• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میراث شرارت | آیدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع AYDA HOSSINY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 385
  • کاربران تگ شده هیچ

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #21
درحالی که اون نیش‌خند مسخره از روی لب‌هاش محو شده بود مات نگاهم می‌کرد. این اولین‌بار بود. اولین‌بار بود که تهدیدش می‌کردم، اولین‌بار بود که اینقدر از دستش عصبانی می‌شدم. قلب خودمم هم زمان با اون فشرده می‌شد؛ اما سعی کردم به روی خودم نیارم.
همیشه گذاشته بودم به خواسته‌هاش برسه، اون قربانی جاه طلبی من برای سلطنت بود پس اجازه دادم هرطوری که می‌خواد زندگی کنه. هرکاری که می‌خواد بکنه، هرچی که می‌خواد داشته باشه؛ اما امروز نه. این دفعه نه. این جشن آینده‌ی ما بود. نه فقط من، خودش، برادرش، خواهرش، آینده‌ی کل این کشور به این جشن بستگی داشت. رهاش کردم و اون سکوت تلخ و با صدایی آروم و لحنی خسته، شکستم:
- برای امروز دیگه کافیه، می‌تونی بری.
روم و برگردوندم و دل‌خوری محو نگاهش و نادیده گرفتم. هرچیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #22
پیرهنی سرمه‌ایش یک دوخت عادی داشت لایق یک اشرافی ساده، شلوار سیاهش وقار حضورش و دوچندان می‌کرد. نمی‌تونستم توی ذهنم اون و با کارن مقایسه نکنم، مرتب و آراسته بود. روی یکی از مبل‌های مخمل آبی سلطنتی نشستم و با حفظ لبخندم به مبل مقابلم اشاره کردم و گفتم:
- راحت باش، می‌خواستم برای ملاقات با یک دوست برم؛ اما حالا که به دیدنم اومدی باید حداقل به چای دعوتت کنم. راجب چی می‌خواستی باهام صحبت کنی؟
امیلی با قوری چایی سفیدی که روش رزهای آبی داشت جلو اومد و استکان‌های چینی اماده روی میز شیشه‌ای بین ما رو پر کرد. یک استکان برداشتم و بهش خیره شدم. با صبر و تردید روی مبل نشست و با همون چهره‌ی مصمم مزخرفش که ادای فکر کردن همیشه داشت گفت:
- از اون‌جایی که سرتون شلوغه میرم سراغ اصل مطلب. راجب ملاقات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #23
پ.ن: کنت مقامی پایین تر از دوک هست.
نیش‌خند محو روی لبم و به یک لبخند ملیح و مهربون تبدیل کردم. حالا منظره‌اش بهتر بود. جایگاه اون درست پایین پاهام درحالی که حتی جرات نداره به چشم.هام نگاه کنه. برخلاف میلم دستم و با ملایمت از دستش کشیدم و چونه‌اش و بالا اوردم. اون چشم‌های غرق احساسات اون‌قدر رقت انگیز بودن که میخواستم تمام عشق داخلش و بالا بیارم.
- بلند شو استفان، زمین سرده، تو از بچگیت زود سرما می‌خوری.
بهتر بود می‌گفتم هرچه زودتر گورت و گم کن پیش مادر فریطه‌ات. اگه فقط این‌قدر مطیع نبودی تاحالا بارها یه قبر دونفره براتون ‌کنده بودم. درحالی که روی همون زانوش بلند می‌شد با تملق گفت:
- حتی پاک‌ترین قدیس‌ها هم نمیتونن به بزرگواری شما باشن علیاحضرت.
پاک، هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #24
حالم از قیافه‌ی فخرفروشانه‌ای که به خودش گرفته بود بهم می‌خورد. من و به یاد بچگیم می‌انداخت، به یاد تک تک دروغ‌هایی که با همین چهره تحویلم داد و بعد بهم خندید. به یاد تمام لحظاتی که خانوادم و احمق فرض کرد، به یاد پدرم. با همون لحن حال به‌هم زنش گفت:
- علیاحضرت حافظه‌ی خوبی دارن. لطفا من و مثل پدر خودتون بدونین.
پدرم، بلانسبت. چطور جرات می‌کرد اسمش رو اینقدر وقیحانه بیاره؟ اون کسی بود که به پدرم خیانت کرد. اون زمان من هیچ قدرتی نداشتم تا اون رو پایین بکشم. باید ساکت می‌موندم و اون و به دست سرنوشت می‌سپردم، سرنوشتی که باهاش خیلی خوب تا کرد؛ اما الان همه چیز فرق داشت. من دیگه دختر ضعیف در معرض سقوط نبودم حالا من پادشاه این قصر بودم.
- گفتی پدر، دختر کوچیکت چطوره کنت؟ اون باید به سن ازدواج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا