• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان غربت در گل نشسته | سارا حیدریان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SARA_H
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 188
  • کاربران تگ شده هیچ

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
539
پسندها
30,850
امتیازها
58,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
غربت در گل نشسته
نام نویسنده:
سارا حیدریان
ژانر رمان:
تراژدی، اجتماعی، روانشناختی
کد رمان: 5764
ناظر: @Viŏlet


به نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت

خلاصه:
داستان رها، زن جوانی که با عقاید پوسیده یک ملت دور افتاده زندگی می‌کند، و دخترش کژال را روایت می‌کند. در کشاکش تقابل نسل‌ها و زخم‌های التیام‌نیافته، هر دو شخصیت به دنبال یافتن معنای هویت و رهایی از بندهای ناگفته هستند. این داستان، سرگشتگی انسان در مواجهه با گذشته، جستجوی عشق گمشده، و تلاش برای بقا در جهانی است که گاهی بیرحم و ناگزیر به نظر می‌رسد. «غربت در گل نشسته» تصویری تکان‌دهنده از عشق، فقدان، و قدرت شکننده روح انسان ارائه می‌دهد.
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,921
پسندها
26,037
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
539
پسندها
30,850
امتیازها
58,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
شاید با غم و دورویی این داستان احساس نزدیکی کنید؛ نمی‌دانم، اما مطمئنم آن را در زندگی لمس کرده‌اید.
رها نمادی از دختر وجود همه‌ی ماست؛ اما حضورش فقط در دل این داستان خلاصه نمی‌شود، او در ذهن و روان ما نیز خانه دارد.
او مرزها را پشت سر می‌گذارد، بی‌آنکه قانونی را بشکند. پیش می‌رود، اما این پیش‌روی تنها در جهان درونی‌اش رخ می‌دهد؛ و چه دشوار است سخنی را در دل پنهان کردن یا کاری را انجام ندادن، فقط برای گریزی از دردسر.
محدودیت‌هایی که رها تاب می‌آورد همان‌هایی است که ما نیز در سکوت پذیرفته‌ایم، و زخم‌هایشان هنوز تن و روحمان را می‌آزارد.
امید آن است که پس از خواندن این رمان، بتوانیم سرسختانه‌تر بجنگیم، از قید این محدودیت‌ها رها شویم و خود را از زخمی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
539
پسندها
30,850
امتیازها
58,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
فصل اول
سکندری خوردم و به جلو خم شدم و تندتند دو دستم را دورانی می‌چرخاندم که مبادا با کله روی زمین خاکی فرود بیایم.
پس از چندی توانستم تعادلم را حفظ کنم و دو دستم را روی زانو‌هایم بگذارم. هن‌هن کنان همانطور که عرق پیشانی‌ام روی زمین می‌چکید و کمی خاک را از جای بلند می‌کرد، نگاهم به بندهای آویزان کتانی‌هایم افتاد که آن‌ها را درست نپوشیده و تهش را زیر پاهایم له کرده بودم.
- بوق!
مو به تنم سیخ شد و صاف ایستادم و شکستن قلنج‌های کمرم را شنیدم.
ـ عمو جان! کجا میری با این عجله؟
ای خدا کند جان گفتن‌ات در سرت بخورد، قلبم ترکید! با گوشه روسری گلگلی‌ام عرق پیشانی‌ام را با تندی پاک کردم که پیشانی‌ام سوخت و نگاهی به چشمان موشکوفانه‌ی عمو کردم.
ـ دارم میرم سر زمین، پیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
539
پسندها
30,850
امتیازها
58,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
به محض رسیدنم بدون سلام و علیکی، پدرم از آن‌سو، میان زمین گوجه فرنگی‌‌ها، صدایم زد.
ـ بدو دختر بیا یه لیوان آب بده دستم.
فوری دویدم و از زیر درخت بزرگ گردویمان بطری جا نوشابه‌ای را برداشتم و از کانی همان اطراف آب پر کردم و به سمت پدرم روانه شدم.
لیوان روحی را به دست پینه بسته‌ و خاکی پدرم دادم و آب را در آن ریختم که یک نفس سر کشید.
ـ ای خدا خیرت بده؛ خیلی هلاک بودم.
سپس همان‌جا نشست و کلاهش را برداشت و سر و صورتش را با همان آب باقی مانده شست.
این پا و آن پا می‌کردم و پوست خشک شده‌ی لبانم را با دندان می‌کندم؛ نمی‌دانستم چیزی که در دل دارم را چگونه به او بگویم که داغ نکند و دلش نرم شود.
ـ فردا برو شهر یه پارچه خوب بگیر و لباس خوشگلی بدوز. هفته‌ی بعد خاستگار داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SARA_H

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ترجمه
سطح
34
 
تاریخ ثبت‌نام
4/11/20
ارسالی‌ها
539
پسندها
30,850
امتیازها
58,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
ـ ببین رها... .
دست بردم که اشک‌هایش را پاک کنم که صورت گردش را عقب کشید و دستم را محکم گرفت و بوسید.
ـ گوش کن دخترم. این سری جریان فرق داره. من حتی اگر بتونم جلوی باباتو بخاطر حرف مردم بگیرم، جلوی اعتقادات متعصبانه‌اش رو نمی‌تونم بگیرم.
دست‌هایم شل شده بود و گویی باری روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد؛ چشم‌هایم بدجوری می‌سوختند و اشک‌هایی که جلوی ریختن‌شان را گرفته بودم، دیدم را تار کرده بود.
ـ تو کوتاه بیا دخترم. بخدا، خدا جای حق نشسته؛ ان‌شاءالله خوشبخت می‌شی.
دیگر نمی‌توانستم آنجا بمانم. سنگین بود حرف‌هایش. برخواستم و دویدم؛ از همان راهی که آمده بودم بازگشتم.
ـ رها؟
با صدای فریاد مادرم یک لحظه ایستادم و به عقب نگاه کردم.
شاید بیست متر فاصله داشتیم؛ اما دیدنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا