در حال تایپ رمان روزهای از دست رفته | محمد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HECTOR
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 638
  • کاربران تگ شده هیچ

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
روزهای از دست رفته
نام نویسنده:
محمد
ژانر رمان:
ماجراجویی، علمی_تخیلی
IMG_20260724_225042_442.webp
کد رمان: 5829
ناظر: @ANAM CARA

خلاصه:
ده سال پیش، تمدنی که در طول هزاره‌ها بنا شده بود، تنها در چند ماه به خاکستر تبدیل شد. وقتی بشریت فرو ریخت، زمین صاحبان جدیدی پیدا کرد: موجوداتی تشنه‌ی خون که از دل مرگ برخواسته بودند. اما در دنیایی که به تسخیر مردگان درآمده بود، هنوز نبض زندگی در رگ‌‌های عده‌ای معدود می‌تپید. مایک، یکی از این بازماندگان، کسی که برای بقا و زندگی در جهانی می‌جنگید که مرگ حرف اولش را می‌زند.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,126
پسندها
23,570
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000036494.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
در جهانی که مرگ از همیشه نزدیک‌تر است، امید بیش از آنکه نجات‌بخش باشد، رویایی دور و گاهی بی‌معنا است. اکنون، کسانی که زنده مانده‌اند در میان خرابه‌ها، سکوتِ سنگینِ شهرهای متروکه و هجوم ترس، برای بقا می‌جنگند. بعضی‌ها هنوز چیزی برای از دست دادن دارند؛ خاطراتی، عزیزانی، یا امیدی کم‌رنگ به آینده‌ای نامعلوم. بعضی دیگر اما آن‌قدر در اعماق این دنیا فرو رفته‌اند که دیگر هیچ‌چیز برایشان باقی نمانده است. در چنین جهانی، بقا تنها یک انتخاب نیست، بلکه نبردی است بی‌پایان با مرگ، تنهایی و تاریکی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول:آغاز یک روز جدید

سردیِ سپیده‌دم، پیش از آنکه خورشید از پشتِ افقِ خاکستری سر برآورد، از لایِ پرده‌های غبارگرفته‌‌ای اتاق به داخل سرک کشید. نورِ بی‌رمقش، آرام و بی‌صدا روی صورتِ مایک نشست و او را از دنیای خواب و رویا بیرون کشید.
خانه‌ی مایک، دورتر از بقایای شهرِ ویران بنا شده بود و در میانِ گندمزاری طلایی قرار داشت.
این فاصله از شهر، در این دنیای جدید، به یک موهبتِ کوچک و حیاتی تبدیل شده بود؛ فاصله‌ای که او را از سایه‌ لنگ‌لنگانِ واکرها، این مردگانِ متحرک، دور نگه می‌داشت.
در دورانِ بعد از سقوط، شاید تنها دلخوشیِ اندکِ انسان‌ها، خیره شدن به افق باشد؛ افقی که پشتِ یک پنجره‌ی لک‌گرفته نمایان می‌شود. پنجره‌ای که روزگاری، نمادی از دنیای پیش از ویرانی بود؛ دنیایی که حالا در مهِ غلیظِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
مایک، پس از رساندنِ گاریِ خود به استبل قدیمی نزدیک شهر، کوله پشتی‌اش را روی دوشش انداخت و تیرکمانش را برداشت.
وقتی واردِ شهر شد، فهمید که ظاهرِ آرام و نسبتاً امنی که از دور دیده بود، صرفاً فریبی بیش نبوده است. از نزدیک، شهر بیشتر شبیه به یک جنگلِ فراموش شده و بکر بود، تا یک منطقه‌ی مسکونیِ سابق. خزه‌هایِ سبز و لغزنده، تا نیمه‌ی دیوارها بالا رفته بودند، انگار سال‌ها بود که هیچ نفسی در میان این خانه‌ها نپیچیده. چمن‌هایِ سرکش، از شکاف‌هایِ آسفالتِ ترک‌خورده بیرون زده و خیابان‌ها را موج‌دار و ناهموار کرده بودند. و در میانِ سنگ‌هایِ سرد و ترک‌خورده‌ی پیاده‌روها، گل‌هایِ کوچک و سمجی، با رنگ‌هایِ ظریف و سرزنده، رشد کرده بودند؛ رنگ‌هایِ کوچک امید، در دنیایی که مدت‌هاست رنگ خود را از دست داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
و چند میخ آهنی را هم از داخل جعبه ابزاری زنگ زده پیدا کرد و در کوله پشتی اش گذاشت؛ بعد از جستجوی کامل اطراف، و تمام شدن کارش برای خروج از فروشگاه آماده شد. در ورودی گاراژ به خاطر تجمع واکرها مسدود بود، پس چاره‌ای جز بیرون رفتن از در اصلی نداشت. با تمام توان، میز چوبی سنگین را کنار زد و بعد، با زحمت زیاد، درِ فروشگاه را که انگار سال‌ها بسته مانده بود، باز کرد. و از فروشگاه خارج شد با احتیاط بدون آنکه واکرها متوجه شوند از آنجا فاصله گرفت و به راهش ادامه داد.
پس از پیمودن مسیری کوتاه، به پل بروکلین رسید؛ پلی که زمانی دو منطقه مهم شهر را به هم پیوند می‌داد، حالا تنها خرابه‌ای بیش نبود. بتن‌های ترک‌خورده، میلگردهای بیرون‌زده و حفره‌ای عظیم در میانش، گواهی بر ویرانی بود. مایک کمی جلوتر رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
تیر در نهایت، با خطایی ناخواسته، به پای گوزن نشست. صدای برخورد نوک آهنینش با گوشت، خفیف اما مرگبار، در هوا پخش شد. گوزن فریادی کشید؛ ناله‌ای دردناک و وحشت‌زده که سکوت جنگل را شکافت و در میان درختان پیچید. حیوان با زخمی تازه، از جا پرید و شروع به دویدن کرد.
مایک برای لحظه‌ای کوتاه، حس عذاب وجدان را تجربه کرد. دلش برای گوزن سوخت؛ اما غریزه بقا فوراً بر او چیره شد. یادش آمد که اگر این شکار را از دست بدهد، خود گرسنه خواهد ماند.
گوزن با پایی آسیب‌دیده، به سختی خود را به سمت رودخانه می‌کشید، به امید یافتن راهی برای فرار. هر قدمش، زخمی تازه بر دل جنگل بود و خون فواره‌زنان، ردی سرخ بر روی برگ‌های خشک به جا می‌گذاشت.
گوزن نیمه‌جان در نهایت، کنار رودخانه به زمین افتاد و نفس‌نفس‌زنان تلاش کرد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
فصل دوم: در آن سوی حصارها
( یک روز قبل)

(تاریخ؟ دیگه کی اهمیت میده؟ فکر کنم تو مایه‌های دوازدهمین روز از وقتی که سفرم رو شروع کردم باشه. فقط اینو می‌دونم که زمان نسبتاً زیادی گذشته؛ ولی توی این روزا، زمان فقط یه مفهوم بی‌معنیه. امروز رو اگه بخوام تو چند کلمه خلاصه کنم، یه روز تکراری و بی‌هدف؛ اما با یه پیشرفت کوچیک. تونستم خودمو به بزرگراه ۸۴ برسونم. اگه همین‌طوری پیش بره، شاید فردا بتونم به نیویورک برسم. از اونجا به واشنگتن و اگه تا تابستون نمیرم، شاید بالاخره بتونم به سیاتل برسم.
می‌دونم، سفر خطرناکیه، ولی باید ریسک کرد. وقتی زندگی با مرگ فرقی نداره، بهترین کار اینه که تلاش کنی. الانم که اینو می‌نویسم، یه گوشه کنار دوتا اسب توی یه طویله‌ی چوبی نشستم و بوی گند پهن داره خفه‌م...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
با گام‌هایی که رمقی برای راه رفتن نداشتند، رکاب را یافت و تمامِ سنگینیِ وجودش را بر روی زین انداخت. افسار را چنان در مشتش گرفت که بندِ انگشتانش استخوانی و سفید شدند؛ گویی تنها لنگرِ متصل‌کننده‌اش به این دنیایِ رو به زوال، همین چرمِ سرد و نازک بود.
بادِ سردِ شمالی، با ترشحِ بویِ باران و عطرِ خاکِ نمناکِ جنگل‌هایِ راکی، در مشامش پیچید.
تامی، نگاهش را به افقِ پوشیده از مِه دوخت و اسب را به پیش راند. حال، تنها پیشروی در دلِ این سکوتِ خفقان‌آور، معنایی برای زندگی‌اش بود.
ساعت‌ها گذشتند. ریتمِ یکنواختِ حرکتِ اسب، تنها سمفونیِ جهانِ او شده بود. هر بار که پایش را بر رکاب می‌فشرد، ارتعاشِ خفیفی از زین به ستونِ فقراتش تیر می‌کشید.
لبخند؟ کلمه‌ای فراموش‌شده بود، انگار که همیشه این‌چنین، در این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #10
تامی پاهایش را در خاکِ لغزنده و نمناک فرو کرد، گویی می‌خواست ریشه‌ای در زمین داشته باشد تا از این طوفانِ مرگ در امان بماند. دستش چاقو را چنان فشرد که لبه‌ی فلزی آن در کف دستش فرو می‌رفت.
ناگهان، سایه‌ای از میانِ تاریکیِ بوته‌ها بیرون پرید. واکر با سرعتی بالا و بی‌منطق به سوی او یورش برد. تامی دستش را به عنوان سپر بالا کشید؛ در همان لحظه، دندان‌هایِ پوسیده و تیزِ واکر، بی‌رحمانه به پارچه‌یِ ضخیمِ کاپشنش اصابت کرد.
تامی لرزشِ دندان‌هایِ واکر را از پشتِ پارچه حس کرد، اما قبل از آنکه آن موجود بتواند گوشتِ بازوی او را بدرد، تامی با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش، با لگد و فشار، واکر را به زمین کوبید.
او بر روی سینه‌‌اش نشست و با خشمِ سرکوب‌شده‌ای که از ماه‌ها فرار و گرسنگی نشأت می‌گرفت و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا