در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع fatemeholyaei
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها بازدیدها 448
  • کاربران تگ شده هیچ

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #11
دست من روی دسته‌ی خنجر متوقف شد.
او یک خائن نبود. او یک مرد ویران‌شده بود که به تماشای پوسیدن خانه‌اش نشسته بود. چیزی در لحن تلخ و ناامیدش، پژواکی از صدای پدرم را در ذهنم بیدار کرد؛ روزی که فهمید تمام عمرش را وقف اثبات تاریخ دروغین این سرزمین کرده است.
خنجر را بی‌صدا به داخل غلاف برگرداندم. کشتن او حالا بی‌فایده بود. او کلید من برای فهمیدن ساختار این جنون بود. من به او نیاز داشتم تا در این هزارتوی ساسانی زنده بمانم، حداقل تا زمانی که بفهمم چرا شکاف زمان مرا به این نقطه از تاریخ پرتاب کرده است.
_ و تو اومدی اینجا تا سهمت رو بگیری؟ یا اومدی تا ادای قهرمان‌های مرده رو دربیاری، سردار؟
با صدایی سرد و بی‌تفاوت پرسیدم.
صدای خنده‌ی کوتاه و زهرآگین رهام در فضای بسته‌ی قنات پیچید.
_ قهرمان‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #12
من جلوتر رفتم. روی دیوار، لایه‌ای از ماده‌ای سیاه و چسبناک نشسته بود. همان جیوه. همان چیزی که در غار لوت به دست و لباسم چسبیده بود. اینجا، در اعماق یک معبد ساسانی، این ماده مثل یک زخم چرکین روی سنگ‌های قیمتی می‌جوشید.
دستکش چرمی‌ام را درآوردم و انگشتم را به لبه‌ی خیس آن سیاهی کشیدم. سرد بود. سردتر از هر یخچالی که در قرن بیست و یکم دیده بودم. لکه‌ای سیاه روی پوستم نشست و بلافاصله، یک سرگیجه‌ی آنی مغزم را تکان داد. برای لحظه‌ای، دیوارها محو شدند. به جای قنات، خودم را در میان لاشه‌های ستون‌های تخت‌جمشید دیدم، در حالی که آسمان بالای سرم نه آبی، که به رنگ خون دلمه شده بود.
صدای شکستن چیزی در گوشم پیچید؛ صدای فرو ریختن یک تمدن.
_ دست بهش نزن!
دست رهام مچم را گرفت و با خشونت به عقب کشید. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #13
زمان، شبیه به شیشه‌ای است که ترک برداشته باشد؛ یک خط باریک، تمام گذشته و حال را به هم وصل می‌کند و هر لحظه ممکن است زیر فشار پا خرد شود.
خیره به ساعت مچی روی سنگفرش مانده بودم. ساعت امگا با بند چرمی فرسوده و شیشه‌ی ترک‌خورده‌اش، دقیقاً همان ساعتی بود که پدرم در آخرین سفرش به کویر لوت به مچ داشت. ثانیه‌شمارش زنده بود، اما نه آن‌طور که باید؛ وحشیانه و برعکس می‌چرخید، گویی زمان را نه به جلو، بلکه به سمت آغاز آفرینش سوراخ می‌کرد.
_ این چیه؟
صدای رهام از پشت سرم آمد. لحنش تغییر کرده بود؛ گاردش بسته‌تر شده بود و تیغه‌ی شمشیرش در تاریکی، نور لرزان مشعل را بازتاب می‌داد.
_ این نقره‌ی صیقل‌خورده... این طلسم جادوگریه؟ موبدپیر این رو اینجا چال کرده؟
او شمشیرش را جلو آورد تا ساعت را لمس کند، اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #14
اما این زیبایی باستانی با منظره‌ای شوم آلوده شده بود.
چندین جسد، با زنجیرهای ضخیم مفرغی از پاهایشان به سقف گنبد آویزان شده بودند و سر به سمت پایین، درست بالای سطح آب معلق بودند. خون تازه از گلوهای بریده‌شان قطره‌قطره درون آب فیروزه‌ای می‌چکید و دوایری سرخ‌رنگ روی سطح آب می‌ساخت.
_ موبدان...
رهام زیر لب غرید و دندان‌هایش را روی هم سایید.
_ این‌ها سربازان زخمی جبهه‌ی غربین. کسایی که برگشتن تا از خانواده‌هاشون دفاع کنن، اما موبدپیر اون‌ها رو برای دفع بلای اعراب قربانی کرده.
به اجساد نگاه کردم. در چشمان بازمانده و بی‌جانشان، ترسی ابدی منجمد شده بود. مرگ اینجا، بوی کهنگی و تقدس بیمارگونه می‌داد.
رهام به سمت لبه‌ی استخر حرکت کرد تا از مسیر باریک کنار دیوار عبور کند، اما پایش روی سنگ لزج لبه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #15
موبد حتی پلک هم نزد. انگار از همان لحظه‌ای که مرا در دهلیزهای این معبد حس کرده بود، می‌دانست کار به اینجا خواهد کشید؛ به نقطه‌ای که یک زن بیرون‌افتاده از زمان، با خنجری مفرغی در مشت، از میان آب و خون به سوی او یورش می‌برد.
سنگ لیز زیر پاهایم می‌لغزید. آب کم‌عمق مخزن تا ساق پایم بالا می‌پاشید و قطرات سرخ آمیخته با خون قربانیان، روی صورت و لب‌هایم می‌نشست. مزه‌اش شور نبود؛ تلخ بود، مثل خاکستر.
در سمت چپم، رهام با یکی از نگهبانان درگیر شده بود. صدای برخورد شمشیر و نیزه در گنبد می‌پیچید و چند برابر می‌شد، چنان‌که انگار یک ارتش نامرئی در تاریکی می‌جنگید. نگهبان دوم مسیرم را برید. مردی بلندبالا با بازوانی به ضخامت تنه‌ی درخت و نیزه‌ای که نوکش در نور فیروزه‌ای آب برق می‌زد.
نیزه را مستقیم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #16
از مرکز مخزن، ستونی باریک از مایع سیاه بالا آمد. نه کاملاً مایع، نه کاملاً دود. درونش سایه‌هایی می‌جنبیدند؛ خطوط محو صورت‌ها، دست‌ها، دهان‌های باز. صداهایی در گوشم پیچید: نجواهای شکسته، فریادهای خفه، نام‌هایی که قرن‌ها پیش مرده بودند و هنوز آرام نگرفته بودند.
رهام با زحمت خودش را از زمین کند.
- لیلیث!
این نخستین بار بود که نامم را می‌گفت، و در صدایش نه تحقیر بود و نه بدگمانی؛ فقط هشداری عریان.
- باید بریم!
حق با او بود. موبد دیگر کلید نبود. او فقط یک دیوانه بود که سعی کرده بود در چیزی را باز کند که حتی خودش معنایش را نمی‌دانست.
اما هنوز یک چیز لازم داشتم.
به سمت موبد چرخیدم. او محو ستون سیاه شده بود، انگار فرزندش را تماشا می‌کند. ماسک طلایی روی صورتش در نور ناموجود آن تاریکی برق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #17
دو راه.
دو نوع جنون.
رهام سرش را بلند کرد و نگاه مرا دنبال کرد. فهمید. حتی در آن وضعیت، فهمید.
- اون طرف چی هست؟
لب‌هایم خشک شده بود.
- شاید جواب
- و این طرف؟
- زندگی
لحظه‌ای سکوت میانمان ماند؛ کوتاه، اما سنگین‌تر از چندین قرن.
رهام با خون‌آلودترین لبخندی که دیده بودم گفت:
- جواب‌ها معمولاً از زندگی گرون‌ترن
سنگی از سقف کنده شد و کنارمان فرود آمد. موج آب تا زانو بالا پاشید. فرصت تمام شده بود.
او را کشیدم، اما نه به سمت پله‌ها.
به سوی درگاه.
قدم‌های آخر را تقریباً در حال سقوط برداشتیم. باد لوت حالا مثل نفس جانوری عظیم از شکاف می‌وزید. دانه‌های شن به صورتمان می‌خوردند. پشت سرمان، معبد آناهیتا در حال فرو رفتن در خودش بود؛ تقدس، خون، دروغ و سنگ، همه با هم.
در لحظه‌ی پیش از عبور، رهام بازوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #18
در میانه‌ی گذرگاهی باریک افتاده بودیم که دو سویش دیوارهای خشتی و دکان‌های نیمه‌باز بالا رفته بودند. سایه‌بان‌های پارچه‌ای میان دو ردیف ساختمان آویزان بود و نور آفتاب را به نوارهایی کج و لرزان تقسیم می‌کرد. مردانی با قبای پشمین و عمامه‌های گرد، زنانی با چادرهای تیره و کوزه‌هایی بر دوش، و بچه‌هایی پابرهنه که میان گل و غبار می‌دویدند. هیچ‌کس به ما نگاه نمی‌کرد؛ یا اگر کرده بود، هنوز نفهمیده بود که دو نفر از دل هیچ‌جا وسط بازار افتاده‌اند.
اما چیزی در هوا غلط بود.
همه‌چیز بیش از حد زنده بود.
بعد از آن ستون سیاه، بعد از خون معبد و واژه‌های نیمه‌کاره‌ی موبد، این زندگی معمولی مثل لبخند روی صورت جنازه به نظر می‌رسید.
رهام با دست به دیوار گرفت و نشست. صورتش خاکستری شده بود، اما چشم‌هایش هنوز همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #19
و این بار واقعاً نمی‌دانستم. روز و ماه از دستم رفته بود. تاریخ در ذهنم مثل زخمی باز بود، نه تقویمی دقیق.
- شاید روزها. شاید هفته‌ها.
خنده‌ای کوتاه از گلویش بیرون آمد؛ خنده‌ای که بیشتر به سرفه شبیه بود.
- پس خداها شوخ‌طبع‌تر از اونی‌ان که فکر می‌کردم ؛ منو از مرگ شاهنشاهی کشیدن بیرون تا بندازن وسط مرگ یه شهر دیگه.
پیش از آنکه پاسخی بدهم، سایه‌ای روی ما افتاد.
پسرکی لاغر، دوازده‌ساله یا کم‌تر، کنارمان ایستاده بود. طبق نان تختی روی سرش بود و چشم‌های درشت تیره‌اش بی‌هیچ خجالتی ما را می‌کاوید. نگاهم بیشتر از همه روی رهام مانده بود؛ روی زره زنجیری، خون تازه، و شمشیری که از هر جای این بازار غریب‌تر بود.
با کنجکاوی پرسید!
- شما از نمایش تعزیه‌ای چیزی افتادین بیرون؟
برای اولین بار در آن روز،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #20
از کوچه‌های تنگ گذشتیم. بازار به پشت سرمان خزید و نیشابور دیگری رخ نشان داد؛ دیوارهای بلند گلی، پنجره‌های مشبک، بوی دباغ‌خانه، صدای قرائت درسی از مدرسه‌ای دور، و این حس شوم که تمام این زندگی، از نانوا تا کاتب تا دختربچه‌ای که با عروسک پارچه‌ای‌اش بازی می‌کرد، روی لبه‌ی تیغ راه می‌رود و خودش خبر ندارد.
من خبر داشتم، و همین دانستن، از هر زخمی سنگین‌تر بود.
در پیچ یکی از کوچه‌ها، ناگهان سرم تیر کشید. قدمم سست شد و دستم را به دیوار گرفتم. جیوه‌ی سیاه، یا هرچه در رگ‌هایم لانه کرده بود، دوباره بیدار شد. برای لحظه‌ای، کوچه محو شد و روی همان دیوار گلی، چیزی دیگر دیدم: سایه‌ی اسب‌سواران. صدها، شاید هزاران نفر. پرچم‌هایی سیاه و سرخ. آسمانی خفه. و جوی آبی که نه آب، که خون در آن می‌دوید.
تصویر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا