- تاریخ ثبتنام
- 25/5/19
- ارسالیها
- 829
- پسندها
- 40,017
- امتیازها
- 58,773
- مدالها
- 23
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #21
درحالی که اون نیشخند مسخره از روی لبهاش محو شده بود مات نگاهم میکرد. این اولینبار بود. اولینبار بود که تهدیدش میکردم، اولینبار بود که اینقدر از دستش عصبانی میشدم. قلب خودمم هم زمان با اون فشرده میشد؛ اما سعی کردم به روی خودم نیارم.
همیشه گذاشته بودم به خواستههاش برسه، اون قربانی جاه طلبی من برای سلطنت بود پس اجازه دادم هرطوری که میخواد زندگی کنه. هرکاری که میخواد بکنه، هرچی که میخواد داشته باشه؛ اما امروز نه. این دفعه نه. این جشن آیندهی ما بود. نه فقط من، خودش، برادرش، خواهرش، آیندهی کل این کشور به این جشن بستگی داشت. رهاش کردم و اون سکوت تلخ و با صدایی آروم و لحنی خسته، شکستم:
- برای امروز دیگه کافیه، میتونی بری.
روم و برگردوندم و دلخوری محو نگاهش و نادیده گرفتم. هرچیزی...
همیشه گذاشته بودم به خواستههاش برسه، اون قربانی جاه طلبی من برای سلطنت بود پس اجازه دادم هرطوری که میخواد زندگی کنه. هرکاری که میخواد بکنه، هرچی که میخواد داشته باشه؛ اما امروز نه. این دفعه نه. این جشن آیندهی ما بود. نه فقط من، خودش، برادرش، خواهرش، آیندهی کل این کشور به این جشن بستگی داشت. رهاش کردم و اون سکوت تلخ و با صدایی آروم و لحنی خسته، شکستم:
- برای امروز دیگه کافیه، میتونی بری.
روم و برگردوندم و دلخوری محو نگاهش و نادیده گرفتم. هرچیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر