درسهایی که از نوشتن یاد گرفتم:
در رمانهای اولیه شخصیتهای زیادی انتخاب میکردم. رمان پر بود از آدمها که هر کدوم داستان زندگی خودشون رو داشتند. رمان طولانی میشد و غیر قابل کنترل. از وسط رمان، داستان شروع میکرد به گسترش پیدا کردن و به بینهایت رفتن. تا اینکه این نصیحت داستان نویسی رو دیدم.
- زن با لباس قرمز رو دنبال کن.
توی یه مهمونی شلوغ آدمهای زیادی حضور دارند. وقتی یک زن با لباس قرمز از وسط جمعیت رد میشه، همه نگاهها به سمت اون جلب میشه.
خط اصلی داستان، مثل زن با لباس قرمزه. نگاه نویسنده فقط باید جلب خط اصلی داستان باشه. هر داستان یا شخصیت فرعی که به اون مربوط نیست باید حذف بشه.
با این روش هم شخصیتهای اضافی و داستانهای بی مورد حذف میشند و هم داستان اصلی درخشش بیشتری پیدا میکنه.