- تاریخ ثبتنام
- 26/4/24
- ارسالیها
- 352
- پسندها
- 1,782
- امتیازها
- 10,263
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #111
کارن که از حالت درازکش به حالت نشسته تغییر شکل داده بود گفت:
- اولاً روانی خودتی، دوماً داد نزن، سوماً کجایی چند بار صدات کردم؟
کوسن رو سمتش پرت کردم و گفتم:
- خیلی خب ببخشید. حالا چی شده مگه؟
کوسن پروازکنان سمت کارن میرفت که توی هوا گرفتش و گفت:
- میگم صدای اون تلویزیون رو کم کن عتیقه، دارم کتاب میخونم.
با کلافگی تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو کنار گذاشتم. کارن که از تغییر رفتارم تعجّب کرده بود، کتاب رو بست و از جا بلند شد. سمت آشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با دو فنجون چایی برگشت. سینی رو که روی کرسی گذاشت، پاهاش رو زیر رو انداز قرمز برد و گفت:
- چته باز؟
پاهام رو جمع کردم و فنجون رو برداشتم.
- هیچی.
- دروغ نگو، من تو رو میشناسم. هنوز تو فکر فرزانهای؟
با تعجب پرسیدم:
- فرزانه؟...
- اولاً روانی خودتی، دوماً داد نزن، سوماً کجایی چند بار صدات کردم؟
کوسن رو سمتش پرت کردم و گفتم:
- خیلی خب ببخشید. حالا چی شده مگه؟
کوسن پروازکنان سمت کارن میرفت که توی هوا گرفتش و گفت:
- میگم صدای اون تلویزیون رو کم کن عتیقه، دارم کتاب میخونم.
با کلافگی تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو کنار گذاشتم. کارن که از تغییر رفتارم تعجّب کرده بود، کتاب رو بست و از جا بلند شد. سمت آشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با دو فنجون چایی برگشت. سینی رو که روی کرسی گذاشت، پاهاش رو زیر رو انداز قرمز برد و گفت:
- چته باز؟
پاهام رو جمع کردم و فنجون رو برداشتم.
- هیچی.
- دروغ نگو، من تو رو میشناسم. هنوز تو فکر فرزانهای؟
با تعجب پرسیدم:
- فرزانه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش