• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بافنده‌ی سایه | هدیه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع هدیه عباسپور
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 112
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    رمان فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

هدیه عباسپور

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
5
پسندها
33
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بافنده‌ی سایه
نام نویسنده:
هدیه
ژانر رمان:
فانتزی، معمایی
کد رمان: 5819
ناظر: @ANAM CARA


خلاصه: آوا دختری که سایه‌های فراری را به صاحبانشان می‌بافد، باید به دنبال شاه گمشده سرزمینش بگردد تا سایه.اش را به او باز گرداند. سایه‌ها حکم قدرت احساس را دارند که... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,783
پسندها
10,141
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

هدیه عباسپور

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
5
پسندها
33
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
تا حالا صدای جیغ یه سایه رو شنیدین؟ بعید می‌دونم. بریدنِ سایه از بدن، دردناک‌ترین جیغی رو داره که هیچ‌کس توی این دنیا نمی‌تونه بشنوه؛ به جز من. منی که اسمم آواست و زندگیم بین تاریکی و نور گره خورده.
امشب هم از اون شبای سنگین بود. هوا بوی بارونِ نباریده می‌داد و سکوت کوچه رو فقط صدای جیرجیرک‌ها می‌شکست. پیرمرد همسایه، لبه‌ی تختش نشسته بود و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود. طفلک روحش هم خبر نداشت که توی اون لحظه، چه بلایی داره سرش میاد. من از پشت پنجره داشتم می‌دیدم؛ سایه‌اش بی‌قرار بود. انگار که بخواد از یه زندان فرار کنه، مدام کش می‌اومد و خودش رو از پاشنه پاش جدا می‌کرد.
اگه می‌رفت، پیرمرد تا صبح نشده تمام خاطراتش رو از دست می‌داد. دیگه نه اسم بچه‌هاش یادش می‌موند، نه طعم چای‌خوری‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

هدیه عباسپور

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
5
پسندها
33
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
مامان باز با همون صدای نگرانش از پایین پله‌ها صدام زد: «آوا... آوا مادر! بدو بیا که سفره رو چیدیم، غذا از دهن افتاد.»
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لرزشِ خفیف دستام رو که از خستگیِ کارِ پیرمرد بود، توی جیبِ سوئیشرتم قایم کنم. تا وارد آشپزخونه شدم، بوی تندِ قورمه‌سبزی و عطر برنجِ زعفرونی که کل خونه رو برداشته بود، پیچید توی سرم. مامان سنگ‌تموم گذاشته بود و اون ته‌دیگ‌های طلاییِ گوشه‌ی دیس داشت بدجوری چشمک می‌زد؛ اما انگار اشتهای من همراه با اون سایه‌ی پیرمرد، یه جایی توی تاریکیِ کوچه جا مونده بود.
تا نشستم سر میز، سنگینیِ نگاهِ مامان رو روی صورتم حس کردم. قاشق رو توی دیس چرخوند و با همون لحنی که وقتی دلواپسه پیدا می‌کنه، شروع کرد:
- آوا، آخه تا کی می‌خوای اینطوری ادامه بدی؟ انقدر که به فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

هدیه عباسپور

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
5
پسندها
33
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
وقتی دیدم سایه‌خانم قصد نداره جوابم رو بده و همون‌طوری توی سکوتِ اتاق غیبش زده، کلافه شدم و بیخیالش شدم. معده‌ام داشت از گرسنگی رسماً قاروقور می‌کرد و به نافم می‌چسبید. رفتم سراغِ دست و صورتم؛ آبی به صورتم زدم تا اون کرختیِ خواب از تنم بپره. سکوتِ خونه نشون می‌داد کسی نیست؛ احتمالاً مامان باز با خاله رعنا شال و کلاه کرده بودن و برای خرید رفته بودن بازار.
رفتم آشپزخونه، شیشه‌ی شکلات صبحانه رو از توی کابینت کشیدم بیرون و با یکم نون و گردو نشستم پشت میز. همون‌طور که داشتم لقمه‌ی نون و شکلات رو توی دهنم می‌جویدم و شیرینیش خستگیِ دیشب رو از تنم در می‌آورد، خاطراتم مثل یه فیلم شروع کرد به رد شدن از جلوی چشمام.
یادِ شب تولد ۱۷ سالگیم افتادم، درست سه سال پیش. یادمه همه فامیل جمع بودن، جیغ و دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

هدیه عباسپور

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
5
پسندها
33
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
یهو سایه‌ام مثل اجل معلق جلوم ظاهر شد. دیگه خونم به جوش اومده بود، با کلافگی بهش توپیدم:
-معلومه امروز چت شده؟ اصلاً حواست کجاست؟ داری قشنگ کلافه‌ام می‌کنی‌ها!
صدای مخملیش یه لرزشِ خاصی پیدا کرد، انگار که ترسیده باشه:
-من... من واقعاً معذرت می‌خوام آوا. دنبال یه چیزی بودم، می‌خواستم اول خودم مطمئن بشم بعد بهت بگم که الکی نگرانت نکنم.
با شک و تردید سر تا پاش رو برانداز کردم و گفتم:
-دقیقاً دنبال چی بودی که حتی واسه گرفتنِ این سایه‌ی فراری هم به خودت زحمت ندادی تکون بخوری؟
سایه‌ام یه نگاهِ گذرا به اون تیکه‌ی سیاه و لرزونی که روی دیوار سنجاق کرده بودم انداخت و انگار که خیالش راحت شده باشه، با بی‌خیالی گفت:
-اوه، سخت نگیر بابا... این که فقط سایه‌ی خانمِ میوه‌فروشِ کوچه‌ی بغلیه، خطری نداشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا