• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بعد از لیلی | مرهم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع . . . . .
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 105
  • کاربران تگ شده هیچ

. . . . .

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
11/5/25
ارسالی‌ها
8
پسندها
18
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بعد از لیلی
نام نویسنده:
مرهم
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی، درام
کد رمان: 5814
ناظر: @miss_marynovel

خلاصه:
آمد؛ ساخت و رفت... سیر طبیعی هر سازه این‌گونه است... شخصی می‌آید... می‌سازد و یک روزی می‌رود؛ اما حال انگاری تمام فعل و مفعول‌های فارسی را به‌هم ریخته‌اند. ‌‌او آمد!... اما رفت و بعد ساخت!
داستان رشد شخصیتی مردی بعد از طلاق و اتفاقات گوناگون زندگی‌اش را به نمایش می گذارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,116
پسندها
23,434
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000034694.webp«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

. . . . .

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
11/5/25
ارسالی‌ها
8
پسندها
18
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
دستش را روی فرمان قفل می‌کند، اصلاً برای چه آمده بود؟ الان هم نمی‌خواست بگذارد آب خوشی از گلوی لیلی پایین برود؟ این دم آخری عجیب بی‌پروا شده است!
باید چه می‌گفت؟ آن هم بعد از سه سال. شاید لازم باشد اصلاح کند، سه سال نحس. سه سالی که در هر روز و هر لحظه‌اش به جبران اشک‌ها و زجرهای لیلی جان داده بود. حال نامه اعمال را به دست چپش داده بودند و تک تک لحظاتِ شوم زندگی جلوی چشمانش به رقص در می‌آید!
***
شش سال قبل`

- اَه بسه دیگه ! از وقتی اومدم خونه یه ریز داری غر میزنی.
لیلی: حامد خسته شدم دیگه تا کی می‌خوای به این کارات ادامه بدی؟ هان؟ من به جهنم! یکم به فکر سینا باش!
- به فکر چی باشم لیلی؟ دیگه این چرت و پرت گفتن‌هات رو تموم کن.
لیلی: من چرت و پرت می‌گم؟ حامد تو این سه ماه تابستون چیکار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

. . . . .

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
11/5/25
ارسالی‌ها
8
پسندها
18
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
همانطور غرق در چهره پسرکش است که ناگهان با صدای حامد از جای خود می‌پرد.
حامد: چیکار می کنی؟
مادر بود و حتی دلش نمی آمد خواب بچه اش نارآم شود اما مگر حامد پدر نبود که چنین صدای خود را در کنار کودک تازه به خواب افتاده‌اش بالا می‌برد؟
سریع دستی برگونه‌هایش می‌کشد:
- هیچی!
حامد: جای اینجا نشستن بیا برو ناهارم‌رو بیار.
زن خانه؟ خیر غلام حلقه به گوش جناب بود
او هم دلش می‌خواست مانند سایر زنان ناز بکند و مردش با دستان پر خریدار باشد. اما...وای از این اماها!
کاش زمانی که پدرش گفته بود این مرد به درد‌ تو نمی‌خورد گوش کرده بود، ای کاش.
چاره‌ای جز سر تکان دادن و راهی آشپزخانه شدن ندارد. همسرش، مردش، شب‌ها تا صبح را در ناکجا آباد سر می‌کرد و اگر خدا بر پس کله‌اش می‌زد سری به خانه‌هم می‌کشید، صبحانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

. . . . .

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
11/5/25
ارسالی‌ها
8
پسندها
18
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
سعی می‌کند با سردترین حالت صدای خود جملاتش را بر زبان بیاورد.
- امروز صبح منیژه زنگ زده بود!
حامد: خب چیکار کنم؟ دعوتشون که نکردی؟
- نه، مثل اینکه می‌خواستن برن شمال، گفتن ماهم باهاشون بریم.
حامد: تو چی گفتی بهشون؟
- خب..خب...با خودم گفتم ما که تابستون رو جایی نرفتیم، الان دیگه بهترین موقع است یه سری به مامانم بزنم ولی به منیژه گفتم با حامد حرف می‌زنم بهت خبر میدم.
حامد: لازم نکرد، بگو نمی‌ریم باهاشون.
باز هم همان حرف‌های همیشگی!
آخرین باری که مادر و خواهر مهربانش را دیده بود تقریبا یک سال می‌گذشت و حتی عید امسال را دور از آنها و در خلوت با خود و سینا جشن گرفته بود‌
اما دیگر به این مرد و رفتار‌هایش عادت کرده است و حوصله جنگ و دعوا را نداد، تنها با آهی که مطمئن است روزی دامان حامد را سفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا