• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نامه‌های ناگفته | شادی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شادی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 103
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    نامه
  • کاربران تگ شده هیچ

شادی.

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
22
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نامه‌های ناگفته
نام نویسنده:
شادی
ژانر رمان:
عاشقانه
کد رمان: ۵۸۳۴
ناظر: @Ghasedak~


خلاصه:
مهدیه و عقیل سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند و میانشان عشقی عمیق و ناگفته جریان دارد؛ عشقی که در نگاه‌ها، لمس‌های اتفاقی و سکوت‌های طولانی پنهان مانده و هرگز به زبان نیامده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
سرپرست کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,797
پسندها
10,240
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

شادی.

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
22
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

اتاق، پر بود از کلماتی که هیچ‌گاه بند ناف سکوت را نبریده بودند. مهدیه کنار پنجره ایستاده بود و به انعکاس مبهم عقیل در شیشه خیره بود؛ جایی که نه مرز واقعیت مشخص بود و نه فاصله‌ی میان آن دو، هوا سنگین بود، انگار هزاران نامه‌ی نانوشته در فضای اتاق معلق بود که منتظر یک دم عمیق بود تا بالاخره، پیش از آن‌که دیر شود، نفس بکشد
 

شادی.

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
22
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
(عقیل)
(چقدر عجیبه… ما انقدر به هم نزدیکیم که انگار با هر نفس اون، هوای ریه‌های من هم عوض می‌شه؛ ولی در عین حال، انقدر دوریم که انگار برای شنیدن یه کلمه‌ی ساده از دهانش، باید یه عمر رو توی بیابان سکوت پیاده‌روی کنم.)
سرم پایین بود؛ آنقدر پایین که انگار جاذبه‌ی زمین، تنها پناه صورتم بود. نمی‌خواستم نگاهش کنم، می‌ترسیدم در عمق سیاه چشمانش، تمام آن چیزهایی را که سال‌ها در قفس سینه‌ام حبس کرده بودم، لو بدهم. دستم را محکم به لبه‌ی میز چوبی که حالا زیر دست‌هایم سرد و صیقلی حس می‌شد، فشار دادم. بند انگشتانم سفید شده بود. در آن لحظه، در خیالم دست‌های ظریف و کشیده‌ی او را میان دستانم حس می‌کردم؛ آن‌قدر محکم که نخواهم رهایش کنم، و آن‌قدر لرزان که انگار ترس نزدیک شدن به یک اینچی حریم او، تمام وجودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شادی.

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
22
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
. من، مثل غریق بی‌دست‌وپایی‌ام که تشنه‌ی آب دریاست، اما از بلعیده شدن در ژرفای آن وحشت دارد. مهدیه... تو اقیانوسی هستی که من حتی جرئت خیس شدن در تو را ندارم، چه برسد به غرق شدن در تو.
تکیه‌ام را از در برداشتم، اما پاهایم انگار به زمین میخ شده بود. خیره شدم به چوب سفید در بی‌اختیار، ذهنم از میان آن سفیدی بی‌روح عبور می‌کرد و پیکر مهدیه را در پس آن، پشت آن خط مرزی باریک، تصور می‌کرد. انگار هنوز سنگینیِ نگاهش، داشت لایه‌های محافظ قلبم را یکی‌یکی کنار می‌زد.
راهرو انگار از همیشه طولانی‌تر شده بود، یا شاید چشم‌هایم از بس خیره مانده بودند، برای خودشان راه می‌رفتند و هر چیز را دوتا دوتا نشانم می‌دادند. نمی‌دانستم. فقط می‌دانستم اگر یک قدم دیگر همان‌جا بمانم، دوباره باید به اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شادی.

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
9/6/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
22
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
دستم بی‌اختیار بالا رفت، نه از بی‌احترامی، فقط برای اینکه حرفش را پیش از ادامه قطع کنم. با لحنی آرام گفتم:
- دست‌تون درد نکنه، همون‌جا استراحت کردم. میثم هم بیدار شده.
مریم‌خانم گفت:
- نه خاله برای یک چایی بگیر بشین.
و بدون توجه به تعارفات من همان‌طور که به سمت آشپزخانه می‌رفت، شروع به حرف زدن از سختی‌های اسباب‌کشی کرد که صدای کوبیده شدن در ورودی، مثل تازیانه در فضا پیچید. صدای پرانرژی و آشنای امیر که با کمی نشست و برخواست خانوادگی با این خانواده، می‌دانستم، پسر عموی مهدیه است برای ثانیه‌ای در فضا پیچید. امیر که همیشه با حضورش، فضای خانه را به قبضه می‌گرفت، با لبخندی که انگار جایگاه مالکیت‌اش را به رخ می‌کشید، وارد شد.
- سلام زن‌عمو! شرمنده، کارم طول کشید.
نگاهش مثل برق از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا