داستان کوتاه داستان کوتاه | پیر چنگی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Sydney
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 2
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Sydney

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
18/12/19
ارسالی‌ها
1,383
پسندها
5,654
امتیازها
24,673
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
در شهری دور، پیرمردی زندگی می‌کرد که همه او را به‌عنوان چنگ‌نوازی فقیر و ساده می‌شناختند. او روزها در بازار می‌نشست و برای رهگذران چنگ می‌نواخت. مردم گاه با لبخند و گاه با بی‌اعتنایی از کنارش می‌گذشتند؛ اما او هرگز شکایتی نمی‌کرد و با عشق برای آن‌ها موسیقی می‌نواخت. چنگش تنها دارایی ارزشمندش و موسیقی تنها دل‌خوشی زندگی‌اش بود.
روزی، سخت‌ترین دوران زندگی‌اش فرا رسید. دیگر هیچ‌کس به صدای چنگ او گوش نمی‌داد و حتی یک سکه هم به دست نمی‌آورد. او ناچار شد که چنگ خود را به بهایی ناچیز بفروشد و به خانه بازگردد. آن شب با دلی گرفته و چشمانی اشک‌بار به خواب رفت. در خواب، ندایی شنید: «به گورستان برو و دوباره چنگ بزن. راز تو آنجا نهفته است.»
صبح روز بعد، پیرمرد تصمیم گرفت به صدای درونی‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sydney
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا