شعر مجموعه اشعار تارَک | لیلیث کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع لیلیث
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 80
  • کاربران تگ شده هیچ

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه‌ اشعار: تارَک
نام شاعر: لیلیث
قالب: غزل
مقدمه:
دلم غصه نخور، غصه دگر کار تو نیست
برو آرام بگیر، گریه سزاوارِ تو نیست

بگذار از دلِ تو، یادِ پریشانش رود
لحظه‌ای فکرِ کسی باش که غم‌خوارِ تو نیست

عشق، آوارِ بزرگی‌ست که ویران‌گرِ ماست
هر که شد عاشقِ این قصه، خریدارِ تو نیست

دست از این خاطره بردار، که در خلوتِ شب
هیچ‌کس غیرِ همین بغض، طرفدارِ تو نیست

تا به کی در تبِ یک عطرِ گریزان سوختن؟
او که رفته‌ست، دگر در پیِ دیدارِ تو نیست

قصه را کوتاه کن، ای دل! که در پایانِ راه
هیچ‌کس جز خودِ تو، بر سرِ آوارِ تو نیست
 
امضا : لیلیث

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #2
چون سایه‌ای افتاده بر لبخندِ بی‌رنگِ دلم
گویی که بغضِ کهنه‌ای پیچیده در تارِ گِلم

هر لحظه با یادی زِ تو، روحم بهاری می‌شود
وز یادِ آن ایّامِ خوش، دل را به آتش می‌زنم

شاید که در این غربتِ تاریک و سردِ بی‌کسی
یادی زِ من در خاطرت، باقی نمانده، ای گُلم

چون بادِ غربت می‌وزد بر برگ‌های خسته‌ام
هر لحظه نامت می‌رسد چون عطرِ یاری بر دلم

افسوس اگر دوری تو از من غباری ساخت باز
اما همان یک لحظه‌ات سیمرغِ جان شد بر گِلم

ای کاش در این بی‌کسی یک‌بار برگردی به من
تا وا شود با خنده‌ات این قفلِ دیرین از دلم
 
آخرین ویرایش
امضا : لیلیث

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #3
نمی‌دانی چه بغضی در گلویم ریشه بست از درد
که فریادم شکسته در سکوتِ سردِ این تبعید

نه آهی می‌کِشم بیرون، نه اشکی می‌چکد بر خاک
فقط پژواکِ اندوهی‌ست، در این اندیشه‌ی نومید.

تو از لبخندِ این ظاهر، گمان داری که شادم من
نمی‌دانی که پشتِ آن، هزاران غصّه آباد است

مرا بسپار به تنهایی که همدم گشته با جانم
غریبی با تو بیگانه ولی با من دلش شاد است

اگر خواهی که دانی رازِ این اشعارِ پُر سوزم
بیا بنشین کنارم تا بگویم قصه‌ی دل را

که هر خط، شرحِ دردی ناگهان، هر واژه آهِ سرد
و هر بیتی حکایت از سکوتِ تلخِ این محنت
 
امضا : لیلیث

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #4
به زیرِ بارِ این شب‌هایِ بی‌سود
به دنبالِ تو می‌گردم در این رود
تمامِ عمر، در سودایِ معنا
دویدم تا به دست آرم چه مفقود؟
دلم آیینه‌ای بود و شکستند
میانِ سنگ‌هایِ بی‌خرد، زود
نمی‌دانند این مردم که شاعر
زِ زخمِ خویش می‌سازد یکی عود
به جایِ نان، غزل در کیسه داریم
که آتش می‌زند این قصه‌یِ پود
طبیبِ دردهایِ بی‌دوا کیست؟
که هستی را به دستِ شعله آلود
کسی در گوشه‌یِ ذهنم نشسته
که می‌خواند سرودی در ره و رود
«سکوت»، آن آخرینِ بندِ این شد
که در تقدیرِ ما هرگز نیاسود
 
آخرین ویرایش
امضا : لیلیث

لیلیث

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
25/3/26
ارسالی‌ها
12
پسندها
62
امتیازها
83
  • نویسنده موضوع
  • #5
درد یعنی دل بماند در شب بی‌انتها
چشم من خیره به راهت چشمِ تو در هر کجا
درد یعنی که اسیرِ قفسِ وهم شوم
بنشینم به تماشایِ تو با چشمِ ترم
درد یعنی که ببینم، همه از دوری تو
می‌شود عقربه‌یِ عمر، غزل‌خوانیِ تو
درد یعنی که دلم در گروِ یادِ تو ماند،
تو ولی در پسِ ابهامِ دگر، باز بماند
من برایت بنویسم همه اسرارِ دلم،
تو برایش بنویسی که شدین عاشقِ هم!
درد یعنی من بخواهم از تو نامی، نازکی
تو نباشی، لیک در من موج زند آوازکی
درد یعنی از تو گفتن، بی‌تو ماندن، بی‌قرار
قصه‌ای که می‌رسد هر شب به اشکِ انتظار
درد یعنی که صدایت به دلم چنگ زند
عطرِ گیسویِ تو هر لحظه به دل سنگ زند
تو در این قصه‌یِ پُرپیچ، چو مهتابی و دور
من در این کوچه‌ی بن‌بست، اسیر شب کور
درد یعنی که بمانم، به غزل‌خوانیِ خویش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : لیلیث
عقب
بالا