• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه شوهرم نباش | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 100
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
79
پسندها
167
امتیازها
548
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #11
***
سوزان:آره، دیگه قرار شد یه هفته دیگه نامزد کنیم.
ساجده: واقعاً برات خوشحالم.
لبخندی به حرفش زدم، گفتم:
- ممنون عزیزم، فعلاً کاری نداری؟
- نه، عزیزم برو به کارت برس.
گوشی رو قطع کردم. مامان گفت: عزیزم آقا آرش پشت در منتظرته.
- وای ببخشید، یادم رفت.
خودم رو آماده کردم. قرار بود بریم آزمایش خون بگیریم. از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم، گفتم: سلام ببخشید، دیر اومدم.
- اشکال نداره.
ماشین رو روشن کرد. به آزمایش‌گاه رسیدیم، ماشین رو یه جا پارک کرد. از ماشین پیاده شدیم، وارد آزمایش‌گاه شدیم. وارد اتاق شدم، پرستاری ازم خون گرفت، از اتاق که بیرون زدم. آرش رو روی صندلی نشسته دیدم. مثل این‌که اون زودتر کارش تموم شده بود. با دیدنم از جاش بلند شد، گفت: بریم؟
- بله، بریم.
سوار ماشین شدیم، گوشی‌ش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
79
پسندها
167
امتیازها
548
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #12
آرش:
- ببین آتوسا قرار نیست با این ازدواج ما از هم جدا بشیم.
آتوسا با چشم‌های اشک‌بارش بهم خیره شد. گفت: می‌فهمی چی می‌گی؟
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم. آخه این چه سرنوشتی بود که من گریبان‌گیرش شدم. من با اون دختره سوزان حرف زده بودم. ولی اون این ازدواج رو قبول کرده بود.
 
امضا : بی حس

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا