- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,383
- پسندها
- 5,654
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
روزی پادشاهی تصمیم گرفت که با قایق به سفری در دریا برود و به همراهانش و غلامی که تازه به خدمت او درآمده بود، به دریا زد. از همان لحظهای که قایق از ساحل دور شد، غلام که تا آن زمان هرگز روی دریا را ندیده بود، ترسی عمیق وجودش را فرا گرفت. او فریاد میکشید و گریه میکرد و تلاش داشت از قایق پیاده شود. همراهان و ملوانان از رفتار او کلافه شدند و تلاش کردند او را آرام کنند، اما هیچ فایدهای نداشت.
پادشاه که از این وضعیت خسته شده بود، از حکیم دانایی که همراهشان بود خواست تا راهی برای آرام کردن غلام بیابد. حکیم لبخندی زد و گفت: «اگر اجازه دهید، روشی دارم که غلام را آرام میکند.» پادشاه اجازه داد و حکیم به غلام نزدیک شد، او را به آرامی بلند کرد و به دریا انداخت.
غلام که خود را در میان...
پادشاه که از این وضعیت خسته شده بود، از حکیم دانایی که همراهشان بود خواست تا راهی برای آرام کردن غلام بیابد. حکیم لبخندی زد و گفت: «اگر اجازه دهید، روشی دارم که غلام را آرام میکند.» پادشاه اجازه داد و حکیم به غلام نزدیک شد، او را به آرامی بلند کرد و به دریا انداخت.
غلام که خود را در میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.