- تاریخ ثبتنام
- 22/7/26
- ارسالیها
- 11
- پسندها
- 18
- امتیازها
- 33
- نویسنده موضوع
- #11
دست من روی دستهی خنجر متوقف شد.
او یک خائن نبود. او یک مرد ویرانشده بود که به تماشای پوسیدن خانهاش نشسته بود. چیزی در لحن تلخ و ناامیدش، پژواکی از صدای پدرم را در ذهنم بیدار کرد؛ روزی که فهمید تمام عمرش را وقف اثبات تاریخ دروغین این سرزمین کرده است.
خنجر را بیصدا به داخل غلاف برگرداندم. کشتن او حالا بیفایده بود. او کلید من برای فهمیدن ساختار این جنون بود. من به او نیاز داشتم تا در این هزارتوی ساسانی زنده بمانم، حداقل تا زمانی که بفهمم چرا شکاف زمان مرا به این نقطه از تاریخ پرتاب کرده است.
_ و تو اومدی اینجا تا سهمت رو بگیری؟ یا اومدی تا ادای قهرمانهای مرده رو دربیاری، سردار؟
با صدایی سرد و بیتفاوت پرسیدم.
صدای خندهی کوتاه و زهرآگین رهام در فضای بستهی قنات پیچید.
_ قهرمانها...
او یک خائن نبود. او یک مرد ویرانشده بود که به تماشای پوسیدن خانهاش نشسته بود. چیزی در لحن تلخ و ناامیدش، پژواکی از صدای پدرم را در ذهنم بیدار کرد؛ روزی که فهمید تمام عمرش را وقف اثبات تاریخ دروغین این سرزمین کرده است.
خنجر را بیصدا به داخل غلاف برگرداندم. کشتن او حالا بیفایده بود. او کلید من برای فهمیدن ساختار این جنون بود. من به او نیاز داشتم تا در این هزارتوی ساسانی زنده بمانم، حداقل تا زمانی که بفهمم چرا شکاف زمان مرا به این نقطه از تاریخ پرتاب کرده است.
_ و تو اومدی اینجا تا سهمت رو بگیری؟ یا اومدی تا ادای قهرمانهای مرده رو دربیاری، سردار؟
با صدایی سرد و بیتفاوت پرسیدم.
صدای خندهی کوتاه و زهرآگین رهام در فضای بستهی قنات پیچید.
_ قهرمانها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.