شعر مجموعه اشعار احوالِ سترگ | امینا اخوان ادبائی شاعر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع E m i n a
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 70
  • کاربران تگ شده هیچ

E m i n a

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
7/1/20
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,273
امتیازها
30,463
مدال‌ها
25
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
‹باسـم الله›

نام مجموعه:
احوالِ سترگ

نام شاعر:
امینا اخوان ادبائی

قالب:
شعر نو / شعر سپید/ غزل

مقدمه:

قسم به اشک ریختن بی‌پایان که دوستت دارم
به هق‌هق عاجزانه در خیابان که دوستت دارم
قسم به نجوم، به ابر و آسمان و تمام زمین
به چشم های مادری نگران، که دوستت دارم
قسم به همان لهجه دلنشین صدا
یا به غم باران های ماه آبان، که دوستت دارم
قسم به تو، به تمام این قلبی که
در دست تو رفت به هیچستان، که دوستت دارم
قسم به تو، به تک‌تک لحظه های عاشقانه مان
به چشم های زلال عاشقان، که دوستت دارم
قسم به تو، ای جانِ جانِ جان
به آخرین شبِ بی‌ خداحافظی‌مان، که دوستت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Atlas~

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/22
ارسالی‌ها
13,432
پسندها
33,106
امتیازها
96,874
مدال‌ها
75
سن
18
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب العشق |•

1000155032.webp

ضمن عرض سلام و خوش آمد خدمت شما شاعر محترم؛ لطفاً قبل از شروع تایپ مجموعه اشعار خود، قوانین بخش را مطالعه کنید.

"قوانین بخش اشعار کاربران"
***
پس از ارسال بیست پست در دفتر شعرتان، می‌توانید درخواست نقد بدهید و از دیدگاه دیگر کاربران درباره اشعارتان، آگاه شوید.
"تاپیك درخواست نقد و بررسی اشعار"...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

E m i n a

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
7/1/20
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,273
امتیازها
30,463
مدال‌ها
25
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
یک شهر مرا عاشق، آن روز که او آمد
در همهمه‌ی محضم، آن لحظه سکوت آمد
یک فال گرفتم من، گفتا که مراقب باش
چشمان خودم بستم. ای وای...، سرم آمد
آرامش محضم را ناگاه ربود از من
بی‌دغدغه بودم من، تا حضرت جان آمد
گفتم که نه، چیزی نیست، قلب است و طبیعیست این
من خام و جوان بودم، او بود که پیش آمد
در پیش دو چشمانش ناگاه نفس می‌رفت
من در پی جان خود، او در پی جان آمد
خندیدم و گفتم که، عشق نیست، ولی...ای وای
دیدم که دو چشمانش در خواب شبم آمد
ناگاه جهانم رفت، من ماندم و این حالم
دل دادم و گویی که جان و سر من دادم
هشدار ندیدم من، آن ابیات مضحک را
هشدار ندیدم، لیک، هشدار سرم آمد

پ‌ن: شاعر امینا اخوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

E m i n a

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
7/1/20
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,273
امتیازها
30,463
مدال‌ها
25
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
تا حرف تو شد بغض به جانم افتاد
کام خود بستم و لرزی به لبانم افتاد
تا اسم‌ تو آمد همه تن گوش شدم
تو سخن گفتی و یک مرتبه قلبم به دهانم افتاد
تو سخن گفتی و من جان به صدایت دادم
از همان لهجه‌ی زیبای تو جانم افتاد
یک خنده فقط بعد تو بر لب داشتم
از دیدن چشمان تو آنم افتاد

پ‌ن: شاعر امینا اخوان ادبائی
 

E m i n a

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
7/1/20
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,273
امتیازها
30,463
مدال‌ها
25
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
هر لحظه پر از درد و دقایق همه مرگ اند
چشمان من امشب مثل جنگنده‌ی جنگ اند
جنگی‌ست درون دلم، انگار همان جنگ
در سینه‌ زمین لرزه شده، زلزله ها باعث مرگ اند
چندیست درون دلم انگار که غوغاست
غوغاست ولی جانِ من این حال سترگ است
یک عمر به دل باج محبت دادم
حالا اسم تو بر دلم انگار که رنگ است
«یک خنده فقط از تو بر این حافظه جا ماند»
آن خنده کذایی شده، انگار که زنگ است
پ‌ن: شاعر امینا اخوان ادبائی
 

E m i n a

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
7/1/20
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,273
امتیازها
30,463
مدال‌ها
25
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
آن که چون قالی به زیر پایتان افتاده
قلب ما بود که دست دلبری افتاده
روز اول با هزاران غمزه آن را او ربود
وه که حالا چون خیال آسوده کردست زیر پا افتاده
چه بگویم که خودم کردم و تدبیرم نیست
ولی افسوس که آن تنگ بلورین زیرپا افتاده
ماهی دل زیر پای این همه نامرد پست
می‌پرد بالا و پایین، از نفس افتاده

پ‌ن: شاعر امینا اخوان ادبائی
 

E m i n a

مدیر بازنشسته
سطح
21
 
تاریخ ثبت‌نام
7/1/20
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,273
امتیازها
30,463
مدال‌ها
25
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7

تار و پودم در غبار رفتنت گم می‌شود
آخرین نخ های عمرم در نسیمی سهم گندم می‌شود
من دگر رفتم، بدون تو درین قبر سیاه
خاطراتم محو، خاموش، یک توهم می‌شود
بعد مرگم قدر یک فاتحه در پیشم بشین
لحن ارام صدایت یک تبسم می‌شود
نیستم من، داده ای از دست مرا
«خاطراتم» در حوالیِ خیال تو تجسم می‌شود
هیچ آغوشی ز این پیکر بی‌جانم نخواه
جسم من در خاک های این مکان گم می‌شود

پ‌ن: شاعر امینا اخوان ادبائی
 
عقب
بالا