- تاریخ ثبتنام
- 28/8/18
- ارسالیها
- 11,498
- پسندها
- 49,031
- امتیازها
- 96,873
- مدالها
- 59
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #1
روزی پادشاه به وزیر خود گفت ۳ سوال میپرسم اگر جواب دادی سر منصب خود خواهی بود اما غیر این باشد بر کنار خواهی شد.
پادشاه گفت: خدا چه میخورد؟ خدا چه میپوشد؟خدا چکار میکند؟
پادشاه گفت: یک روز بیشتر فرصت نداری حال برو.
وزیر با صورتی پریشان و نگران به خانه رفت...
او غلامی دانا داشت، غلام از وزیر پرسید چه شده است ارباب چرا پریشانی؟
وزیر سه سوال پادشاه را مطرح کرد.
غلام گفت: جواب این ۳ سوال که ساده است اینکه خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده اش را میخورد. اینکه خدا چه میپوشد؟ خدا گناه بندگانش را میپوشد. سوال آخر را بگذارید فردا با شما بیایم و در محضر پادشاه بگویم.
وزیر خوشحال شد و پی سوال آخر را نگرفت فردا با
غلامش به محضر پادشاه رفت و گفت: اینکه خدا چه میخورد؟خدا غم بنده اش را میخورد،...
پادشاه گفت: خدا چه میخورد؟ خدا چه میپوشد؟خدا چکار میکند؟
پادشاه گفت: یک روز بیشتر فرصت نداری حال برو.
وزیر با صورتی پریشان و نگران به خانه رفت...
او غلامی دانا داشت، غلام از وزیر پرسید چه شده است ارباب چرا پریشانی؟
وزیر سه سوال پادشاه را مطرح کرد.
غلام گفت: جواب این ۳ سوال که ساده است اینکه خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده اش را میخورد. اینکه خدا چه میپوشد؟ خدا گناه بندگانش را میپوشد. سوال آخر را بگذارید فردا با شما بیایم و در محضر پادشاه بگویم.
وزیر خوشحال شد و پی سوال آخر را نگرفت فردا با
غلامش به محضر پادشاه رفت و گفت: اینکه خدا چه میخورد؟خدا غم بنده اش را میخورد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.