• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه حریر غیاب یغما | آیناز فکری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آیناز فکری
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 9
  • بازدیدها بازدیدها 59
  • کاربران تگ شده هیچ

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: حریر غیب یغما
نام نویسنده: آیناز فکری
ژانر: عاشقانه
کد داستان کوتاه: 647
ناظر: @Céleste

خلاصه:
برف می‌بارد؛ اما نه برای زیبایی‌اش؛ برای یادآوری عشقی که رفته و قلبی که شکسته‌تر از همیشه، در انتظار نسیمی است که عطر او را بیاورد. در این کوچه‌ی خالی، پشت پنجره‌ای که دنیای راوی را به سیاه‌چال چشمان معشوق گره زده، آیا امیدی به بازگشت هست؟ یا تنها بازمانده، خاطراتی است که چون لانه سوخته، دل را می‌سوزاند؟ داستانی از عشقی که پرستیده شد، اما به یغما رفت و تنها زخمی بی‌مرهم بر جای گذاشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,116
پسندها
23,409
امتیازها
55,873
مدال‌ها
55
  • مدیر
  • #2
1000035110.webp"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #3
دانه‌های ریز و درشت برف بر زمین فرو می‌ریزند. چه زیباست این رخت سپید، ردایی که با هر بار دیدنش، اشک‌هایم سرازیر می‌شوند. تن سرد خود را در آغوش می‌گیرم، شاید بار دیگر گرمای دستانت را حس کنم. کوچه خالی است و من پشت پنجره، بی‌تابانه به انتظار آمدنت نشسته‌ام. این هوا بوی تو را به یادم می‌آورد.
تو چه کرده‌ای با من که در سیاه‌چال چشمانت زندانی شدم؟ خوشا به حال یوسفی که از بند رهایی یافت، اما من چه؟ چشم دوخته‌ام به انتهای کوچه باریک، شاید آن قامت کشیده‌ات را که به ماشین تکیه داده، ببینم. می‌دانم امیدی واهی است، اما چه می‌توان کرد؟ این خیال، حتی اگر نادرست در دلم رخنه کرده باشد، بهانه‌ای شده تا باز به زندگی ادامه دهم.
کاش می‌شد همان آخرین بار که دلم را شکستی، به تو بگویم که دلم را به یغما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #4
تلفن زنگ می‌زند. می‌دانم دوباره همان مزاحم است.
مزاحمی که این روزها مهمان زندگی من شده. اما باز هم پاسخی نمی‌شنوم.
با صدایی لرزان از عصبانیت فریاد زدم:
- الو! چرا جواب نمی‌دی؟ الو؟
اما سکوت بود که پاسخ شنید. دوباره صدایی نیامد و تماس قطع شد.
خسته از حال و هوای خانه، خود را به کوچه باریک سپردم. با هر قدم، اشک‌هایم جاری می‌شدند و یاد او خاطرم را آزار می‌داد.
به راستی، چه کسی می‌داند عشق چیست؟ هرچه که هست، می‌دانم که ابتدا در دل لانه می‌سازد، سپس با تمام بی‌رحمی رهایمان می‌کند و تا مدت‌ها، جای آن لانه‌ای که بنا کرده، می‌سوزد.
به سمت کافه همیشگی رفتم. این شهر، وجب به وجبش با او خاطره دارد؛ چگونه می‌توانم فراموشش کنم؟
گارسون به سمتم آمد و پرسید:
- خوش آمدید، چه میل دارید؟
بدون فوت وقت لب زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #5
گارسون سری تکان داد.
- تلخ یا شیرین؟
با لحنی تلخ پرسیدم:
-‌ به نظر شما، توی کام یه زندگی تلخ، کدوم قهوه باب میل هست؟
گارسون سری پایین انداخت و با فکری درگیر پاسخ داد:
- تلخ... اما... یه بار هم شیرین امتحان کنید. تغییر بد نیست.
این جمله را گفت و من را بین هزاران مشغله فکری رها کرد.
چه زیبا پاسخ داد! شاید حق با او بود. تغییر هم بد نیست. شاید زمان تغییر و تحول زندگی من سر رسیده است.
قهوه داغ رسید، اما متفاوت از تمام قهوه‌هایی بود که تا آن روز خورده بودم؛ شیرین و دلنشین.
از کافه خارج شدم و به مقصدی نامعلوم قدم برداشتم.
چه جالب می‌خوانند این دوره‌گردها:
[ندونسته دلمو به غریبه سپردم
اون غریبه رو ساده شمردم...
گول چشم سیاهش و خوردم
رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه!
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #6
جون من رو به لب برسونه.
جای دیگه آتیش بسوزونه
ندونستم که غریبه هر چی باشه یه غریبه‌ست یه غریبه اومد از راه با من آشنا شد... با تموم خستگی‌هاش با من هم‌صدا شد.
خونه دل از محبت گرم و با صفا شد...]
چه حقیقت تلخی، در این شهر چیزی نمانده، جز خاطره‌هایی که مانند خار، بی‌رحمانه در دل می‌مانند.
وقتی به خود آمدم، صورتم خیس بود و دوره‌گردها رفته بودند.
کاش می‌شد از اینجا فرار کنم… مثل همان غریبه‌ای که حالا دور از این شهر، زندگی تازه‌ای برای خودش ساخته.
چه آسان دلم را شکستی… اما هر چه باشد، من یک زنم؛ همان که اگر دلش بشکند، فریاد نمی‌زند، سیگار دود نمی‌کند.
مشت به دیوار نمی‌کوبد…
فقط گاهی، از سرِ ناسازگاری دنیا، شبی را تا صبح بی‌صدا گریه می‌کند تا گل لبخندش، فردا صبح دوباره شکفته شود.
هیچ‌گاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #7
روی نیمکت نشستم که طولی نکشید صدای آزار دهنده «دینگ دینگ» موبایل در محیط آرامش‌بخش پارک پیچید.
با عصبانیت بدون نگاه کردن به صفحه موبایل جواب دادم:
- بله، بفرمایید؟ چرا زنگ می‌زنی و جواب نمی‌دی؟
صدای آشنایی به گوش رسید.
- یغما… خوبی؟
صدای ظریفش تنها دلخوشی من در روزهای بد بود.
- مهلا… تویی؟
مهلا مکثی کرد؛ مثل اینکه حرفی را می‌خواست بگوید که هضم آن برایم سخت است.
- آره عزیزم… می‌خواستم بگم فردا شب قرار خواستگار بیاد.
خسته از بحث‌های این مدت زیر لب «پوف»ی کشیدم؛ کمی مکث کردم تا بلکه بی‌احترامی از این قبال صورت نگیرد.
- مهلا… خواهرم… چرا نمی‌فهمید؟ به مامان و بابا هم گفتم، نمی‌خوام ازدواج کنم.
خوب می‌توانستم چهره پشت موبایل خواهرم را حدس بزنم؛ با پیچش صدای ضعیف مهلا از حجم عظیمی از افکار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #8
- یغما جان من موافقت کن. از من گفتن بود… حتما چیزی می‌دونم که می‌گم.
خسته از گفت و گوی بی سر و ته با گفتن «باشه… فعلاً.» مکالمه را به پایان رساندم.
به راستی که هیچ کس درد این دل را نمی‌دانست؛ دردی که مدت‌ها سرباز کرده بود و همه سعی داشتند تا بپوشانند؛ اما غیر ممکن بود.
ولی عجیب است… مهلایی که همیشه کمک حال من بود چرا این‌قدر اصرار می‌کند تا راضی به این مراسم خواستگاری شوم؟
خسته از افکاری که شاخ و هم آن‌ها بر هم گره انداخته بودند؛ از روی نیمکت بلند می‌شوم و راه خانه‌ای را پیش می‌گیرم که معلوم نیست چه سرنوشتی را می‌خواهد برایم رقم بزند.
با افکاری مشغول، قدم زنان خود را به در خانه می‌رسانم و زنگ را به صدا در می‌آورم. طولی نمی‌کشد که مهلا در را باز می‌کند و با لحنی پر از هیجان لب می‌زند:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #9
دروغ نباشد، خودم هم کنجکاو شده‌ام. چه کسی است که مهلا این‌همه اصرار دارد تا در این مراسم حضور داشته باشم؟
به سمت اتاق می‌رویم.
مادر و پدرم خوشحال مشغول گفت‌وگو هستند.
سلام می‌کنم و مثل همیشه پاسخی گرم و مهربان می‌شنوم.
وارد اتاق که می‌شویم، مهلا روی تخت می‌نشیند و می‌گوید:
- بیا بشین… هزار تا حرف دارم.
کیفم را روی تخت انداخته و همانطور که مانتو در تنم را در می‌آورم؛ لب میزنم.
- بگو، می‌شنوم.
- قرار نبود بهت بگم، اما امیر... امیر از آلمان برگشته. لحظه‌ای که پاش به ایران رسید، گفت می‌خواد بیاد خواستگاریت.
با چشمانی از حدقه در آمده از تعجب به مهلایی که از روی استرس بیش را می‌جویید و پایش را مداوم تکان می‌داد؛ نگاه کردم.
این امکان نداشت؛ چرا بعد این همه سال، چرا بعد از ترک کردن بی‌دلیل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

آیناز فکری

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
22
پسندها
48
امتیازها
40
  • نویسنده موضوع
  • #10
امیر برای من الهه عشق بود؛ اما با رفتنش ثابت شد که شیطانی بیش نبوده. نمی‌دانستم چه بگویم؛ بی‌صدا به مهلا نگاه می‌کردم.
عجیب سکوتی دلخراش فضای اتاق را در‌بر گرفته بود. من که مشتاق این انتقام بودم؛ اما حال برای چه سکوت پیشه کرده‌ام؟ اصلا دلیل ترک امیر چه بود؟
کسی جز خودش و خدایش خبر نداشت؛ اما هر چه بود باعث شد زندگی من رنگ ببازد به سیاهی.
ناخواسته با چشمانی به نم نشسته به مهلایی که منتظر واکنشی از من بود نگاه کردم و لب زدم.
- برای فردا… چی بپوشم؟
مهربابا چشمانی گرد شده؛ ناباور لب زد.
- وای خدای من! یعنی موافقی؟ می‌خوای انتقام بگیری؟
سری تکان دادم و با کشیدن نفس عمیقی پاسخ دادم.
- آره.
با همین کلمه، مهلا لبخند محوی زد و سری تکان داد. به سمت کمد لباس رفت و مشغول گشتن لباس شد.
پوزخندی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا