• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خیال ماه | رقیه کروشاتی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع rogaye27
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 8
  • بازدیدها بازدیدها 102
  • کاربران تگ شده هیچ

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۶۵۲
ناظر: @Ghasedak~



نام داستان: خیال ماه
ژانر داستان: عاشقانه، اجتماعی
اسم نویسنده: رقیه کروشاتی
خلاصه داستان کوتاه: دختری که نویسنده‌ی زبر دست است و مشهور است عاشق یک پسر سرگرد می‌شود آیا سرگرد عاشق دختر می‌شود؟ پایان تلخ است یا شیرین؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : rogaye27

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
سرپرست کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,799
پسندها
10,244
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
1000185128.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
دلم گرفته بود هوا زیادی گرم بود و من در اتاقم درگیر نوشتن بودم نویسندگی کار هر کسی نبود.
داشتم داستان جنایی می‌نوشتم که مادرم صدام کرد:
- طوبی کجایی؟ بیا کمکم شب مهمون داریم.
به ناچار بلند شدم و به کمک مادرم رفتم دسر درست کردم سالاد کادویی درست کردم و خونه رو سریع جارو زدم مادرم دید آماده نیستم اصرار کرد برم حموم و لباسای قشنگ بپوشم. سریع دوش ربع ساعته گرفتم لباس، پیراهن شیک بنفش رنگ که دور کمرش زنجیر می‌خورد آماده روی تخت انداختم به صورتم نگاه کردم، چشمای قهوه‌ای متوسط و بینی و لب کوچیک داشتم صورتم معمولی بود موهام قهوه‌ای صاف بودن. موهای قشنگم رو شونه زدم و کمی خط چشم به چشمام زدم و رژ لب آجری. بعد روی تخت نشستم گوشیم رو گرفتم زیاد دوست داشتم همشون دختر بودن. به زهرا زنگ زدم که با صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
تا اینکه مهمونا اومدن بعد از احوال‌پرسی روی مبل کنار زن دایی نشستم و زن دایی درمورد لباس مجلسی تعریف می‌کرد. تا اینکه زن دایی گفت:
- خوب نویسنده با استعداد، کتاب‌هات رو خوندم قشنگ بودن کم بهمون سر می‌زنی ای نمک نشناس.
با دلخوری گفتم:
- آخه زن دایی وقتم پُره، هم درس می‌خونم هم می‌نویسم شرمنده از این به بعد بهتون سر می‌زنم.
زن دایی لبخند زد و با مادرم مشغول حرف زدن شد. منم داشتم گیلاس می‌خوردم مزش عالی بود شیرین و آب‌دار. که دایی از دوستام پرسید می‌دونستن تنها بیرون نمی‌رم بخاطر همین به دایی گفتم:
- دوستام خوبن وقتی ناراحتم آرومم می‌کنن اول فامیل در درجه‌ی اوله بعد دوستان می‌دونم از من دل‌چرکین هستین از شکوفه جان چه‌خبر؟
دایی دستی به سیبیلش کشید و با لبخند گفت:
- خوبه درگیر کنکوره، دلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
دوستم مائده گفت:
- بچه که بودم آرزو داشتم یک روز تئاتر کار کنم؛ امّا مادرم دست تنها بود کمکش می‌کردم تازشم الان درگیر درسم ولی تا حالا عاشق مردی نشدم. کلی مهمون خونمون میاد و مجبورم پذیرایی کنم.
لبخند زدم و گفتم:
- خوبه، بعضیا درگیر نون شب درآوردن هستن. می‌دونی که من تو بچگیم خیلی اتفاقات افتاد امّا الان به خیلی جاها رسیدم.
ناگهان بوی گل تو پارک اومد فقط نفس کشیدم.
گل‌های رنگارنگی کاشته بودن مائده به ندید بازیم خندید. خلاصه به سمت خونش رفت و من به خونمون رفتم خونمون، سندش به اسم مادرم بود و مادر حکم ملکه رو داشت. وقتی وارد اتاقم شدم خمیازه کشیدم و روی تخت بیهوش شدم. روز بعد برق قطع شد که اعصابم خورد شد. از گرما داشتیم هلاک می‌شدیم مادرم گفت:
- خدا به داد اونایی برسه که تو روستان و برق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
خالم گفت:
- اشکال نداره، خوبی دختر جان؟ به ما سر هم بزن.
- چشم خاله فردا خوبه سمتتون بیام؟ خیلی دوست دارم آلاچیقتون بیام.
- چشم به راهتم دختر، به مادرت سلام برسون.
وقتی چشم گفتم گوشی رو قطع کردم. مادرم پیشم اومد با موشکافی نگاهم می‌کرد. به مادرم گفتم:
- خاله بود سلام بهت رسوند. دوست داره خونشون بریم.
- خوبه فردا می‌ریم دلم گرفته تو خونه. بیا شام بخور.
- چشم مادر گلم.
بعد از شام که فسنجون بود ظرف‌ها رو شستم و به اتاقم رفتم گوشیم رو چک کردم. مشتری برای خرید کتاب‌هام زیاد بود. اون روز خوابیدم روز بعد به دانشگاه رفتم دوستم مائده گفت:
- این استاده کمی مذهبی و خشکه. درس رو خوب یاد بگیر چون سخت‌گیره.
چشمی گفتم استاد پیرمرد بود و ظاهر غیر قابل انعطاف داشت بعد کلاس به بوفه رفتیم تا ساندویچ بخریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
یک روز کیفم رو دزدیدن به سمت پاسگاه رفتم و شکایت کردم که سرگرد رحیمی رو صدا زدن با دیدنش تعجّب کردم ظاهر جذابی داشت و هیکل ورزیده‌ای داشت بهش سلام کردم که جوابم رو داد.
به پرونده رسیدگی کرد که دلیلش رو ازم پرسید:
- دزده رو دیدین؟ چطور کیفتان رو دزدید؟
کمی ناراحت با صدای نازک گفتم:
- تو کیفم یک مقدار پول با کمی طلا و موبایل داشتم خواهشاً رسیدگی کنین ظاهر دزده برام آشنا نیست.
که این‌طور گفت بعد از کمی ورقه زدن گفت:
- شمارم رو بهتون میدم اگه دزده رو دیدین بهم بگین.
‐ چشم آقا سرگرد.
بلند شدم و با ناراحتی به خونه رسیدم. اعصابم داغون بود. مادرم من رو پنچر شده دیدن علتش رو جویا شدن قضیه رو واسشون تعریف کردم که پدرم با دل‌گرمی گفت:
- اشکال نداره خودم واست گوشی می‌خرم غمت نباشه. فدای سرت وضعمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
یک بار دزد دیگه‌ای خونمون اومده و از شانس خوبم کتابام رو دزدیده و رفته با گریه به سرم زدم مادرم دید حالم خوب نیست واسم شربت درست کرد که کمی خوردم زحمتم به دود رفته بود. مادرم سرم رو نوازش کرد و گفت:
- نگران نباش، میری پلیس شکایت می‌کنی غصه نخور جانم.
با لب ورچیده گفتم:
- یک بار هم کیفم رو دزدیدن که به پلیس خبر دادم باید دزده رو بشناسم و زندان بندازمش. حالم خوب نیست بهتره برم اداره ی پلیس.
وقتی لباس‌هام رو پوشیدم به سمت اداره‌ی پلیس رفتم بهشون گزارش دادم باز سرگرد رحیمی رو دیدم که با اخم گفت:
- کسی باهاتون دشمنی یا حسادت داره؟
- نه آقا، با کسی دشمنی نداریم واسم تعجّبه دو بار داره وسایلام دزدیده می‌شن.
سرگرد نتونست کمکم کنه گفت شمارم رو ردیابی می‌کنه. یادم اومد سرگرد شمارش رو بهم داده که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

rogaye27

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
97
پسندها
152
امتیازها
578
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
بعد از آن ماجرای دزدی، پدر و مادرم بیشتر مراقب بودن.شب‌ها قبل از خواب صدای چرخیدن کلید در قفل را می‌شنیدم مادرم آرام پرده‌ها را کنار می‌زدو نگاهی به کوچه می‌انداخت؛ انگار هنوزترس آن روز را با خودش حمل می‌کرد. عید نزدیک بود و خانه کم‌کم بوی خانه تکانی گرفته بود. صدای خنده و صحبت پدر و مادرم از آشپز‌خانه می‌آمد؛ درباره‌ی کار‌هایی که باید برای عید انجام می‌دادند حرف می‌زدند. از گوشه‌ی اتاق نگاهشان می‌کردم. همه چیز آرام بود، امّا نمی‌دانستم چرا این آرامش نمی‌توانست سنگینی دلم را کم کند. صدای مادرم رشته‌ی افکارم را پاره کرد:
- دختر، باز رفتی تو فکر؟ بلند شو بیا سالاد رو درست کن ببینم.
مادرم داشت جوجه کباب می‌کرد بعد ناهار سنگین شده بودم پدرم با جدیت به من گفت:
- دخترم این‌قدر ناراحت نباش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : rogaye27
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا