در حال تایپ رمان آکنده از درد | •SONA• کاربر انجمن یک رمان

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
560
پسندها
1,560
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #11
صدای امیر که در گوشم پیچید، مرا از هزارتوی افکارم بیرون کشید.
- رومینا!
از سرمای زمستان می‌لرزیدم که سنگینی کت مشکی‌رنگی را روی شانه‌هایم حس کردم. چرخیدم؛ امیر با همان چشم‌های نگران و لرزان، دوباره کنارم بود. نمی‌دانستم چقدر در آن گوشه‌ی حیاط بیمارستان، غرق در سیاهی‌های ذهنم مانده بودم؛ اما از نگاه بی‌قرار او می‌فهمیدم که زمان زیادی گذشته است.
- چرا این‌جا وایستادی؟ سرما می‌خوری‌ ها!
سرمای باران را روی گونه‌های ملتهبم حس می‌کردم. وقتی دست امیر را نزدیک کمرم دیدم، ناخودآگاه خودم را عقب کشیدم؛ نمی‌خواستم در این آشفتگی، لمس او هم برایم سنگین باشد. امیر دست‌هایش را در جیب شلوار اتو کشیده‌اش فرو برد. نگاهی به چهره‌ی خسته و رنگ‌ پریده‌ام انداخت و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می‌آمد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا