• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غربت در گِل نشسته | سارا حیدریان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SARA_H
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 440
  • کاربران تگ شده هیچ

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
727
پسندها
32,998
امتیازها
58,173
مدال‌ها
29
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
غربت در گًل نشسته
نام نویسنده:
سارا حیدریان
ژانر رمان:
اجتماعی، روانشناختی
کد رمان: 5764
ناظر: @Céleste




به نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت

خلاصه:
داستان رها، زن جوانی که با عقاید پوسیده یک ملت دور افتاده زندگی می‌کند، و دخترش کژال را روایت می‌کند. در کشاکش تقابل نسل‌ها و زخم‌های التیام‌نیافته، هر دو شخصیت به دنبال یافتن معنای هویت و رهایی از بندهای ناگفته هستند. این داستان، سرگشتگی انسان در مواجهه با گذشته، جستجوی عشق گمشده، و تلاش برای بقا در جهانی است که گاهی بی‌رحم و ناگزیر به نظر می‌رسد. «غربت در گل نشسته» تصویری تکان‌دهنده از عشق، فقدان، و قدرت شکننده روح انسان ارائه می‌دهد.

لطفا نظراتتون رو در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
727
پسندها
32,998
امتیازها
58,173
مدال‌ها
29
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
فصل اول
سکندری خوردم و به جلو خم شدم و تندتند دو دستم را دورانی می‌چرخاندم که مبادا با کله روی زمین خاکی فرود بیایم.
پس از چندی توانستم تعادلم را حفظ کنم و دو دستم را روی زانو‌هایم گذاشتم. هن‌هن کنان همانطور که عرق پیشانی‌ام روی زمین می‌چکید و کمی خاک را از جای بلند می‌کرد، نگاهم به بندهای آویزان کتانی‌هایم افتاد که آن‌ها را درست نپوشیده و تهش را زیر پاهایم له کرده بودم.
- بوق!
مو به تنم سیخ شد و صاف ایستادم و شکستن قلنج‌های کمرم را شنیدم.
- عمو جان! کجا میری با این عجله؟
ای خدا کند جان گفتن‌ات در سرت بخورد، قلبم ترکید! با گوشه روسری گلگلی‌ام عرق پیشانی‌ام را با تندی پاک کردم که پیشانی‌ام سوخت و نگاهی به چشمان موشکوفانه‌ی عمو کردم.
- دارم میرم سر زمین، پیش بابا.
طوری ابروهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
727
پسندها
32,998
امتیازها
58,173
مدال‌ها
29
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
تراکتور که از دیدم محو شد، با حرص لگدی محکم به سنگ جلوی پایم انداختم که باعث شد غباری از خاک چنان بلند شود که دیدن برایم سخت و نفس برایم تنگ شود.
دستم را تندتند جلوی صورتم تکان دادم که هوا عوض شود و این بین مدام سرفه می‌کردم.
کمی نفسم که جا آمد، خم شدم و محکم لباسم را که رد چسب نگین کنده شده رویش مانده بود را تکاندم.

- کافرخونه؟! هه! مگه پسرای خودت که درس نخوندن چه پُخی شدن؟ دربه‌در دنبال کارگری!
صاف ایستادم و با دیدن پدرم از دور رشته‌ی افکارم پاره شد. راه افتادم و زمزمه‌وار با خود حرف می‌زدم.
- حالا چجوری قضیه رو به بابا بگم؟
گوشه‌ی لبم را گاز گرفتم و پوست خشکیده‌اش را با دندان می‌کندم و در ذهن دنبال کلمات و جملاتی می‌گشتم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
727
پسندها
32,998
امتیازها
58,173
مدال‌ها
29
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
به زحمت گازی به گوجه زدم که کمی از آبش به اطراف پاشید و به زور جویدم.
- خوشمزه‌اس؟
سرم را به معنی «آره» بالا و پایین کردم.
- رهـا؟! چرا صدات می‌زنم جواب نمی‌دی؟

با گفتن «آمدم» به خطاب قرار دادنم پایان دادم و راه افتادم.
کمی از دید پدر که پنهان شدم، الباقی گوجه‌ای که دستم بود را با حرص به طرف زمین گوجه‌ها پرت کردم و آن گازی را هم که به زور از آن گرفته بود تف کردم.
به دومتری مادرم نرسیده بودم که دویدم و به درخت گردو تکیه دادم. سر خوردم که قسمتی از لباسم به بالا کشیده شد اما توجهی نکردم. پاهایم را در شکم جمع کردم و سرم را رویشان گذاشتم. سعی داشتم نفسی بکشم. بدجوری امروز حرف شنیدم؛ قفسه سینه‌ام درد می‌کرد و سرم گویی وزنه ۲۰ کیلویی حمل می‌کند که چنان سنگینی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
727
پسندها
32,998
امتیازها
58,173
مدال‌ها
29
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
سلام سلام؛ حقیقتا کلی ویرایشات داشتم یه جاهایی داستان تغییر کرده و یه مقدار طولانی‌تر هم شده؛ به نظرم از اول بخونید بهتره. ♡
حرفم که تمام شد چند قدمی فاصله گرفتم و بعد شروع کردم دویدن؛ دیگر طاقت نیاوردم... سیل اشک‌هایم روی گونه‌هایم می‌چکید و باد و دویدنم باعث می‌شد صورتم خنک شود.
- آهای رها کجا میری گمشو بیا اینجا ببینم؟
ایستادم و برگشتم. شاید بیست متر فاصله داشتیم؛ اما خاک از جای بر‌خواسته بود و نمی‌توانستم خوب ببینم. تا این‌که هوا روشن شد. دیدن مادرم در آن وضعیت بیشتر آتشم زد!
دو زانو روی زمین افتاده و مشت‌هایش پر از خاک بودند و آن را می‌فشرد و او... و او صورتش کبود شده و در تقلا برای ذره‌ای نفس!
اشک‌هایم خشک شده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
727
پسندها
32,998
امتیازها
58,173
مدال‌ها
29
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
به محض رفتن پدرم، با شرم روبه‌روی مادرم که روی چارپایه زیر درخت گردو نشسته بود، ایستادم.
- مامان... من... من... واقعا شرمنده‌ام.
ای‌کاش هیچوقت مادرم بخاطر من به آن حال دچار نمی‌شد. لب پایینم را گزیدم و سرم را پایین‌ انداختم؛ نفسم در سینه حبس شده و اشک‌هایم بی‌مهابا می‌ریختند.
- بشین اینجا رها.
توجه‌ام را به مادرم دادم و از پشت دیدگان تارم، موکت را دیدم که کنار مادرم جا خوش کرده. نشستم و سرم را به پهلوی‌ مادرم تکیه دادم؛ به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده و اشک‌هایم کل صورتم را خیس کرده بود.
دست مادرم روی شانه‌هایم قرار گرفت و من را بیشتر به خودش چسباند؛ همین امر کافی بود که سرم را در بغل مادرم فرو کنم و هق‌هق‌ام در سینه مادرم خفه شود.
نمی‌دانم چقدر گذشت اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا