- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,383
- پسندها
- 5,654
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
در شهری دور، پیرمردی زندگی میکرد که همه او را بهعنوان چنگنوازی فقیر و ساده میشناختند. او روزها در بازار مینشست و برای رهگذران چنگ مینواخت. مردم گاه با لبخند و گاه با بیاعتنایی از کنارش میگذشتند؛ اما او هرگز شکایتی نمیکرد و با عشق برای آنها موسیقی مینواخت. چنگش تنها دارایی ارزشمندش و موسیقی تنها دلخوشی زندگیاش بود.
روزی، سختترین دوران زندگیاش فرا رسید. دیگر هیچکس به صدای چنگ او گوش نمیداد و حتی یک سکه هم به دست نمیآورد. او ناچار شد که چنگ خود را به بهایی ناچیز بفروشد و به خانه بازگردد. آن شب با دلی گرفته و چشمانی اشکبار به خواب رفت. در خواب، ندایی شنید: «به گورستان برو و دوباره چنگ بزن. راز تو آنجا نهفته است.»
صبح روز بعد، پیرمرد تصمیم گرفت به صدای درونیاش...
روزی، سختترین دوران زندگیاش فرا رسید. دیگر هیچکس به صدای چنگ او گوش نمیداد و حتی یک سکه هم به دست نمیآورد. او ناچار شد که چنگ خود را به بهایی ناچیز بفروشد و به خانه بازگردد. آن شب با دلی گرفته و چشمانی اشکبار به خواب رفت. در خواب، ندایی شنید: «به گورستان برو و دوباره چنگ بزن. راز تو آنجا نهفته است.»
صبح روز بعد، پیرمرد تصمیم گرفت به صدای درونیاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.