• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نامیرا پژواک یک فریاد | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 148
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نامیرا پژواک یک فریاد
نام نویسنده:
بریسکا
ژانر رمان:
تاریخی، فانتزی
کد رمان: 5857
ناظر: @vida1

خلاصه:
کلارا در پی گسستی ناگهانی در زمان، بیش از یک قرن به گذشته پرتاب می‌شود؛ به سرزمینی که زیر هجوم بیگانگان، برای بقا می‌جنگد. در میان خاک، دود و باروت، با مردمانی روبه‌رو می‌شود که شجاعتشان هرگز نمی‌میرد و رد آن در تاریخ ماندگار است. اما هنگامی که فریاد دختری سرنوشت نبرد را دگرگون می‌کند، کلارا درمی‌یابد «نامیر» فقط یک واژه نیست؛ حقیقتی است که در دل تاریخ زنده می‌ماند و برای همیشه در جان او نقش می‌بندد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,126
پسندها
23,551
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2

1000045232.webp«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
سقوط فقط یک لحظه بود؛ اما همان یک لحظه، همه‌چیز را از من گرفت. وقتی چشم گشودم، جهان اطرافم هیچ شباهتی به زندگی‌ای که می‌شناختم نداشت.هوا سنگین بود و بوی دود در گلویم می‌نشست؛ انگار به زمانی دیگر پرتاب شده بودم. صدای انفجار از دور می‌آمد و مردانی ناشناس، در صف‌هایی بلند، پیش می‌رفتند. در میان آن همه آشوب، فقط یک سؤال در ذهنم می‌چرخید:
«من کجا بودم؟»
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #4
از وقتی خودم را شناختم، اسب‌سواری برایم فقط یک سرگرمی نبود؛ پناهگاهی بود که هر بار هیاهوی دنیا خسته‌ام می‌کرد، مرا به آرامشی می‌رساند که مانندش را هیچ‌جا پیدا نمی‌کردم. شاید برای همین بود که با وجود تمام کتاب‌ها، کلاس‌ها و روزهای طولانی دانشگاه، هنوز هیچ جایی را بیشتر از باشگاه اسب‌سواری خانوادگی‌مان دوست نداشتم. باشگاه ما میان دامنه‌های سرسبز و مه‌آلود بایرن قرار داشت؛ جایی که پدرم سال‌ها برای ساختنش تلاش کرده بود. برای دیگران شاید فقط محلی برای آموزش اسب‌سواری بود، اما برای من خانه‌ای پر از خاطره بود. در هر گوشه‌اش بوی علف تازه، خاک نم‌خورده و صدای نفس کشیدن اسب‌ها پیچیده بود. من دختری بودم که زندگی‌اش میان دو دنیا می‌گذشت؛ میان کتاب‌های تاریخ و صدای اسب‌ها. بیشتر روزهایم میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #5
لوکاس با اشاره به اصطبل گفت:
- خب، فکر کنم وقتشه راه بیفتیم.
همراه هم به سمت اصطبل رفتیم. پدرم وقتی از کنارش رد شدیم، لبخند زد.
- زیاد از مسیر همیشگی دور نشید.
لوکاس بی‌درنگ جواب داد:
- خیالت راحت بابا، زود برمی‌گردیم.
نگاه پدر روی تک‌تکمان چرخید.
- فقط مراقب خودتون... و اسب‌ها باشید.
با لبخند سری تکان دادم و وارد اصطبل شدم. بوی آشنای یونجه، چرم زین‌ها و کاه تازه همان لحظه دورمان پیچید. نور ملایم پاییزی از پنجره‌های بلند به داخل می‌تابید و روی یال اسب‌ها می‌نشست. بعضی آرام مشغول جویدن یونجه بودند و بعضی دیگر با شنیدن صدای قدم‌هایمان سرشان را از باکس‌ها بیرون آوردند. لوکاس مستقیم به سمت فالکو، اسب مشکی‌رنگش، رفت و طبق عادت دستی روی گردنش کشید. سوفیا و میرا هم سرگرم آماده کردن دو اسب از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #6
هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آرامش کنم، بیشتر از کنترلم خارج می‌شد. پشت سرم، صدای فریاد سوفیا و میرا را می‌شنیدم، اما کلماتشان میان صدای تاخت مارو گم می‌شد. پدرم دوید. برای اولین بار، اضطراب را در چهره‌ی مردی دیدم که همیشه محکم‌ترین آدم زندگی‌ام بود.
- کلارا...!
مارو از مسیر همیشگی خارج شد. نوار هشدار را با سینه پاره کرد و بی‌وقفه به سمت شیب جنگل تاخت. نفسم در سینه حبس شده بود. فقط صدای تپش قلبم را می‌شنیدم. در آخرین تلاش، لگام را کشیدم.
- مارو... خواهش می‌کنم...
اما انگار چیزی او را به جلو می‌کشید. ناگهان زمین زیر سم‌هایش خالی شد. همه‌چیز برای یک لحظه از حرکت ایستاد. آخرین تصویری که از دنیایم دیدم، پدرم بود؛ با تمام توان به دنبالم می‌دوید و میان هیاهوی سم‌ها فقط صدای فریادش را می‌شنیدم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #7
نگاه سربازها هنوز روی من مانده بود. در میان آن همه آشفتگی، حضور من برایشان به اندازه‌ی خود میدان جنگ عجیب به نظر می‌رسید. دختری با لباس‌هایی متفاوت، در میانه‌ی نبردی که هیچ شناختی از آن نداشتم. یکی از آن‌ها چند قدم جلو آمد. چیزی پرسید. نگاهش بین صورتم و لباس سوارکاری‌ام جابه‌جا می‌شد؛ انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشت تا بفهمد من چه کسی هستم و از کجا آمده‌ام. لب باز کردم، اما هیچ پاسخی پیدا نکردم.
چطور می‌توانستم توضیح بدهم؟ چطور می‌توانستم بگویم چند لحظه پیش در دامنه‌های بایرن بودم و حالا میان جنگی ایستاده‌ام که حتی زمانش را نمی‌دانم؟
- من... کلارام.
آرام اسمم را گفتم. تنها چیزی بود که می‌توانستم به آن‌ها بفهمانم. اما نگاهشان همچنان پر از سؤال بود. یکی از سربازها به لباس‌هایم اشاره کرد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
457
پسندها
2,194
امتیازها
12,383
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #8
لباس‌هایشان برایم غریب بود. تا آن لحظه، چنین پوشش‌هایی را فقط در تصاویر قدیمی، موزه‌ها و صفحات کتاب‌های تاریخ دیده بودم. اما حالا زنانی با همان لباس‌ها روبه‌رویم حرکت می‌کردند؛ با پارچه‌های بلند و آزاد و پوشش‌های ساده‌ای که برای من، یادآور زمانی دور و ناشناخته بود. اما خیلی زود، چیزی فراتر از ظاهرشان توجهم را گرفت.
خستگی در چهره‌های‌شان پیدا بود، اما چیزی قوی‌تر از آن وجود داشت. پایداری. زنی کنار سربازی نشسته بود و پارچه‌ای را روی پیشانی‌اش می‌گذاشت. زن دیگری آرام زیر لب شعری می‌خواند. واژه‌هایش برایم روشن نبود، اما آهنگ صدایش میان دود، فریاد و صدای گلوله‌ها آرامشی عجیب داشت؛ شبیه امیدی که هنوز در میان آن همه آشوب نفس می‌کشید. از بیرون چادر، صدای مردانی می‌آمد که با فریاد و آواز،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • fuego
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا