،ترسناک
  • کاربران تگ شده هیچ

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #21
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #22
صدای خروپف رضا بلند بود. اما من بیدار بودم و ذهنم مشغول اتفاق‌های امروز بود. از حرف‌های رادمهر تا دیدن اون موجود در خیابون چه ربطی می‌تونستن به هم داشته باشن؟ هر چی بیشتر فکر می‌کردم بیشتر نمی‌فهمیدم؛ اما مهم‌ترین چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود. حرف‌های رادمهر درباره تعلق نداشتنم به این دنیا بود. منی که تا حالا یک روز کامل رو هم به دور از خانواده نبودم، قرار بود چی‌کار کنم؟ شاید برای بعضی‌ها این موهبتی باشه که برن بُعد بهتر و از خانواده‌شون دور باشن ولی برای من نه! پوف کلافه‌ای کشیدم و به رضا نگاه کردم. مشکلاتم که یکی دوتا نبود! حالا باید چطوری بهش می‌گفتم که پانیذ دوستش نداره که افسرده نشه؟! تا نزدیکای صبح با همین افکار گذشت؛ تا یکم نزدیک اذان تونستم بخوابم!
***
روز بعد، رضا خیلی شیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #23
بعد از دادن آدرس روی کاغذ به تاکسی، تاکسی شروع به حرکت کرد. آدرس رو همون دیروز رادمهر به من داد و من هر چقدر که اصرار کردم که لوکیشن بفرسته این‌طوری راحت تره قبول نکرد و گفت بلد نیست! تاکسی رو‌‌‌‌‌به‌روی یک خونه قدیمی ایستاد و من پیاده شدم خونه از همین بیرون هم احساس ترس رو به آدم منتقل می کرد! درخت‌های سر‌به‌فلک کشیده‌ی خشک‌شده که از دیوار یک متری خونه بالاتر بود و خود خونه، که انگار چندیدن سال بود کسی اونجا زندگی نمیکنه! به هر حال زنگ خونه رو زدم و منتظر موندم در، بدون هیچ حرفی باز شد و من داخل شدم. حتی کسی برای استقبال از خونه بیرون نیومده بود و من نمی‌دونستم باید جلوتر برم یا نه؟! حوض خشک شده کوچکی روبه‌روم بود که خزه داخلش رو پوشونده بود. تصمیمی گرفتم، وارد خونه بشم شاید داخل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #24
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #25
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #26
رادمهر شربت رو یک نفس خورد و با لبخندی از خوشبخت تشکر کرد. صداش رو با سرفه‌ای صاف کرد و رو به من گفت:
- خب، کجا بودیم؟... آها، داشتم می‌گفتم خب ببین بعد از این‌که اوگو رهبر رو در خواب عمیق قرار داد تا آخرین نفس برای زنده نگه داشتن امپراتوری جنگید، ولی خب، در آخر اون و تمام یاران وفادارش کشته شدن.
در سکوت به داستان رادمهر گوش می‌دادم این ماجراها برام جالب بود؛ ولی فقط در حد یک داستان!
- خب، این‌ چیزهایی که گفتی چه ربطی به من داشت؟
خوشبخت که انگار داره به یک عقب افتاده نگاه می‌کنه، چشم‌های قهوه‌ای رنگش رو ریز می‌کنه و میگه:
- واقعا نفهمیدی؟ رهبر تویی! تو امید یک امپراتوری هستی، و تو باید برگردی و امپراتوری رو بازسازی کنی!
حرف خوشبخت واضح بود؛ ولی نمی‌تونستم یا شایدم نمی‌خواستم باور کنم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #27
ماشین رو روشن کردم و برای آخرین بار به پارک نگاه کردم؛ ولی... سرم خشک شد! پارک که فضای خالی و وهم انگیزی در غروب آفتاب داشت، تابش بدون این‌که کسی روش باشه داشت حرکت می‌کرد! اول فکر کردم به‌خاطر باده؛ ولی هر لحظه سرعت تاب بیشتر می‌شد. سوسوی باد که از شیشه نیمه باز ماشین وارد می‌شد، تن و بدنم رو می‌لرزوند. به یک‌باره تاب از حرکت ایستاد. نه آرام‌آرام، بلکه یک‌دفعه انگار کسی رو که من نمی‌بینم؛ متوجه حضورم شده بود. احساس می‌کردم که به سمتم داره میاد. حرکت شاخه‌های برگ به این سمت این فکر من رو تقویت می‌کرد. یک حسی به من می‌گفت چرا منتظری؟ منتظر چی هستی؟ منتظری که بیاد؟ پس سریع شیشه ماشین رو بالا دادم و ماشین رو استارت زدم؛ ولی روشن نشد. کلافه به سمت پنجره رو به پارک نگاه کردم به یک‌باره دستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #28
رضا با چهره‌ای نگران سریع خودش رو به من رسوند و درحالی‌که برق نگرانی رو توی چشمان سبزش می‌دیدم؛ دستم رو گرفت و گفت:
- چی شد؟ حالت خوبه؟
چشمانم رو از درد روی هم فشار دادم و درحالی.که سعی داشتم لحنم دلگرم کننده باشه، گفتم:
- چیزی نیست، قرص رو بخورم خوب می‌شم.
با کمک رضا روی یکی از صندلی‌های دور میز داخل آشپزخانه نشستم و رضا درحالی‌که زیر لب داشت چیزی می‌گفت، برام آب آورد و قرص رو خوردم.
- مطمئنی نیاز نداریم بریم دکتر؟
- نه بابا، این لوس بازیا دیگه چیه!
برای این‌که بحث رو عوض کنم گفتم:
- تا حالا به چشم‌هات دقت کردی، لامصب چه رنگ خاصی هم هست من اگه جای دختره بودم، درخواست نداده تو رو قبول می‌کردم.
رضا از خجالت قرمز شد و تشر زد:
- چی میگی تو؟! انگار واقعا حالت خوب نیست ها!
خندیدم و در همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #29
از فکر و خیال زیاد، نفهمیدم کی خوابم برد. که با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم. چشم‌هام رو باز کردم و سقف آبی اتاق رو نگاه کردم، به یک‌باره دستی رو بین موهای بلندم احساس کردم. سرم رو چرخوندم و با چهره مامان روبه‌رو شدم که با لبخند به من نگاه می‌کرد. و دست نوازش روی موهام می‌کشید.
مامان با صدای نازکش که حالا خستگی باهاش آمیخته شده بود؛ گفت:
- بیدارت کردم؟
معذب بودم برای همین بلند شدم و روی تخت نشستم و گفتم:
- نه، وقت اذان هست باید بیدار می‌شدم. شما چرا بیدارید؟
مامان دستی به موهای سیاه رنگ شده‌اش کشید و گفت:
- داشتی توی خواب حرف میزدی.
هیچی نگفتم؛ به چشم‌های سیاه مامان که همیشه برام آرامش‌بخش بود نگاه کردم، لبخند محوی زدم و از جام بلند شدم تا نماز بخونم. مامان دستم رو گرفت و ازم خواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حافظ

رفیق جدید انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
31/10/25
ارسالی‌ها
72
پسندها
703
امتیازها
3,648
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #30
ذهنم خیلی مشغول بود. اتفاقات پشت سر هم این چند روز؛ باعث شده بود که دیگه اتفاقات ناگوار برام زیاد جای نگرانی نداشته باشند. از جام بلند شدم که ژاله رو که روبه‌روی من روی تختش مچاله شده بود و خوابیده بود؛ بیدار کنم که یک‌دفعه نفهمیدم چیشد، که سرم تیر کشید و چشمم سیاهی رفت و روی بخاری که بین تخت ژاله و من بود افتادم. بخاری صدای نسبتاً بلند داد؛ اما نه اونقدر که بقیه بفهمن، فقط ژاله در خواب اخمی کرد و روش رو برگردوند و به خواب ادامه داد. قلبم با سرعت ۱۲۰ می‌زد. نفس‌نفس می‌زدم، فکر کنم واقعاً باید پیش دکتر برم. دوباره سعی کردم بلند شم که موفق هم بودم. ژاله رو صدا زدم؛ ولی جوابی نشیندم. چندبار صدا زدم؛ ولی بی‌فایده بود. در آخر به آرومی حرکتش دادم تا بلند شد و روی تخت نشست و گیج به من نگاه کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا