• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میراث شرارت | آیدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع AYDA HOSSINY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 385
  • کاربران تگ شده هیچ

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
میراث شرارت
نام نویسنده:
Ayda2283
ژانر رمان:
فانتزی، رازآلود، عاشقانه
کد رمان: 5802
ناظر: @TomSasha


خلاصه: دیو این قصه یک زن است، لیلیان زنی در گیر و دار بازی‌های عشق، قدرت و سیاست باید برای جنگیدن با هیولاها خودش نیز به هیولا تبدیل شود. بار سنگین یک نقش او را تا اینجا کشانده بود، "مادر" رازهای مدفون، نقشه‌های کثیف، توطعه‌های پنهانی، رابطه‌های مسموم و اما...شاید این قصه دلبر ندارد.
"شرارت گاهی عاجزانه‌ترین تقلای هر آدم برای زنده ماندن است."
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,119
پسندها
23,466
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000033096.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #3
سلام وقت بخیر ممنون که نگاهتون و به قلمم هدیه میدین.
این داستان فانتزی خاصی نداره، دنیایی عادی ساخته‌ی ذهن نویسنده است. ممکنه روابط کمی اولش براتون پیچیده باشه؛ اما امیدوارم دوستش داشته باشین.
*درحال ویرایش*

مقابل آینه ایستاده بود و به چشمان روح در آینه خیره شده بود. این نگاه را می‌شناخت، انگار که غریبه‌ای آشنا در آینه برایش دست تکان می‌داد. سرمای نگاهش لرز به جانش انداخت، دست دراز کرد و شنل سیاه را از روی صندلی چنگ زد و روی شانه‌هایش انداخت؛ اما حتی گرمای مخمل نیز از لرز خفته در وجودش کم نکرد. از آن چشم‌های آبی دل کند و خودش را به دستگیره‌ی در رساند؛ اما قبل از آن‌که مجبور شود سرمای آن دستگیره‌ی طلایی را به جان بخرد در باز شد. هلنا پشت در بود، نیم نگاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #4
بخش اول به علت طولانی بودن پارت قبلی ادغام شده.
توضیح: " پادشاه رو عالیجناب خطاب میکنن و ملکه رو علیاحضرت"

کوتاه‌تر شدن چندسانت از قدش رو حس کردم و بعد صدایی ضعیف و چاپلوسانه که سعی داشت گستاخیش و طور دیگه‌ای نشون بده:
- منِ حقیر چطور می‌تونم با خورشید امپراطوری قابل مقایسه باشم؟ لطفا نیت وفادارانه‌ی من رو برای محافظت ازتون درک کنین.
نیش‌خند زدم. محافظت؟ اون می‌خواست از من محافظت کنه؟ چرا همشون اینقدر حرف‌های احمقانه می‌زدن؟ اون‌ها شبی که خون مرمرهای سفید رنگ قصر رو فرش می‌کرد کجا بودن؟ چقدر دیگه باید ادامه می‌دادم تا کوتاه میومد؟ من می‌تونستم همین الان حکم اعدامش و صادر کنم؛ ولی اون طعمه‌ای بود که برای شکاری بزرگ‌تر کنار گذاشته بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #5
من هم بالاخره نگاهش کردم. به اون صورت خون‌سرد، به اون رفتار آرومش. اون هم شبیه من تظاهر می‌کرد هیچ اتفاقی نیوفتاده یا زیادی از این اتفاق راضی بود؟ لباسش عادی بود. طوری که هیچوقت تمیتونستی هویت واقعیش رو از اون لباس خاکستری نخ نما و شنل چروک سیاهی که روی حاشیه‌ی پایینش رد سفید خاک نشسته بود تشخیص بدی.
شاید اگر کالسکه‌ی سفید سلطنتی و فاکتور میگرفتیم هویت من هم به سختی قابل حدس زدن بود، سعی کرده بودم تا حد ممکن فقط یک اشرافی عادی بی زرق و برق باشم اما باز هم نمی‌تونستم ارامش داشته باشم. از مرگ نمی ترسیدم اما زندگی بهم ثابت کرده بود مرگ بزرگترین تاوان یک اشتباه نیست. بی توجه به ادای احترامش تاکید کردم:
- باید هرچه زودتر بریم. من نمی‌تونم تمام روز رو مشغول عبادت توی معبد باشم.
ادوارد لبخندی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #6
نمی‌خواستم زیاد بهش نزدیک بشم. تا قبل از حمله به امپراطور نمی‌تونستیم مستقیم در ارتباط باشیم. چون من متهم می‌شدم، چون اون متهم می‌شد و این همه چیز و خراب می‌کرد. حتی همین حالا درارتباط بودنمون می‌تونست همه چیز رو به خطر بندازه. یک اشتباه می‌تونست ما رو از عرش به فرش برسونه، یک لرزش بی‌جا اون شاخه‌ی نازک و می شکست؛ اما برای بالاتر رفتن از درخت باید اول دستت و از شاخه رها کنی.
اون برگ برنده متعلق به جفتمون بود. گلی حاصل پرورش من و اون، نمی‌تونستم تنهایی از اون استفاده کنم. ادوارد هم یکی از مهره‌های این نقشه بود مهم نبود اگه دستم کثیف بشه یا قرار باشه سر تا پا توی لجن فرو برم. من باید این‌بار انجامش میدادم. برخلاف میلم دستم و توی دستش گذاشتم و از پله‌های کالسکه بالا رفتم. اون هم چند ثانیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #7
وارد خونه شدم و با ارامش به اطراف نگاه کردم. خونه‌ی نقلی یک رعیت ساده، محله‌ای دور و ساکت توی کوچه‌ای تنگ و خلوت، بهترین جل برای ساختن قرارگاهی امن. صدای حرف زدن ادوارد و اون پسر رو از پشت سرم شنیدم. هنوز جلوی در بودن اما حداقل در و بسته بودن:
- اون اینجاست؟
- بله، اون الان توی اتاقه...اما علیاحضرت....
دلم میخواست بگم "تحویل بگیر ادوارد. از همین حالا سوال‌ها دارن توی مغزش چرخ میخورن. اون کنجکاوه. کنجکاو رابطه‌ی من و تو، کنجکاو هویت اون، کنجکاو نقشه‌امون." اما این صداها رو توی مغزم خفه کردم.
همیشه باید خودم مراقب همه چیز باشم مگرنه هیچی درست پیش نمیره. اونا احمقن، نه فقط از نظر هوشی، اونا احمقن چون لیاقت چیزی که بهشون داده شده رو ندارن. منم یه زمانی احمق بودم برای همین نمیتونم سرزنششون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #8
لبه‌ی تخت نشستم. هنوز هم اونقدر مستقیم بهش نگاه نمیکردم. خاطرات چیزی نبود که ارادی به یادت بیان. سعی کردم بی حواس به نظر نرسم:
- زخمت چطوره؟
نگاهش پایین نبود اما خیره هم نبود. مستقیم بود. یه جورایی انگار نگاهم میکرد اما نمیکرد. درحدی که بتونه زیر چشمی من و بپاد. پرسیدن از زخمی که من باعثش بودم راحت نبود راحت نبود جوابش هم همینطور‌. شاید پررویی بود اما توی این مسیر هرکدوم زخم‌های خودمون و داشتیم. باید گاهی خنجری که به پهلوت میخوره و به جون بخری تا بتونی شاهرگ حریفت و نشونه بری. اینبار با تردید گفت:
- خون ریزیش قطع شده اما هنوز دردناکه.
یعنی اون هم درد میکشید؟ چقدر خوشحال کننده! اروم گفتم:
- چند روز دیگه بهتر میشی. استراحت کن.
نمیتونستم مطمئن باشم که این خواسته از ته قلبم بود یا نه. من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #9
اریک و از بازوش گرفتم و درحالی که بلندش میکردم پشت سرم به خارج اتاق کشوندمش. ضربان قلبم از حرص اونقدر بالا بود که حس میکردم صداش و میشنوم. این گند و چطوری جمع میکردم؟ چطوری همچین کبودی میتونست تا دو روز دیگه خوب بشه؟ ادوارد و اون احمق وسط سالن مشغول حرف زدن بودن که با حضور من صحبتشون و قطع کرد و با تعجب بهم خیره شدن. اولین کسی که به حرف اومد ادوارد بود:
- اتفاقی افتاده علیاحضرت؟
بدن اریک که پشت سرم کشیده میشد رو به سمت ادوارد هول دادم که درست جلوی پاش روی زمین افتاد اما به سرعت و با استرس به عقب برگشت و دوباره بهم خیره شد. ادوارد هم با شوک به اون نگاه کرد و بعد به من اما قبل از اینکه حرف دیگه‌ای بزنه از لای دندون‌های کلیک شدم با حرص گفتم:
- نگاهش کن. به اون کبودی لعنتی نگاه کن و بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #10
اریک درحالی که خیره و ملتمسانه نگاهم میکرد گفت:
- اون میخواست بهم یه چیزی تزریق کنه ولی من نذاشتم. دارم راستش و میگم. قسم میخورم.
اگه هدفش این بود که از اطلاعاتی که فقط ما دوتا داریم سواستفاده کنه تا حرفش باور پذیر بشه موفق شده بود اما شاید داشت حقیقت و میگفت؟ اگه اون شوالیه میخواسته بهش چیزی تزریق کنه مقاومت اریک منطقی بوده اما هنوزم یک قسمت این پازل ناقص بود. ادوارد بدون توجه به حرف اریک درحالی که روی صحبتش من بودم دوباره موضع خودش و مشخص کرد:
- به نظرم بهتره حرفش و باور نکنین علیاحضرت. این شوالیه هیچ دلیلی برای دروغ گفتن نداره. چرا باید بخواد به اون چیزی تزریق کنه؟
نه جفتشون یک دلیل مهم برای دروغ گفتن داشتن. نجات دادن جونشون. خیره نگاهشون میکردم. یکی از این دونفر دروغ میگفت. یکی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AYDA HOSSINY

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا