داستان داستان | شب و جاده

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع | Ṃὄђᾄммᾄḋ |
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 1
  • بازدیدها بازدیدها 11
  • کاربران تگ شده هیچ

| Ṃὄђᾄммᾄḋ |

مدیر بازنشسته
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/20
ارسالی‌ها
1,710
پسندها
18,262
امتیازها
43,073
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • #1
ساعت یه ربعی از دو نصفه شب می‌گذره که اتوبوس سر سه راه حسن آباد با سر و صدای زیادی توقف می‌کنه. شاگرد راننده در رو باز می‌کنه و با لحن تحکم آمیزی که خستگی توش موج میزنه میگه: سه راه…

خودش دستگیره آهنی رو می‌گیره و می‌پره پایین. از صندلی بلند می‌شم و دو رو برم و نگاهی می‌کنم. همه م**س.ت خوابن و فقط منم که باید پیاده بشم.

شاگرد راننده، صندوق اتوبوس رو باز می‌کنه و ساک منو می‌ذاره زمین. تشکری ازش می‌کنم و برش می‌دارم. بدون اینکه جواب بده در صندوق رو می‌بنده و سوار اتوبوس می‌شه و در رو می‌بنده.

اتوبوس از جلوم که رد میشه همه جا میشه تاریکی مطلق… صدای جیرجیرک‌ها از دو طرف جاده میاد. بی‌خیال تاریکی، ساک به دست حرکت می‌کنم به طرف اونور جاده. صدای ماشینی از سمت چپم میاد. سر بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

| Ṃὄђᾄммᾄḋ |

مدیر بازنشسته
سطح
27
 
تاریخ ثبت‌نام
29/1/20
ارسالی‌ها
1,710
پسندها
18,262
امتیازها
43,073
مدال‌ها
36
  • نویسنده موضوع
  • #2
پیرمردی با صورت استخونی و دست‌هایی با رگ‌های ورم کرده، پشت فرمون نشسته. نگاهی به من می‌کنه و لبخندی تحویلم می‌ده. تو اون تاریکی از دیدن دو تا تیله طلایی رنگ که ته کاسه چشمش دو دو میزنه حسابی جا می‌خورم. کمی خودمو جا بجا می‌کنم و بی هوا می‌گم شما تو این مسیر کار می‌کنید؟ و چه سوال مسخره‌ای می‌پرسم.

چه می‌دونم شاید اگه یکی دیگه تو شرایط من بود می‌پرسید شما اصلا آدمید؟ راننده نگاهی به من می‌کنه و با خنده چندش آوری، هفت هشت تا دندون زرد شده که توی دهنش باقیمونده رو به من نشون میده

کم کم چشم‌هام به نور توی ماشین داره عادت می‌کنه که لکه‌های قرمز رنگ روی شونه پیر مرد نظرم رو جلب می‌کنه. سرمو بر می‌گردونم صندلی عقب ولی یهو میخکوب میشم. یه جنازه خون آلود لای مشما است. با عجله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا