• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رفیق فابریک ۲ | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #111
کارن که از حالت درازکش به حالت نشسته تغییر شکل داده بود گفت:
- اولاً روانی خودتی، دوماً داد نزن، سوماً کجایی چند بار صدات کردم؟
کوسن رو سمتش پرت کردم و گفتم:
- خیلی خب ببخشید. حالا چی شده مگه؟
کوسن پروازکنان سمت کارن می‌رفت که توی هوا گرفتش و گفت:
- میگم صدای اون تلویزیون رو کم کن عتیقه، دارم کتاب می‌خونم.
با کلافگی تلویزیون رو خاموش کردم و کنترل رو کنار گذاشتم. کارن که از تغییر رفتارم تعجّب کرده بود، کتاب رو بست و از جا بلند شد. سمت آشپزخونه رفت و بعد از چند دقیقه با دو فنجون چایی برگشت. سینی رو که روی کرسی گذاشت، پاهاش رو زیر رو انداز قرمز برد و گفت:
- چته باز؟
پاهام رو جمع کردم و فنجون رو برداشتم.
- هیچی.
- دروغ نگو، من تو رو می‌شناسم. هنوز تو فکر فرزانه‌ای؟
با تعجب پرسیدم:
- فرزانه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #112
ده و نیم شب بود. فرزانه مثل بچه گربه‌ای که زیر بارون خیس شده بود، کنار کارن نشسته بود و گهگداری زیر چشمی نگاهم می‌کرد. کارن دستی به سرش کشید و پرسید:
- خوبی عمو؟ از این طرفا؟
فرزانه با طعنه جواب داد:
- خیلی ممنون، راستش با مامانم رفتیم خونه‌ی بعضیا، ولی از اونجایی که هیچ وقت تو خونه پیداشون نمیشه، مامانم زنگ زد به خاله سیمین؛ خاله هم گفت اینجایین.
کارن گفت:
- حتماً خیلی سردت شده، نه؟
- وای آره عمو، هوا خیلی سرده.
پرسیدم:
- وروجک! منظورت از «بعضیا» منم؟
سوالم رو بی‌جواب گذاشت و جلوی کارن چنان ضایعم کرد که ترجیح دادم دیگه حرفی نزنم. کارن نگاهی بهم انداخت و خندید. بعد رو به فرزانه کرد و با مهربونی گفت:
- خیلی خوش اومدی فرزانه خانم. چیزی می‌خوری برات بیارم؟
- نه عمو، شام خوردم.
دنبال فرصتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #113
دلم می‌خواست سفت بغلش کنم و از دلش در بیارم. اما با بیرون اومدن کارن از آشپزخونه منصرف شدم و فقط به بوسیدنش اکتفا کردم.
کارن سینی چایی رو روی کرسی گذاشت و به شوخی پرسید:
- عملیات موفقیت‌آمیز بود؟
فرزانه نخودی خندید. خواستم جوابی بدم که ناگهان شیشه‌ی پنجره با برخورد سنگ بزرگی که دورش کاغذ پیچیده شده بود شکست. کارن هنوز ننشسته بود که از جا پرید و فرزانه جیغ زد. کارن با وحشت نگاهم کرد و پرسید:
- چی بود؟
فرزانه رو که به من چسبیده بود از خودم جدا کردم و بلند شدم. کمی جلو رفتم و سنگی که روی فرش افتاده بود رو برداشتم. کاغذِ دورش رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم. روش با ماژیک قرمز خط خطی شده بود.
***
فرزانه یک لحظه از من جدا نمی‌شد. صدای کشیدن دماغش روی اعصابم بود. با لحن تند گفتم:
- وای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #114
به گمانم نیمه‌های شب بود که با صدای درِ حیاط که محکم به هم کوبیده می‌شد، از خواب پریدم. فرزانه روی تخت، خواب بود و من روی زمین فقط با یک بالشت و پتو دراز کشیده بودم. صدای در دوباره بلند شد. با احتیاط از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم. خونه توی تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود و غیر از صدای تیک تیک ساعت دیواری صدای دیگه‌ای شنیده نمی‌شد. چراغ پذیرایی رو روشن کردم و دنبال کارن گشتم. همه جا رو از نظر گذروندم اما خبری ازش نبود. چند بار صداش کردم ولی جوابی نشنیدم. با وجود ترس کمی که از تاریکی داشتم، سمت حیاط رفتم اما باز پیداش نکردم. به پذیرایی که برگشتم تلفن رو برداشتم و شماره‌ی کارن رو گرفتم. چند باری بوق زد و جواب نداد. صدای کوبیده شدن در دوباره بلند شد. از پنجره به بیرون نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #115
فوراً با دیدنش طلب آب کردم.
- آب همراهته؟ خیلی تشنمه.
نگاهی به دور و برش انداخت و خم شد. با دست، زیر پاش خطی کشید. همین لحظه شن‌های زیر پاش کنار رفتند و چشمه‌ی صاف و زلالی از دل زمین جوشید. من که با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردم، پرسیدم:
- چجوری این کار رو کردی؟
- شانس آوردی؛ برو دعا کن آناهیتا صدام رو شنید، وگرنه هلاک می‌شدی!
سمت چشمه شیرجه زدم و سرم رو برای چند لحظه داخلش غرق کردم. بعد از اینکه به مقدار کافی سیراب شدم، سرم رو بالا آوردم و پرسیدم:
- آناهیتا کیه؟ اونم جنّه؟
با حالت تأسف باری گفت:
- وا! تو آناهیتا رو نمی‌شناسی؟ نگهبان آب، رفیقمه!
از جا بلند شدم و گفتم:
- آهان، همون آناهیتای افسانه ای؟.
بدون اینکه حرف دیگه‌ای بینمون رد و بدل شه مستقیم سر اصل مطلب رفت:
- افسانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #116
سعید که سعی داشت فضا رو آروم نگه داره، با لحن آرومی بهم توپید:
- عه؛ چیزی نشده بابا، چرا بیخودی به خودت استرس میدی؟
بی‌توجه به حرفش رو به فرزانه کردم و پرسیدم:
- فرزانه چی شده، چرا روی ویلچر نشستی؟
فرزانه طوری سکوت کرده و بهم زل زده بود که یک لحظه خیال کردم انگار از بَدو تولدش زبون نداشت. با کلافگی گفتم:
- چرا حرف نمیزنی دختر؟ نصفه عمر شدم.
سعید با آرامش گفت:
- به خدا هیچی نشده، فقط یه کم ترسیده!
نگاهی بهش انداختم و از سر غیض و غصب دستم رو به نشونه‌ی تهدید بالا بردم:
- سعید میزنم تو دهنت ها، این «یه کمه»؟!
سعید که جا خورده بود، کمی خودش رو عقب کشید و با حرکت چشم، اشاره‌ای به فرزانه که بهم زل زده بود کرد.
- آروم؛ دکتر گفته جلوش دعوا و کتک کاری نکنید.
ناخواسته سرم رو سمت فرزانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
352
پسندها
1,782
امتیازها
10,263
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #117
سعید با حالت تأسف‌باری گفت:
- امانت‌دار خوبی نیستی دیگه! ولی باید بگم خوشحال باش، چون مامانت اینا رفتن مسافرت.
هر چقدر از وضعیت فرزانه ناراحت بودم، ده برابر از مسافرت بی‌اطلاع مامان و بابا خوشحال شدم. چرا که اگر می‌دونستند نتونستم از خواهرم مراقبت کنم صددرصد یک بلوایی به پا می‌شد. رو به سعید کردم و گفتم:
- جدی؟ تو از کجا می‌دونی؟
- رفتم دم خونتون، همسایه‌تون گفت رفتن سفر.
انقدر از مسافرت به موقعِ مامان و بابا خوشحال شده بودم که نمی‌دونستم چی دارم میگم. ناخواسته پرسیدم:
- از این وضعیت که چیزی بهشون نگفتی؟
سعید در حالی که می‌خواست فضا رو عوض کنه خندید و گفت:
- تعطیلی ها؛ چجوری بهشون راپورت می‌دادم وقتی خونه نبودن و شماره‌ای هم ازشون نداشتم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- هوففف، راست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا