• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه شوهرم نباش | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 143
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: ۶۵۹
ناظر: @Till


نام داستان کوتاه: شوهرم نباش
نویسنده: کیانا
ژانر: عاشقانه، درام

خلاصه: این داستان روایت‌گر زندگی دختری به اسم سوزان است، که عاشق مردی به اسم آرش می شود، ولی آرش به زن دیگری علاقه دارد، توجهی به سوزان نمی‌ کند؛ تا این‌که مجبور می‌شود با سوزان ازدواج کند. آیا او عاشق سوزان می‌ شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,503
پسندها
49,068
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • مدیرکل
  • #2
1000081770.webp

"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
《سوزان》
من سوزانم ۲۴ سالمه رشته دبیری رو خوندم. مامانم پریا زرین بابام پدرام زرین مامان و بابام دختر عمو پسر عمو بودن، از بچگی به همدیگه علاقه داشتن. ثمره عشق‌شون منم، با صدای مامان به خودم اومدم.
مامان:
- سوزان، دخترم دیرت نشه؟
سوزان:
- نه مامان جون هنوز نیم ساعت دیگه وقت دارم.
بابا:
- بیا صبحانه بخور تا ضعف نکنی.
لبخندی به مهربونی بابا زدم، لقمه رو از دستش گرفتم. از خونه بیرون زدم، سوار ماشین شدم امروز قرار بود، برم مدرسه‌ای که قرار بود تازه شروع به کار کنم، ماشین رو پارک کردم، وارد مدرسه شدم به همه سلام کردم، به دفتر مدیر رفتم، مدیر با دیدنم بلند شد.
مدیر:
- سلام خوش اومدی، بشین‌.
روی مبل چرمی که کنار میز مدیریت بود. نشستم کیفم رو روی میز گذاشتم. گفتم:
- سلام، الان بچه‌ها کلاس هستن؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
- سلام، من اومدم مامان بابا؟ کجایید؟
خونه در سکوت بود، به یاد داشت روی میز نگاه کردم.
"ما رفتیم خونه‌ی آقای تهرانی اگه خواستی بیا." پوفی کشیدم آقای تهرانی یکی از دوست‌های بابا بود، یه پسر داشت به اسم آرش من به آرش علاقه دارم. ولی آرش نسبت به من بی توجهی می کنه. می دونستم اون به دختر عمه‌ش آتوسا علاقه داره. این من رو ناراحت می کنه، قفل گوشیم رو باز کردم. وارد پیجش شدم، روی عکسش کلیک کردم. خودش تنها نبود، آتوسا کنارش بود، با لبخند به آتوسا نگاه کرده بود. بغض سنگینم رو قورت دادم. برای خودم نهار گرم کردم، بعد از خوردن نهارم میز رو جمع کردم. وارد اتاق شدم، پشت میز تهریرم نشستم، کتاب زبان رو باز کردم، دور کلماتی که قرار بود از بچه‌های کلاس املاء بگیرم، خط کشیدم، دستی به گردنم کشیدم. چشمام گرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
خانم و آقای تهرانی بالاخره اومدن. ولی آرش نیومده بود، آهی کشیدم فکر نمی‌کردم نیاد. به آغوش خاله ثریا مامان آرش رفتم، لبخند گرم و مهربونی به روم زد،
ثریا:
- سلام، دختر قشنگم خوبی؟
سوزان:
- ممنون، خاله جون خودتون خوبید؟
- الحمدالله شکر خدا ماهم خوبیم.
بعد از سلام و احوال پرسی با آقا شایان بابای آرش رو مبل نشستیم، من به آشپزخونه رفتم تا چای دم کنم‌، وقتی چای آماده شد وارد نشیمن شدم. بهشون چای تعارف کردم، سینی رو روی اپن گذاشتم.‌ کنار مامان و خاله ثریا نشستم، خاله ثریا داشت درمورد آرش صحبت می‌کرد، این‌که چرا نیومده بود.
مامان:
- حالا چرا آقا آرش نیومدن؟
منتظر به خاله ثریا نگاه می‌کردم تا این‌که گفت:
- آرش رو که می‌شناسی زیاد جایی نمی‌ره! ولی امروز با آتوسا رفتن بیرون راستش رو بگم،‌ من دوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
سوزان:
- برگه‌ها رو میز چیزهای اضافی روهم بردارید.
همه برگه‌هاشون رو روی میز گذاشتن. وقتی املاء گرفتم، پشت میز نشستم برگه‌هاشون رو صحیح کردم، بهشون تحویل دادم، زنگ تفریح زده شد. وارد دفتر شدم، روی صندلی نشستم. خانم زارعی با لبخند بهم نگاه کرد.
زارعی:
- خسته نباشی، عزیزم.
- ممنون، شماهم خسته نباشید.
گوشیم زنگ خورد، مامان بود جواب دادم:
- سلام، مامان جونم.
- سلام، دخترم خوبی کی بر می‌گردی؟
- برای چی؟ حدود یک ساعت دیگه کلاس تموم می‌شه.
- آهان! وقتی برگشتی بیا خونه‌ی آقای تهرانی.
- باشه، خداحافظ.
- مراقب خودت باش.
گوشی رو قطع کردم، یعنی امیدی به دیدن آرش داشتم. کلاس که تموم شد به خونه‌ی خودمون رفتم، تا لباس عوض کنم. بعد از عوض کردن لباس‌هام‌ آرایش ملایمی کردم، از خونه بیرون زدم، سوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] rogaye27

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد از شام به خونه برگشتیم. روی تختم دراز کشیدم، یهو یادم افتاد به دوستم ساجده زنگ نزدم. گوشی‌م رو برداشتم بهش زنگ زدم. ساجده دوست دوران دانشگاهیم بود، روز اول دانشگاه با اون دوست شدم، صدای نازکش پشت گوشی پیچید.
ساجده:
- سلام بر رفیق بی‌معرفت چطوری؟
لبخند ملیحی به این حرفش زدم. جواب دادم:
- ساجده خودت که می‌دونی؟ این‌ روز‌ها سرم شلوغه.
ساجده:
-می‌دونم بابا شوخی کردم! خوبی چه خبر؟
- از حالم که خوبم، ولی خبر از کی؟
ساجده:
- خوب معلومه از یار بی‌وفات.
با این حرفش لبخند تلخی زدم. یار، چه کلمه‌ی قشنگی.
- خبر که هیچی، خودت چی‌کار می‌کنی؟
- مرسی فعلا تو پاریس خیلی داره بهم خوش‌ می‌گذره.
ساجده یک‌سالی می‌شد به پاریس رفته بود. البته ساجده متاهل بود، با شوهرش رفته بودن.
اسم شوهرش پیمان بود‌،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
از اتاق بیرون زدم، مامان رو پشت تلفن در حال صحبت با کسی دیدم. تلفن که قطع شد. با کنجکاوی پرسیدم:
- کی بود؟
مامان:
- ثریا جون بود، قراره امشب برای امرخیر بیان.
شوکه شدم. چی، امرخیر؟ مگه آرش به یکی دیگه علاقه نداشت؟
- امرخیر؟ تو چی گفتی؟
- بله امرخیر، گفتم بیان.
- بابا می‌دونه؟
- قبلاً آقا شایان باهاش صحبت کرده.
اصلاً باورم نمی‌شد، آخه چطور ممکنه آرش بیاد خاستگاریم؟ وای خدا، حالا باید چی بپوشم؟
در کمدم رو باز کردم، ادای فکر کردن در آوردم. کت و شلوار شیری رو بیرون کشیدم. روی تخت گذاشتمش، اول کت رو تن زدم، بعد شلوار رو پوشیدم، آرایش لایت و دخترونه‌ای روی صورتم نشوندم، موهام رو دم اسبی بستم. از اتاق که بیرون زدم، زنگ در زده شد مامان در و باز کرد. استرس و هیجان امونم رو بریده بود. بالاخره آرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
ثریا:
- راستش می‌خواستیم‌، سوزان جون رو برای پسرم آرش خاستگاری کنم.
مامان لبخند هولی زد، بابا با جدیت گفت:
- حرف دخترم حرف منم هست.
دست‌پاچه شدم، نمی‌دونستم چی بگم؛ مامان اشاره زد، آرش رو به اتاق راهنمایی کنم. سمت اتاقم راهنمایی‌ش کردم، روی صندلی پشت میز تحریر نشست، سرم رو پایین انداختم. با شنیدن صداش سر بلند کردم،
آرش:
- حرفی برای گفتن نمی‌مونه، بهتره بگید جواب‌تون منفیه‌! خودتون می‌دونید که من به یکی دیگه علاقه دارم.
با این حرفش حس لجبازی تو وجودم قل‌قل کرد.
بلند شدم اونم بلند شد از اتاق خارج شدیم. خاله ثریا بهم چشم دوخت، با لبخندی استرسم رو کاهش دادم.
سوزان:
- باید فکر کنم.
خاله ثریا:
- اشکالی نداره عزیزم، خوب فکر‌هات رو بکن! بعد بگو‌.
- ممنون خاله ثریا.
بعد از رفتن‌شون مامان بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
83
پسندها
186
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
سوزان:
- مامان من فکر‌هام رو کردم، این ازدواج رو قبول می‌کنم.
مامان: دخترم مطمئنی؟ که می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟ خودت می...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- مامان، می‌دونم اون یکی دیگه رو دوست داره! من از این ازدواج راضی‌ام.
مامان وقتی دید حریفم نمی‌شه. گفت:
- باشه، امیدوارم خوشبخت بشی.
لبخندی به روش پاشیدم، رفت تا به خانواده‌ی تهرانی جوابم رو بگه. بعد از این‌که جوابم رو بهشون گفت.‌ قرار شد امشب بیان. شب‌هم خیلی زود اومد. خاله ثریا بغلم کرد.
ثریا:
- خوبی، عروس قشنگم؟
از تلفظ عروس گفتنش لبخند شرمگینی زدم،
- ممنون خوبم.
به آقا شایان سلام دادم، اونم با مهربونی جوابم رو داد. بالاخره رسیدم به آرش که نگاه پراز خشمی حواله‌م کرد،
- سلام.
آروم جوری که خودم بشنوم گفت:
- مطمئن باش، پشیمون می‌شی از جواب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا