• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آکنده از درد | •SONA• کاربر انجمن یک رمان

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آکنده از درد
نام نویسنده:
زری
ژانر رمان:
جنایی، معمایی، عاشقانه
کد رمان: ۵۸۱۷
ناظر: @Céleste


عنوان رمان: آکنده از درد
نویسنده: زری
ژانرها: جنایی، معمایی، عاشقانه
خلاصه: جنایت همچو زخمی کهنه است که شاید یک بار بر تن بنشیند؛ ولی دردش بارها در جان انسان و تا مغز و استخوانش نفوذ می‌کند. آغازش با خشم و تصمیم‌های بی‌رحم، پایانش زنجیره‌ای از هراس، پشیمانی و فروپاشی‌ است. هیچ جنایتی در خلأ رخ نمی‌دهد، بلکه هر ضربه پژواکی‌ست برای ادامه دادن و هر فروپاشی‌ای، سایه‌ای نو می‌سازد. عشق آغاز داستانی‌ست که در ظاهرش سرشار از آرامش؛ ولی نقابی بیش نیست. در حقیقت داستان گرگ‌ها و شغال‌ها بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,782
پسندها
10,140
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: شب همچو رازی قدیمی و یک پرونده‌ی حل نشده در دل شهر نهفته بود، هیچ‌ رازی در این شهر تا ابد مدفون نماند، بلکه آشکار شد. تمام رازها، به خاطرات سرکوب شده‌ی دوران کودکی تا جوانی‌اش ارتباط داشت و عشق یک قاتل زنجیره‌ای نیست، بلکه حسی‌ست که زندگی‌اش را به شکل یک بازی کُشنده، بازنویسی می‌کند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
در یکی از بعدازظهرهای پاییزی، برف همه جا را سفیدپوش کرده بود؛ آن‌قدر که درختان کاج بیرون پنجره در خوابی سنگین فرو رفته بودند و شاخه‌هایشان در هم گره خورده بود. در راهروهای بیمارستان خبری از سکوت برف نبود. فضای سرد و استریل راهرو، آمیخته با بوی تند مواد ضدعفونی‌کننده و صدای یکنواخت کشیده شدن دمپایی پرستاران روی موزاییک‌های سفید، لرزه بر اندام می‌انداخت. داخل اتاق، هوای مانده و سنگین، نفسم را تنگ می‌کرد. مادربزرگ، غمگین‌تر از همیشه، روی صندلی فلزی کنار تخت پدربزرگ مچاله شده بود و زیر لب، «آیت‌الکرسی» می‌خواند. غرق در صدای ممتد و آزاردهنده‌ی دستگاه نوار قلب بودم که رشته‌ی افکارم با فریاد دکتر پاره شد؛ صدایش در فضای خالی و اکو‌دار اتاق، پیچید و به سقف کوتاه برخورد کرد.
- آقای محترم، یکم صبر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
لحظاتی بعد، طنین سنگین پوتین‌های مادربزرگ در گوشم پیچید؛ صدایی که انگار با من نجوا می‌کرد. با لجاجتی آمیخته به عجله، سرآستینم را به پهنای صورتم کشیدم تا رد مرواریدهای پاشیده بر گونه‌هایم را پاک کنم، سپس خاضعانه بر دست سرد و رنجور پدربزرگ بوسه زدم. مادربزرگ چادرش را از سر سُراند، آن را با وسواسی غریب تا کرد و در کمدی که تنها دو دست لباس پدربزرگ در آن غریبی می‌کردند، جای داد. بی‌آنکه نگاهم کند، زیر لب گفت:
ـ تا قهوه‌ات از دهن نیفتاده بخور. از همون کیک‌هایی که همیشه دوست داشتی برات گرفتم.
کش‌وقوسی به تن کرخت و خسته‌ام دادم و بندبند انگشتانم را شکستم. در این هجوم بی‌امانِ تلخی، بعید می‌دانستم حتی جرعه‌ای از آن نوشیدنی گرم از گلویم پایین برود، چه برسد به کیکی که مادربزرگ به خیال خودش، هنوز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
غم بی‌امان، چهره‌ی پرستار را درهم کشیده و تیره کرده بود؛ انگار نمی‌دانست چگونه باید واژه‌ها را کنار هم بچیند تا از حال وخیم پدربزرگ به آذین، مادربزرگم، خبر بدهد. ناگهان قطره‌ اشکی سرکش از گوشه‌ی چشمان مادربزرگم لغزید و همان لحظه بی‌هوش روی زمین افتاد. با صدایی نحیف و از نفس افتاده، رو به پرستار گفتم:
- خانم پرستار! لطفاً کمک کنید، مادربزرگم بی‌هوش شد.
پرستار بی‌درنگ چند قدم به سمت ما آمد، دستان مادربزرگم را گرفت و گفت:
- خانم آدینه! باید کمکم کنی تا مادربزرگت رو روی اون تخت خالی بخوابونیم.
اشک بی‌اختیار از گونه‌هایم سرازیر شد و شانه‌هایم از شدت گریه لرزید. پرستار پاهای مادربزرگم را گرفت، نگاهی کوتاه به صورتم انداخت و گفت:
- یک... دو... سه.
با رسیدن شمارش او به سه، دست‌های سرد و بی‌جان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای یکنواخت جیرجیرک‌ها در دل شب و نجوای دور پندگان، آرامشی کاذب به فضای بیمارستان بخشیده بود. نگاهم را میان آن دو تقسیم کردم؛ مادربزرگ در خوابی عمیق فرو رفته بود و پدربزرگ، با چهره‌ای که رنگ از رُخسارش پریده بود، روی تخت خوابیده بود؛ اما من همچنان میان بیم و امید، چشم‌ انتظار خبری از سوی پزشکان بودم. آن‌قدر غرق در آشفتگی ذهنم بودم که اصلاً نفهمیدم مادربزرگ کی روی آن صندلی سخت، به خواب رفته است. با تمام توانی که در پاهای بی‌حس شده‌ام مانده بود، از جا برخاستم. پتو را از چمدان کوچکی که مادربزرگ همراه آورده بود بیرون کشیدم و آرام روی پیکر سردش انداختم. هضم اتفاقات چند ساعت اخیر برایم سنگین بود. در هاله افکارم غوطه‌ور بودم که صدای شوم جغد و جیرجیرک‌ها که خبر از نزدیکی سحر می‌دادند، دلهره‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
549
پسندها
1,522
امتیازها
10,773
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
غم و اندوهی که طی روزهای اخیر بر دل من و خانواده‌ام سایه افکنده، تمامی ندارد؛ اندوهی که ریشه‌اش در اعمال آراز و همسرش است. اکنون، هیچ بهانه یا عذرخواهی‌ای نمی‌تواند تسکینی بر این درد باشد. پسر آراز، تا پای درب بیمارستان آمده؛ اما نه برای دلجویی، بلکه برای گرفتن رضایت پدرش؛ ولی پدربزرگ من، عزیز دلم، چه می‌شود؟ او که بی‌جان و بی‌روح، بر تخت بیمارستان آرمیده، نه چشمانش را گشوده و نه لب به سخن گشوده است. در این شرایط، او غرق در نگرانی برای پدر و مادر خویش است و حال و روز من و مادربزرگ را به کلی فراموش کرده. با یادآوری این بی‌مهری‌ها، ابروانم گره خورد و نیم‌خیز به سمتش شدم. نگذاشتم اشک‌هایم سرازیر شوند و بغضم را به سختی قورت دادم. با صدایی که از عمق درد می‌لرزید، فریاد زدم:
- با چه رویی سوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا