داستان کوتاه قله خیال | شهپر تواضعی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -SETAREH-
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 8
  • کاربران تگ شده هیچ

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
قُلۀ_خیال*

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت اول : ⬇️*


دانه‌های برف روی صورتم می‌نشست خوب بود خنکم می‌کرد گر چه آتشی که در وجودم شعله می‌کشید خاموشی نداشت مادرم با عده‌ای از دوستانش جلو تر از همه می‌رفت خواهر بزرگم هم با چند چند نفر دیگر پشت سر آنها نمی‌خواستم با آنها هم قدم باشم از ابتدا نبودم الان خیلی بیشتر دوگانگی را احساس می‌کردم تنها تکیه‌گاهم هم قدم و همراهم پدرم بود که از دستم رفت البته خودش راحت شد مادرم از ابتدای ازدواجش برای مردی آرام اهل کتاب و شاعر مسلک زنی نه فقط دلخواه نبود که سرکش بود نا سازگاروپرخرج بود تفریحاتش جدا بود البته خواهرم همراهش بود مثل خودش دقیقاً عین مادرم روحیه و اخلاقشان کاملاً از یک جنس اسم او را مادرم انتخاب کرده بود چه نام بجایی فتنه دو سال بعد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
داستان شب :

#*قُلۀ_خیال

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت دوم : ⬇️*


آها پس شوکه شده بود من برم دوش بگیرم گریه‌هاشونم تصنعی بود این دختر از مادرش یعنی مادرمان بدتر بود واقعاً فتنه بود با یک پسر بدبخت مادر مرده ازدواج کرد البته فقط عقد با مهریه‌ای بسیار بالا ۶ ماه با هم بودن بعدش به پسره گفت نمی‌خواهمت عروسی نکرده طلاق گرفت حق طلاق هم داشت اونقدر مهمل گفته و به او سرکوفت زده بود که پسره دیوانه شده بود چنگ گذاشته بود بیخ گلویش واقعاً می‌خواسته خفه اش کنه که از زیر دستش درش آوردن مرد بیچاره بعد برای من تعریف کرد
.. باران من عصبی نیستم من خیلی آرومم اما کاری کرد که می‌خواستم بکشمش مخصوصاً می‌دانم عمدی بود جای انگشتای من روی گلو و گردنش کبود شده بود فوری رفته بود با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
داستان شب :
#*قُلۀ_خیال

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت سوم : ⬇️*


...میدونم باور می‌کنم اگر می‌خواستی که می‌رفتی زیر دست یک گریم کار مثل مامان و خواهرت می نشستی اون وقت یک تیکه ای ازت در میاوردن؟
سرش را با خنده تکان داد بعد گفت نه نه همین بهتر که صورتت هم مثل روح و باطنت ساده باشه بی‌رنگ و ریا بی دوز و کلک
.. آره عمه جان بابام از دست این‌ها دق کرد عمه اصلاً دوستشون ندارم
... آره منم می‌دونم بابات اونقدر صاف و ساده بود که از همون اول از وقتی که فهمیدفرنگیس زن دلخواهش نیست جدا نشد اما تو نباید متنفر باشی دختر گلم حیفه تو ی قلب قشنگت کینه باشه اونم به نزدیکترین هات می‌تونی ازشون دور باشی ولی متنفر نه
عمه خیلی یکرنگ بود خیلی مهربان بود عین بابام خدا رو شکر می‌کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
داستان شب :

#*قله_خیال

نویسنده : _شهبر تواضعی_

*قسمت چهارم : ⬇️*


صبح‌ها دوست داشتم برم توی خیابان خلوت و پر از درخت در اون هوای خوب اسفند ماه راه برم بوی بهار را می‌شد حس کرد اما برای منی که پدر محبوبم را از دست داده بودم بهار معنایی نداشته باز به یادش افتادم یاد خاطراتش همیشه با من بودبا او بودن کتاب خواندن‌ها موسیقی اصیل گوش کردن‌ها و یک دل و یک زبانی ها چشمم به یک آگهی که روی دیوار خانه‌ای بزرگ زده بودند افتاد با خطی درشت نوشته بود اطلاعیه به خانمی جوان برای پرستاری یک دختر بچه ۴ ساله نیاز داریم و زیرش هم زده بودند با حقوق مکفی حقوق خیلی برایم مهم بود بی‌اختیار زنگ در را فشار دادم در باز شد یک پاگرد بود یک راه پله و کنارش آسانسور گفتم مگه این خونه چند طبقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
داستان شب :

#*قله_خیال

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت پنجم : ⬇️*


بله خوبه من هم خونه تهران رو ول کردم مثل شوهر عمه تو اینجا هوای تمیزی داریم خب بهتره اول نوه‌ام رو ببینی فکر کنم فوراً پرحرفی رو شروع کنه بعد خنده‌ای که هم محبت و هم اعتراض درش بود گفت سهیلا سهیلا همون خدمتکاری بود که دم در دیدم آمد بفرمایید
. سهیلا برو یاسمن رو بیار الان میاد و پرحرفی رو بلافاصله شروع می‌کنه دختر جان تو اسمت چیه گفتم باران آها باران باران خوبه حداقل ابر نیستی باز هم خندید خنده‌هاش با خط اخمی که وسط ابرو داشت نمی‌خواند به نظر اول آدم عبوسی می‌آمد چند دقیقه نشده خدمتکار با دخترکی که عروسکی به بلندای خودش در بغل داشت از یک راهروی دیگر آمد دخترایستاده مات و مبهوت بودکه برای چه باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
داستان شب :

#*قله_خیال

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت ششم : ⬇️*


.. وارد همون هال بزرگ شدم امروز بهتر همه جای اپن سالن را می‌دیدم هر گوشش یک دیزاین ناخن و متفاوت داشت یک طرف مبل‌هایی که پیدا بود آنتیک بودن و شیک و باوقاری تمام قسمت بالای سالن نشسته بودند خوشم اومد دلم میخواست برم بشینم ببینم اجداد این‌ها که حتماً از صاحب منصبان بودن چه احساسی داشتند وقتی که روی این مبل نشستند خدمتکار دیگری که اسمش طیبه بود جلو آمد بهش سلام کردم به نظر می‌آمد که ۴۰ سالی داشت گفتم یاسمن بیدار نشده همون موقع مردی با کت و شلوار زیتونی رنگ و کراوات قرمز و بسیار شیک از راهرو وارد سالن شد
... خوش آمدین
.. من هول شدم
.سلام باران هستم پرستار یاسمن جون
..بله مادرم گفت یاسمن هم دیشب همش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
داستان شب :

#*قله_خیال

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت هفتم : ⬇️*


مودب و اصیل بود مادرش هم همینطور شاید هم بیشتر از اون خوب جایی بود دوست داشتم بمانم حتی برای پرستار بچه شدن هم مشکلی نداشتم گر چه تحصیلاتم اینجا به دردم نمیخورد اما به هر حال رفتن به دانشگاه بد نبود دنیای آدم‌های مثل مادر و خواهرم رو از من جدا کرد دوستانی پیدا کردم ساعاتی را دور از خانه و در محیطی متفاوت بودم اینها برایم اندوخته شد که در زندگی شاید به کارم می‌آمد من و یاسمن خیلی زود با هم اخت شدیم از گفت و شنود با او لذت می بردم از راه رفتن نقاشی کشیدن با او خواندن داستان برای او دوست داشتم سادگی و بی پیرایه بودن بچه ها دنیای قشنگی است که من هم در این به این دنیا دعوت شده بودم فهمیدم مادرش با یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

-SETAREH-

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,384
پسندها
32,525
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
داستان شب :

*قله خیال*

نویسنده : _شهپر تواضعی_

*قسمت. هشتم : ⬇️*


نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم که من رو زمانی از پدر محروم کرد که درسنی نیستم زیر دست این مادر باشم مستقلم و راضی از زندگیم با کلیدی که به من داده بودند در خانه مهندس روهام رو باز کردم حس کردم اوضاع یه جور دیگه است رفت و آمد بود صندلی می‌آوردند خانه را با صندلی‌های زیبا و تابلوهای آنتیک و شیک تزیین کرده بودند بیشتر به تدارک نامزدی میخورد اما با چه کسی
دلم شورافتاد خودم هم نمی‌دانستم چه مرگمه زیر لب گفتم خب به تو چه اصلاً چه اهمیتی برای من داره اون بیچاره هم باید ازدواج کنه بیشتر از حداکثر ۳۲ سال سن نداشت یعنی موقعش بود خودم رو دلداری دادم برم به وظایف خودم برسم یاسمن دلتنگم شده بود مثل همیشه پاهایم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا